adsX
ديوان شعر اهل بيت ع

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : حضرت ام البنين,

این بانوی روضه خوان دلش پر شرر است

از لطف و عطای همسرش با خبر است

شاید که دم مرگ علی هم برسد

تا لحظه ی ارتحال چشمش به در است

اصغر چرمی

93/01/23



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 11:26 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : حضرت ام البنين,

باید که اسم اعظمت نقشِ نگین باشد

خاک مزارت وقتِ سجده بر جبین باشد

 

اهل بهشتی ، نیست دنیا در خور شأنت

زندان کجا همشأنِ فردوس برین باشد

 

دنیای ما هرگز نمی فهمد تو را وقتی

همسایه ی دردت ، امیرالمومنین باشد

 

آبِ فراتِ تشنگی می جوشد از چشمش

هر کس که با غم ، در بقیعت همنشین باشد

 

من از زبان حال تو می گویم اما 

بگذار مادر! روضه ام تنها همین باشد

 

لا تدعوَّنی ...آه...ای مردم که فرزندم

در علقمه بی دست بر روی زمین باشد

 

بی جعفر و عثمان و عبدالله و عباسم

مردم چگونه نام من ام البنین باشد ؟


شاعر : محمد موحدی مهرآبادی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 09:03 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

ادب و غیرت ابالفضلت
همه مدیون مادری تو بود
هرکسی لایقش که حیدر نیست
این علامت ز برتریِ تو بود
 
پسرانت همه مرید علی
این برایت همیشه یک فضل است
افتخار شما همین بس که
پسرت حضرت ابالفضل است
 
تا که دیدی بشیر را گفتی
ای بشیر از حسین من چه خبر
پسرانم همه فدای حسین
از ضیاء دو عین من چه خبر

تا شنیدی حسین را کشتند
ناله ات از زمین بالا رفت
جای زهرا براش ناله زدی
ناله ات تا به پیش زهرا رفت
 
بعد از آن روز گریه کارت شد
بهر دوریِ چار دلبندت
هرکسی از کنار تو رد شد
گریه کرد از فراق فرزندت
 
یادمانِ غروب عاشورا
روضه می خواندی از دل گودال
روضه می خواندی از غریبی و
روضه از سینه ای که شد پامال
 
تا که نیزه به او اصابت کرد
تیره گون آسمان عالم بود
نانجیبان مگر نمی دانید
این گلو بوسه گاه خاتم بود

شاعر : حبیب باقر زاده


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 08:49 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

خوب است كه مادر دلِ نَر داشته باشد

دور و بَرِ خود چند پسر داشته باشد
 
خوب است كه مادر نرود جز به ره عشق

چون فاطمه احساس خطر داشته باشد
 
خوب است براي مددِ زادة حيدر

از نسل علي ساية سر داشته باشد
 
مي گفت به فرزندِ يَلَش مادر عباس:

بايست علمدار جگر داشته باشد
 
خوب است كه در لشگرِ خود زادة زهرا

بالاي سرِ خيمه قمر داشته باشد
 
وقتي خطري ماية تهديد امام است

اينجاست كه بايست سِپر داشته باشد
 
روزي كه امان نامة كفّار بيايد

دل بايد از اين فتنه خبر داشته باشد
 
حيف است كه خون با عَرَقِ شرم نريزي

تا اهلِ حرم ديدة تر داشته باشد
 
با فاطمه گويم كه منم دل نگرانت

جانِ پسرانم بفداي پسرانت

شاعر : محمود ژولیده


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 08:49 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

يا اُمّ بنين! حالِ گرفتار نديدي

دستانِ قلم ،اشك علمدار نديدي
 
بر پيكر بي دستِ علمدارِ رشيدت

آشفتگيِ سيد وسالار نديدي
 
مادر! بخدا بسكه وفا داشت ابالفضل

غوغاي مواساتِ سپهدار نديدي
 
گر آب نياورد ، مگو آبرويش رفت

خونبارشِ آن ديده و رخسار نديدي
 
يك لشگرِ قَدّار كه بنشست به زانو

پا تا سرِ او تير ، چنان خار نديدي
 
شق القمرِ كوفه كه در علقمه رخ داد

تكرار رُخِ حيدر كرار نديدي
 
آنقدر ادب داشت كه با سر به زمين خورد

سجّادة خون بر قدمِ يار نديدي
 
پَس داد هر آن درس كه در نزد تو آموخت

بالندگيِ مكتب ايثار نديدي
 
مادر كه شود اُمّ بنين ، هيچ غمي نيست

در عهد و وفاي پسرش ، هيچ كمي نيست


شاعر : محمود ژولیده


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 08:49 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

اشک می ریزد که شاید عقده هایش وا شود

روضه می خواند دوباره مجلسی برپاشود

این همان بانوی والاییست که روزیش شده

مادر سلطان عشق و زینب کبری شود

تاکه مولا خواستگاری کرد از او با خویش گفت

شک ندارم بهترازاین شوهری پیداشود!

بارها شد نیمه شب ها رفت با زینب بقیع

خوش بحالش روزی اش شد زائر زهراشود

باادب بودن درِ این خانه بی پاسخ نماند

قسمت این فاطمه شد مادر سقاشود

بااباالفضلش دمادم صحبتش این بود که

اوبزرگش کرده تا که نوکر آقاشود

باهمان قدخمیده باهمان چشم ضعیف

هرکجا میخواست پیش پای زینب پاشود

لحظه ای کافیست تاچشمش بیافتد به رباب

اشک می ریزد به قدری که زمین دریاشود

حرف از شش ماهه و تیر وگلوی او نزن

قامتی دیگر ندارد تا که از غم تا شود

چارقبری که کشیده چارگوشش پرچم است

پس بگو شش گوشه ای راهم بکش زیباشود

کی توانی گفت قبر ماه را کوچک بکش

وای اگر که راز قد ماه او افشاشود

چشم او افتاده به فرزند عباسش ولی

فکراین راهم نمی کرده که بی باباشود

این پسرجای پدر گشته عصای دست او

وقت مغرب شد دگر از خاک باید پاشود

شاعر: مهدي نظري



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 08:49 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

نفس نفس همهی کوچه ها پر از آه است

که با صدای بریده بریده می رفتی

چه هق هقی  که به دنباله اش تو دق کردی

رشید بودی و اما خمیده می رفتی


بشیر آمد و گفت از همان نگاهی که

شکسته بود به تیر سه پر ندیدی تو

در امتداد عمودی سیاه وناباور

کنار علقمه شق القمر ندیدی تو


شاعر : مسعود اکثیری



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 08:49 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : <-EntryCategory->,
قسمت این بود که تو محرم حیدر باشی

به علی مونس وهم خانه وهمسرباشی

قسمت این بود که در زندگی مشترکت

به عزیزان دل فاطمه مادر باشی

آفرین برتو که هنگام ورودت گفتی

آمدی خادمه خانه کوثرباشی

قسمت این بود که در بین تمامی زنان

توفقط صاحب یک ماه وسه اخترباشی

قمرت یک نفره لشگر انصارخداست

پس عجب نیست که تو مادر لشگر باشی

خاک این خانه تو راقبله حاجات کند

متعجب نشو گرشافع محشرباشی

غم این خانه زیاد است زیاد است زیاد

سعی کن مرهم زخم دل دخترباشی

این یتیمان همه به واژه در حساس اند

نکند دربزنند وتو پس در باشی

چار تا بچه این خانه همه مادری اند

نکند تب بکنی گوشه بستر باشی

سعی کن بیشتر از زینب و کلثوم وحسن

فاطمه دور وبر این شه بی سرباشی

سعی کن ثانیه ای تشنه نماند این گل

یاراین سوخته دل تادم آخرباشی

شاعر: مهدي نظري


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 08:49 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

روزگارم در غم آن قد و بالا سوخته

باغ من گل داشت روزی حیف حالا سوخته


وایِ من از پنج فرزندم یکی باقی نماند (1)

وای بر دل زندگی ام جمله یکجا سوخته


کاروانی که دلم را برد روزی با خودش

آمده از گرد و خاک راه اما سوخته


هرچه گشتم بین آن شاید بشناسم کسی

هرچه دیدم پیر بود شمع اسا سوخته


بال و پرهاشان شکسته یا کبود و بی رمق

شانه ها از تازیانه خرد حتی سوخته


چشم ها از فرط سیلی سرخ و نابینا شده

چهره ها لبریز تاول زیر گرما سوخته


گیسوان زردند،گویا بین آتش مانده اند

تارِ موهایی گره خورده است گویا سوخته


تا که پرسیدم امیر کاروان حالا که هست

بینشان دیدم زنی اما سرا پا سوخته


گفتمش کو گیسوان زینبی ات گفت آه

شعله ای بر معجرم افتاد آنجا سوخته



گفتمش سالار زینب را نمی بینم چرا؟

گفت دیدم چهره اش بر ریگ صحرا سوخته


شعله بود کربلا و دود بود و خیمه ها

بین آتش دختری دیدم که تنها سوخته


شاعر: حسن لطفی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 08:49 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

دل من خسته ز غم هاست کجایی عباس 

مادرت بی کس و تنهاست کجایی عباس 

مثل هر روز در این خانه دوباره پسرم

روضه شرم تو برپاست کجایی عباس 

مثل هر روز منم فاتحه خوانت مادر

دلم از داغ تو غوغاست کجایی عباس 

سائلت آمده تا خرجیِ سالش گیرد 

نا امید از همه دنیاست کجایی عباس

کاش امروز سرم بر روی زانوی تو بود 

مادرت بی کس و تنهاست کجایی عباس 

 ***

من شنیدم که شده فرق تو هم مثل علی 

چشمم از داغ تو دریاست کجایی عباس 

من شنیدم روی تل زینب کبری گفته 

شمر بالا سر آقاست کجایی عباس 

واشده روی همه در سرِ این ها فکر ِ

غارت خیمه ی زن هاست کجایی عباس

شاعر: محمد حسين رحيميان



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 08:49 | 1 2 3 4 5

شعر رحلت حضرت ام البنین س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

تاکه سائل می رسد بردر خجالت می کشد

چون که دیگر نیست آب آور خجالت می کشد

تاکه او را فاطمه در خانه می نامید علی

زینبش می دید از حیدر خجالت می کشد

مادری کرده برای زینب اما باز هم

تاصدایش می کند مادر خجالت می کشد

کاروان آمد مدینه چون که عباسی ندید

دید پاشیده شده لشگر خجالت می کشد

مادر ساقی دشت کربلا با این مقام

از علی و آل اودیگر خجالت می کشد

مادر ماه است اما کاروان را دیده و

از نبود چند تا اختر خجالت می کشد

اینقدر حرف از دو دست بسته زینب نزن

حضرت ام البنبن بدتر خجالت می کشد

صحبت از مشک وعلم شد باز هم ام البنین

 روگرفته با دوچشم تر خجالت می کشد

گاه ازروی سکینه گاه از زینب ولی

بیشتر از مادر اصغر خجالت می کشد

چار تا اولادداده حضرا ام الادب

باز از اولادپیغمبر خجالت می کشد

شاعر: مهدي نظري


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/23 - 08:49 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت زهرا س

دسته بندی : شهادت حضرت زهرا س,

چنديست خنده بر لب اين مو سپيد نيست

اما به ماندن گل خود نا اميد نيست



كم گريه كن دل همه عالم كباب شد

بانو ، كمك ز اشك برايت مفيد نيست


 

گفتم كه كار خانه مكن خوب مي شوي

انگار ، درد بازو و پهلو شديد نيست



با رفتن تو دشمن مان شاد مي شود

مرگت مگر كه آرزوي آن پليد نيست؟



زهرا به جان همسر خود رحم كن نرو

مرگ علي ز داغ فراقت بعيد نيست


گفتند:مرگ فاطمه ات علتي نداشت

نفرين بر آن كسي كه بگويد شهيد نيست


 انگار قبر مخفي حضرت قلوب ماست

در بين شيعيان حرمش ناپديد نيست


شاعر : اصغر چرمي

٩٣/٠١/١٣


برچسب‌ها : , , ,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/14 - 09:40 | 1 2 3 4 5

در فاطمیه شعله هاي ظلم ظاهر مي شود
هر لحظه قلب شيعيان رنجيده خاطر مي شود

با دست باقي مانده ها ي ياغي شهر نبي
توهين به يار مرتضي، عمار ياسر مي شود

********************

دل باز اسیر غم و درد و محنی شد
توهین به صحابیِّ پیمبر علنی شد

"داعش" که بُود وارث وهابی ملعون
تخریب گر قبر اویس قرنی شد

اصغر چرمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 11:40 | 1 2 3 4 5

ديگر من از اين عمر گرامي سيرم

انگار اسيرِ مانده در زنجيرم

وقتي كه شبانه پيكرت را بردم

گفتم كه: نرو؛ بدون تو مي ميرم
*****

اي آنكه ز تو زندگيم سامان يافت
يك پلك زدي و عمر تو پايان يافت
اي كاش كه مي شد نروي تا فردا
شايد كه جراحات تنت درمان يافت
*****

تو كه بر عالم و آدم پناهي
دوباره دخترت را كن نگاهي
نميداني چه ذوقي كردم امروز
كه ديدم بهتري و رو براهي
*****

ز دستم رفت بانوي جوانم
همان يار شكسته استخوانم
علي با فاطمه خيبر شكن شد
گرفت از من توان بازوانم
*****

تو كه بر روح حيدر مي دميدي
غم و درد علي را مي خريدي
چرا در بين اين نامرد مردم
دو دست خويش از دستم كشيدي
*****

الا اي ياس تنهاي كفن پوش
چراغ خانه را كردي تو خاموش
براي اينكه دختر هم نميرد
گرفتي باز زينب را در آغوش
*****

مپوشان از علي چشم ترت را
مگير از من نگاه آخرت را
اجازه مي دهي يكبار ديگر
به روي شانه بگذارم سرت را ؟
*****

تو كه در قلب زينب خانه كردي
دوباره خانه را ويرانه كردي
براي اين كه زينب هم نميرد
دوباره موي او را شانه كردي
*****

ز دستم رفت مادر داد و بيداد
همه دار و ندارم رفت بر باد
براي اين كه باشم با حسينم
به من درس شجاعت ياد مي داد
*****

نمي دانم كه زينب راندنت چيست!
ميان راه، اين جاماندنت چيست!
تو زينب داشتي اي مادر من
بگو "فضه خذيني" خواندنت چيست!!!؟
*****

مگير از زينبت مادر نگاهي
تو كه بر عالم و آدم پناهي
عزیزت بي تو هرگز ماندني نيست
فدايت مي شود خواهي نخواهي
*****

ناكسان حق نبي را خوردند
قلب خونين مرا آزردند
تا كه ديدند زمين خوردم من
جان گرفتند و علي را بردند

اصغر چرمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 11:28 | 1 2 3 4 5

شعر فاطمیه شهادت حضرت زهرا س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

چند روزي است سرم روي تنم مي افتد
دست من نيست كه گاهي بدنم مي افتد

گاهي اوقات كه راه نفسم مي گيرد
چند تا لكه روي پيرهنم مي افتد

بايد اين دست مرا خادمه بالا ببرد
من كه بالا ببرم مطمئنم مي افتد

دست من سر زده كافيست تكانش بدهم
مثل يك شاخه كنار بدنم مي افتد

دست من نيست اگر دست به ديوار شدم
من اگر تكيه به زينب بزنم مي افتد

سر اين سفره محال است خجالت نكشم
تا كه چشمم به دو چشم حسنم مي افتد

هر كه امروز ببيند گره مويم را
ياد ديروز من و سوختنم مي افتد

روز آخر شده و در دل خود غم دارم
دو پسر دارم و اما كفني كم دارم

علي اكبر لطيفيان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 11:14 | 1 2 3 4 5

شعر فاطمیه شهادت حضرت زهرا س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

هرگز ندیده است کسی مادراین چنین
یک بستری چنین و شکسته پر این چنین

شهر مدینه هیچ کسی را چنین نزد
جز تو نداشت شاخه ی نیلوفراین چنین

مُزد رسالتِ پدرت دست کوچه بود
اجرت کسی نداد به پیغمبر این چنین

از جای جای پیرهنت تکه ای کم است
شاید گرفته است به میخ دراین چنین

حالا نفس نفس زدنت کُند تر شده
دارد شکستگی تو درد سراین چنین

چندین شب است دست تو بالا نیامده
شانه نخورده است موی دختراین چنین

معلوم می شود تو مداوا نمی شوی
زانو بغل گرفته اگر حیدر این چنین

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 11:14 | 1 2 3 4 5

شعر فاطمیه شهادت حضرت زهرا س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

اذان بلال
منم موذن شهر نبی بلالم من
منم که بعد نبی مرغ بسته بالم من

منم که بعد پیمبر چه غصه ها خوردم
منم که سر به بیابان بی کسی بردم

چو عقده ای به گلو بشکند نوایم را
قرار بود کسی نشنود صدایم را

شبی به خواب بدیدم که خواجه لولاک
به دیده اشک و به دل خون و بر عذارش خاک

خطاب کرد که ای همنشین دیرینم
بلال! خیز و برو سوی جان شیرینم

که روزگار غریبی نور عین من است
ز جای خیز که دلتنگ تو حسین من است

ز درد و رنج غریبی ز پای افتادم
دمی که پای به شهر مدینه بنهادم

چرا دگر سخنی از نبی نمی آید؟
چرا کسی به سرای علی نمی آید؟

چه روی داده چرا بیت وحی غمبار است؟
نشان آتش هیزم به درب و دیوار است

چه روی داده که شهر مدینه تاریک است
تمام حرف از آن کوچه های باریک است

چو کوبه در آتش گرفته کوبیدم
به اهل خانه هراسی عجیب می دیدم

صدای در دل اطفال را بلرزاند
چه روی داده در اینجا؟ خدای می داند

صدا زدم که منم من موذن بابا
سلام حق و درود خدا به اهل کساء

چنانکه وقت غمش را زوال آمده است
حسین گفت که مادر بلال آمده است

زبعد اذن، گرفتند کودکان دستم
کنار بستر بیمار خانه بنشستم

سلام بانوی حیدر! سلام دخت نبی!
سلام یاس پیمبر! سلام یار علی!

جواب داد که ای یادگار بابایم
ببین که بعد پیمبر چقدر تنهایم

گرفته ای تو غریبانه راه صحرا را
ببین تو بعد نبی روزگار زهرا را

بلال! دست علی را به خانه ام بستند
بلال! پهلوی من ظالمانه بشکستند

بلال! ناله من شهر را تکان می داد
صدای ضربه سیلی فقط اذان میداد

زغصه های علی ذره ذره آب شدم
بلال! یاس پدر بودم و گلاب شدم

برو به یاد پیمبر اذان دوباره بگو
برو به خاطر این قلب پر شراره بگو

بیا حسن کمکم کن دوباره برخیزم
دوباره با جگر پر شراره برخیزم

حسین تشنه لبم! آب کن تو آماده
بیار جانب محراب مهر و سجاده

به دستهای پر از لرزه بی قرار اذان
نشسته روی به قبله به انتظار اذان

ز مأذنه چو صدای موذنش پیچید
زگریه شانه مجروح فاطمه لرزید

همینکه  نغمه الله اکبرش آمد
سرشک و خون دل از دیده ی ترش آمد

شنید اشهد ان لا اله الا الله
کشید از دل پر غصه اش مکرر آه

چو نام پاک پیمبر بلال گفت به لب
شنید ناله اطفال و گریه زینب

بلال! بانگ تو در قلب مادر آتش کرد
بیا ز ماذنه پایین که مادرم غش کرد

ز ماجرای اذان بلال دلگیرم
نشسته بغض عجیبی به آه شبگیرم

یتیم و نام پدر، گر که این بلا برسد
خدا به داد یتیم خرابه ها برسد

که راس پاک پدر را به طشت زر دیده
سحر به کنج خرابه سر پدر دیده...

محمود قاسمی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 11:14 | 1 2 3 4 5

شعر فاطمیه شهادت حضرت زهرا س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

سرو قامت خمیده می بینم
یا کمانی ز نور می آید؟
به گمانم سوی اُحد امروز
زنی از راه دور می آید

زنی از جنس یاس و نیلوفر
یاس با ساقه شکسته شده
رنگ رخساره اش خبر میداد
قلبش از روزگار خسته شده

ناگهان ابر تیره ای آمد
بوی باران گرفت این صحرا
آن دمی که گرفت دستان
دو پسر بچه دست مادر را

مادری ناتوان تر از هر کس
مادری دل پریش و خسته و زار
می نشیند کنار قبر عمو
با دو چشمی شبیه ابر بهار

ناله سر می دهد، پناه پدر!
حمزه شیر گیر شیرافکن!
فاطمه هستم ای عمو برخیز
آمدم  خسته با حسین و حسن

ای عمو غربت مرا بنگر
بنگر فاطمه به چه حالیست
به تو سربسته گویم ای حمزه
بین این شهر جای تو خالیست

بین آن کوچه ای که یک روزی
بی حیایی به راه من سد شد
دست سنگین او چو بالا رفت
ناگهان حال و روز من بد شد

تو نبودی و دود و آتش بود
ز دل کودکان امان بردند
کاری از دست خسته ام نرسید
که علی را کشان کشان بردند

عربده می کشید نامردی
به در خانه ام لگد می زد
تو کجا بودی ای عمو آنروز
که به من حرفهای بد می زد

ای عمو جان بگیر دستم تا
خسته و سر به زیر گریه کنیم
خیز تا بر غریبی حیدر
بنشینیم و سیر گریه کنیم

در بیابان بی کسی آن روز
تا سما نا له های فاطمه رفت 
دل بی تاب و نا شکیبایم
از اُحد تا کنار علقمه رفت

یادم آمد که دختری روزی
سر قبر عمو فغان می داد
بین گریه کبود جسمش را
به عمو جان خود نشان می داد

در غروبی که آسمان خون شد
معجرم رفت و بی نقاب شدم
دور از چشم تو عمو عباس
خارجی زاده من خطاب شدم

گر نشد آب آبرو داری
به فدای سرت عمو جانم
از خجالت کنار این دریا
آب شد پیکرت عمو جانم ...

محمود قاسمی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 11:14 | 1 2 3 4 5

شعر فاطمیه شهادت حضرت زهرا س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

كار تنش زياد ولي وقت من كم است
يك شب براي شست و شوي اين بدن كم است

بانوي من نحيف نبود، اينچنين نبود
وقتي نگاه ميكنمش ظاهراً كم است

در زير پارچه ورمش گم نميشود
آنقدر واضح است كه يك پيرهن كم است

بايد چگونه جمع كنم اين بساط را
فرصت كم است و آب كم است و كفن كم است

مسمار را خودم زده بودم به تخته ها
بايد بميرم آه، پشيمان شدن كم است

گيرم حسين دق نكند اينچنين ولي
گريه بدون داد براي حسن كم است

آئينه آمدي و ترك خورده ميروي
يعني براي بردن تو چهار زن كم است

پيراهن حسين كه كارش تمام شد
پس جاي غُصّه نيست اگر يك كفن كم است

بالت، پرت، تنت، همه ي پيكرت خدا
اين زخمها زياد ولي وقت من كم است

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 11:14 | 1 2 3 4 5

شعر فاطمیه شهادت حضرت زهرا س

دسته بندی : <-EntryCategory->,

چه بلایی است که دارد به سرم می آید
هر زمان اشک ز چشمان ترم می آید

و چه می سوزد از این اشک کبودی رخم
نمک اشک که بر روی ورم می آید

و چه آهی است برافروخته از آتش عشق
که در این بین ز سوز جگرم می آید

جگرم سوخت، دلم سوخت ز مظلومیتش
بوی این سوختن از بال و پرم می آید

تازیانه چه به روز بدنم آورده
دائماً کرببلا در نظرم می آید

آن زمانی که ز گودال پر از نیزه و تیغ
اسب بی صاحب او سوی حرم می آید

استخوان بدنم زیر لگد خُرد شده
زیر مرکب چه به روز پسرم می آید

امیرحسین الفت


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 11:14 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر