شعر مدح امام جواد ع

دسته بندی : ,

نسیمی از سر زلفت بهار دنیا شد
تو آمدی و امیدی به عشق پیدا شد

تو آمدی و خبر آمد از سرادق عرش
زمین برای همیشه پر از مسیحا شد

درست مثل زمان تولد زهرا
مدینه مثل زمین های مکه زیبا شد

هزار حظ منزه به دیده اش آمد
همین که چشم ستاره به روی تو وا شد

و آسمان اگر امروز این همه بالاست
به پای قامت طوبایی شما پا شد

صدای پای کریمانه تو می آید
دلم به پشت در خانه تو می آید

تو نور عشقی و حق آفتابتان کرده است
دعای سبزی و حق مستجابتان کرده است

میان خیل هزاران هزار بخشنده
برای جود خودش انتخابتان کرده است

هزار و چهار صد سال می شود که خدا
مرا پیاله به دست شرابتان کرده است

تو را سرشته و ادغام کرده با قرآن
تو را نوشته و حالا کتابتان کرده است

قسم به کعبه برای شفاعت فرداست
اگر جواد الائمه خطابتان کرده است

خدا سرشته تو را تا که مثل نور کند
کریمی اش به کریمی تو ظهور کنتد

مسیح سبز نفس های تو حیاتم داد
شعاع نور ضریحت به جاده ام افتاد

برای آنکه خدا حاجت مرا بدهد
مرا نوشت و مرید تو را نوشت مراد

به روی صفحه پیشانی ام ملائک تو
نوشته اند سگ خانه امام جواد

چگونه لطف نداری به این اسیری که
غلام حلقه به گوش تو بوده مادر زاد

صدای اول عشق و صدای آخر عشق
تمام عشقی و ای عشق خانه ات آباد

رسیده است به روی مهت سلام رضا
علی اکبر در خانه امام رضا


تو آمدی پی اکرام و هم نشینیمان
جواب عاطفه باشی به مستکینیمان

تو آمدی ز طبق های آسمان پایین
و کردی از پی چشمانتان زمینیمان

چگونه دست توسل نیاوریم آقا
تو آمدی که همیشه گدا ببینیمان

توی تو ماحصل چله توسل ها
تویی شراب طهورای اربعینیمان

تویی که حق خدایی به گردنم داری
تو آفریده شدی تا بیافرینیمان

تو را جواد و مرا آفریده ات کردند
قتیل آن دو کمان کشیده ات کردند

نگاه بی مثلت از تبار خورشید است
ضریح چشم قشنگت مدار خورشید است

کواکب از جریان تو نور می گیرند
طلوع نور شما تا دیار خورشید است

تو انعکاس جمال امام خورشیدی
شبیه آینه ای که کنار خورشید است

همین که سردی مان رفت و فصل گرما شد
به گوش خویش سرودم که کار خورشید است

قسم به حرمت خاک زمین کرب و بلا
به ان دیار که مهپاره بار خورشید است

جواب کودک خورشید سر بریدن نیست
جواب نور گلوی سحر بریدن نیست

استادلطیفیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/25 - 08:07 | 1 2 3 4 5

شعر حضرت امام حسين ع

دسته بندی : ,

عشق را در سحر نگاه کنید

ذکر خود را اله اله کنید

گاه تصویر ماه در چاه است

دل ما را محیط ماه کنید

عاشقان را بنا نبود اصلا

این همه سال زابراه کنید

سر عاشق شدن فلک شده ام

نکند مثل من گناه کنید

اگر عاشق شدی یک روزی

بنشینید و آه آه کنید

عاشقان را بعید می دانم

بتوانید سر به راه کنید

هیچ دنبال عاشقی نروید !

حال روز مرا نگاه کنید

بَرده آوردم تا بخرند

سر و روی مرا سیاه کنید

اشتباهاً مرا پذیرفتن

پس شما هم اشتباه کنید

بنویسید خویش را سائل

بعد از آن کار پادشاه کنید

بدنم را شبی که من مُردم

لحظه ای رو به قتلگاه کنید

کفنم را درآورید و سپس

گریه بر بوریای شاه کنید

در دهانم همین که تربت رفت

بنشینید و آه آه کنید

شب بی گریه من نمی خواهم

بعد مردن کفن نمی خواهم

استادلطيفيان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/21 - 09:15 | 1 2 3 4 5

بیا به پای دل خود سفر کنیم امشب

ز کوچه های مدینه گذر کنیم امشب

خدا به زین عبادش عطیه ای بخشید

بیا تمام جهان را خبر کنیم امشب

بیا سلام و درود و تهیت خود را

نثار این پدر و این پسر کینم امشب

در آسمان ولا مهر و مه هم آغوشند

بیا نظاره شمس و قمر کنیم امشب

دگر به دیدن باغ بهشت حاجت نیست

اگر به باغ ولایت نظر کنیم امشب

برای این که بگیریم عیدی از زهرا

سزد ارادت خود بیشتر کنیم امشب

بپاس مقدم دریا شکاف علم و کمال

ز اشک شوق نثارش گهر کنیم امشب

شب ولادت او در مدینه جشنی نیست

بیا زغربت او دیده تر کنیم امشب

تمام فرصت ما وقف خدمت بر اوست

چه حاجت است که کار دگر کنیم امشب

اگر که چشمه ای از معرفت شود پیدا

نهال مهر ورا بارور کنیم امشب

کنار خرمنی از عشق او بیا بنشین

که فکر توشه راه سفر کنیم امشب

بگو به خلق (وفائی) ز جای برخیزد

لباس خدمت بر او به بر کنیم امشب

استاد سيدهاشم وفائی
 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/21 - 09:15 | 1 2 3 4 5
دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر (ع)

كه گویم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر (ع)

ندیده دیده ى گیتى به علم و دانش و تقوا

كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر (ع)

ز بهر رفع حاجات و نیاز خویش گردیده

سلاطینِ جهان یكسر گداى حضرت باقر (ع)

زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز

كه جز حق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر (ع)

نزاید مادر گیتى ز بهر خدمت مردم

به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر (ع)

به ذرات جهان یكسر بود او هادى و رهبر

كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر (ع)

برو كسب فضیلت كن چو مردان خدا اى دل

ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر (ع)

اگر گردد شفیع ما بنزد خالق یكتا

به هر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر (ع)

 ژوليده نيشابوري


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/21 - 09:15 | 1 2 3 4 5

شعر حضرت امام باقر ع

دسته بندی : ,

 

با بي کسي و غربت و غم مي سازيم

با شيون و آه دم به دم مي سازيم

سوگند به آن چهار قبر خاکي

يک روز برايتان حرم مي سازيم

يوسف رحيمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/21 - 09:15 | 1 2 3 4 5

موّاج می شویم و به دریا نمی رسیم

پرواز می شویم و به بالا نمی رسیم

 

این بالها شبیه وبالند، ابترند

وقتی به سیر عالم معنا نمی رسیم

 

این چشمهای خیس و تهی دست شاهدند

بی تو به جلوه زار تماشا نمی رسیم

 

تا بی کرانه های حضور خدائی ات

پر می کشیم روز و شب اما نمی رسیم

 

باشد اگر تمام جهان زیر پایمان

حتی به خاک پای تو آقا نمی رسیم

 

این حرفها نشانه‌ی تقصیر فهم ماست

حیران شدن میان صفات تو سهم ماست

 

دنیا تو را چگونه بفهمد؟ چه باوری!

از مرز عقلهای زمینی فراتری

 

ای بی کرانه! لا یتناهی است وصف تو

آئینه‌ی صفات الهی است وصف تو

 

مبهوت جلوه های جلالت کمیت ها

کی می رسد به درک کمال تو بیت ها

 

ای باشکوه از تو سرودن سعادت است

این شعرها بهانه‌ی عرض ارادت است

 

هفت آسمان به درک حضورت نمی رسد

خورشید تا کرانه‌ی نورت نمی رسد

 

محراب را که عرصه‌ی معراج می کنی

جبریل هم به گرد عبورت نمی رسد

 

چشم مدينه مات سلوک دمادمت

بوي بهشت مي وزد از خاک مقدمت

 

محو خودت تمام سماوات می کنی

از بسکه عاشقانه مناجات می کنی

 

آقا کلیم طور تمنا شدیم و بعد

دلتنگ چشمهای مسیحا شدیم و بعد

 

مثل نسيم در به در کوچه ها شديم

با چهره‌ی محمدی ات آشنا شدیم

 

ای مظهر فضائل پیغمبر خدا

آئینه‌ی شمایل پیغمبر خدا

 

شايسته‌ی سلام و تحيّات احمدي

احيا کننده‌ی کلمات محمدي

 

نور علی و فاطمه در تار و پود توست

شور حسین و حلم حسن در وجود توست

 

قرآن همیشه آینه‌ی تو انیس توست

تفسیر بی کران معانی حدیث توست

 

قلبش هزار چشمه‌ی نور و معارف است

هر کس به آيه اي ز مقام تو عارف است

 

روشن ترین ادلّه‌ی علمی است سیره ات

وقتی که حجّتند به عالم عشیره ات

 

هر کس که تا حضور تو راهی نمی شود

علمش به جز زیان و تباهی نمی شود

 

هر قطره که به محضر دریا نمی رسد

سر چشمه‌ی علوم الهی نمی شود

 

بی بهره است از تو و انفاس قدسی ات

اندیشه ای که لا یتناهی نمی شود

 

جابر شدن زراره شدن با نگاه توست

آقای من اگر تو نخواهی نمی شود

 

کون و مکان اداره شود با اراده ات

عالم دخیل بسته به نعلین ساده ات

 

فردوس دل اسیر خیال تو می شود

آئینه محو حسن جمال تو می شود

 

دریاب با نگاه رحیمت دل مرا

وقتی که بی قرار وصال تو می شود

 

یک شب به آسمان قنوتت ببر مرا

تا بی کرانی ملکوتت ببر مرا

 

سائل کنار ساحل لطفت چگونه است

دستان با سخاوت دریا نمونه است

 

من را که مبتلای خودت می کنی بس است

اصلاً مرا گدای خودت می کنی بس است

 

قلب مرا ز بند تعلق رها و بعد

دلبسته‌ی خدای خودت می کنی بس است

 

در خلوت نماز شبت مثل فاطمه

شایسته‌ی دعای خودت می کنی بس است

 

شبهای جمعه سمت مدینه که می بری

دلتنگ کربلای خودت می کنی بس است

 

امشب برای ما دو سه خط از سفر بگو

از کاروان خسته و چشمان تر بگو

 

روزی که بادهای مخالف امان نداد

هفت آسمان به قافله ای سایه بان نداد

 

خورشید بود و سایه‌ی شوم غبارها

خورشید بود همسفر نیزه دارها

 

دیدی به روی نیزه سر آفتاب را

دیدی گلوی پرپر طفل رباب را

 

دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود

تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود

 

در موج خيز شیون و ناله دویده ای

تا شام پا به پای سه ساله دویده ای

 

گلزخمهاي سلسله يادت نمي رود

هرگز غروب قافله يادت نمي رود

 

هم ناله با صحیفه‌ی ماتم گریستی

یک عمر پا به پای محرم گریستی

يوسف رحيمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/21 - 09:15 | 1 2 3 4 5

سپیدۀ علم

پیک شادی به شادمانی گفت

آفرینش دوباره پرشوراست

درسپیده دم طلوع وظهور

آسمان وزمین پرازنوراست  

نورصبح ازسپیدۀ علم است

این سپیده پدیدۀ علم است

شب نشینان عالم ملکوت

همه سوی زمین نگه کردند

روی دامان مهر مه دیدند

کسب نور از فروغ مه کردند 

روز میلاد ماه خورشید است

روشن این مه زنور توحید است

همۀ عرشیان به هم گفتند

سید الساجدین گلی دارد

تا شکر خدا به جا آرد

درمصــلا نمــاز بگذارد  

همه این شوق وشور را دیدند

سَر الله و نــور را دیــدتــد

همه اصحاب معرفت دارند

شوق بشنیدن کلام تو را

با شکوه و به احترام و وضو

روی لب می برند نام تو را     

ای ز  وصف و ز مدح بالاتر

گفته بر تو سلام پیغمبر

ای که بر رهروان علم وشرف

گنج علم وشرافت آوردی

تو به کانون عشق ومکتب علم

درفضیلت هشام آوردی 

مکتب تو فقیه پرور بود

دانشت مهر سایه گستر بود

هرکه شد تشنۀ  محبت تو

جام عشق و وفا به او دادی

به کمیت و به حمیری نوری

زسحــرگاه آرزو دادی   

هرکه مهر شما محبت اوست

سند افتخار خدمت اوست

من که از ساحل محبت تو

رو به دریای جود آوردم

برتو و   خاندان اطهر تو

احترام و درود آوردم  

به «وفائی» تو التفاتی کن

نذر مسکین خود زکاتی کن

استادسيدهاشم وفائی

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/21 - 09:15 | 1 2 3 4 5
گل محمدی

امروز که عرشیان برانگیخته اند

بر عرش بلور نور آویخته اند

درمقدم باقر العلوم ازفردوس

یک باغ گل محمدی ریخته اند

--------------

شوق شکفتن

با عطر تو گل شوق شکفتن دارد

سرمستی ومیل ازتو گفتن دارد

ای باقر علم نبوی درشب عید

ای دل هوس مدینه رفتن دارد

استادسيدهاشم وفائی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/21 - 09:15 | 1 2 3 4 5

شعر فراق

دسته بندی : ,

پروانه سوخت تا نفسي محرمت شود

بس نكته هست تا كه كسي محرمت شود

عمري گذشت و فاصله نگذاشت تا دلم

حتي به وسعت نفسي محرمت شود

جايي كه مرغ هاي هوايي نگشته اند

كي مرغ بي پر قفسي محرمت شود

مجرم ترين اگر تو بخواهيش محرم است

با حذف و وصل و پيش و پسي محرمت شود

هر سفره اي كه لايق همراهي تو نيست

شايد پياله اي عدسي محرمت شود

حامد اهور

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/21 - 09:15 | 1 2 3 4 5

امشب از آسمان چشمانت

دسته دسته ستاره مي چينم

در غزل گريه‌ي زلالت آه

سرخي چارپاره مي بينم

 

زخمهاي دل غريبت را

مرهم و التيام آوردم

باز از محضر رسول الله

به حضورت سلام آوردم

 

در شب تار تيره فهمي ها

روشني را دوباره آوردي

آسمان را کسي نمي فهميد

تا که با خود ستاره آوردي

 

ساحت مستجاب سجاده!

بندگي را تو يادمان دادي

دل ما شد اسير چشمانت

دلمان را به آسمان دادي

 

آيه آيه پيام عاشورا

در احاديث روشنت گل کرد

امتداد قيام عاشورا

در تب اشک و شيونت گل کرد

 

دم به دم در فرات چشمانت

ماتم کربلا مجسم بود

چشم تو لحظه اي نمي آسود

همه‌ي عمر تو محرم بود

 

چلچراغي ز گريه روشن کرد

در دلم اشک بي امانت آه

تا هميشه مناي چشمانم

وقف اندوه بي کرانت آه

 

در غروب غريب دلتنگي

ناگهان حال تو مشوش شد

جان من! روي زين زهرآلود

پيکرت سوخت غرق آتش شد

 

گرچه از شعله هاي کينه شان

پيکر تو سه روز مي سوزد

ولي از داغهاي روز دهم

جگر تو هنوز مي سوزد

 

آه آتشفشان چشمانت

دير ساليست بي گدازه نبود

همه‌ي عمر خون دل خوردي

داغهاي دل تو تازه نبود

 

ديده بودي سه روز در گودال

پيکر آسمان رها مانده

سر سالار قافله بر ني

کاروان بي امان رها مانده

 

چه کشيدي در آن غروبي که

نيزه ها ازدحام مي کردند

سنگها بر لبي ترک خورده

بوسه بوسه سلام مي کردند

 

دل تو روي نيزه ها مي رفت

دستهايت اسير سلسله بود

قاتلت زهر کينه ها، نه نه!

قاتلت خنده هاي حرمله بود

 

جان سپردي همان غروبي که

عشق بر روي نيزه معنا شد

دل تو در هجوم مرکب ها

بين گودال ارباً اربا شد

 يوسف رحيمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/21 - 09:15 | 1 2 3 4 5
دیگر برایم دلخوشی معنا ندارد

وقتی تو را بابای من دنیا ندارد

رفتی یتیم بی قرار شهر کوفه

حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد 

رفتی برای زینب تو خستگی ماند

دیگر پرستارت به پیکر نا ندارد

خونت نوشته گوشه محراب مسجد

این کوه طور عاشقی موسی ندارد

دنیا پدر جان تا خود روز قیامت

مانند تو گریه کن زهرا ندارد

رفتی و از این شهر بردی مهربانی

کوفه برای ماندن ما جا ندارد

رفتی و شد راحت خیال دشمن تو

در سر به غیر از فکر عاشورا ندارد

فکری به حال روزگار دخترت کند

در روزهایی که حرم سقا ندارد

محمد حسین رحیمیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

شکایت

شاه قامت قیامتی داریم

دلبر با ابهتی داریم

کاسه لیس جناب عباسیم

وه چه رزق و ضیافتی داریم

نسل در نسلمان ابالفضلی است

در این خانه قدمتی داریم

قسمت کار ما گره نشود

یاور با محبتی داریم

ورد لبهایمان ابالفضل است

هر زمانی که حاجتی داریم

آرزوی بهشت را نکنیم

زیر این خیمه جنتی داریم

وسط روضه های تاسوعا

آرزوی شهادتی داریم

تاکه دست بریده یاور ماست

انتظار قیامتی داریم

خاک سرداب علقمه نشدیم

از خدا ما شکایتی داریم

محمد حسین رحیمیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

قلم و شعر این غلام شما

باز هم گشته وقف نام شما

باز هم طبع شاعرت امشب

کرده سر  خم به احترام شما

باز امشب میان شاعرها

شده دعوا سر مرام شما

السلام علیک یا ساقی

تشنه ام تشنه سلام شما

باز هم تشنه و گرسنه شده

کفتر  روی پشت بام شما

بال جبرئیل فکر ما  آقا

سوزد از رتبه و مقام شما

شکر لله به روی ما شد باز

پلک چشمی سیاه و سلمان ساز

ماه یعنی جمال زیبایت

عرش یعنی مقام اعلایت

خالقت داده است مثل حسین

یک سر و  صد هزار سودایت

بین گهواره مثل شیر نری

چه قدر رفته ای به بابایت

اولین کودکی که در تاریخ

مادرت کرده است سقایت

این کرامت  برای تو کافی است

گفته جانم فدات آقایت


گفته ای به  برادرت  آقا

ادبت کشته است دنیا را 


دل تنگ زیارتت آقا

آب گشته ز حسرتت آقا

شهریار وفا به تو گویند

خوش به حال رعیتت آقا

پهلوان بودی و شدی سقا

به فدای بصیرتت آقا

رفع الله رایه العباس

گوشه ای از فضیلتت آقا

نور عینی حسین گردیده

 ذکر اوقات خلوتت آقا

به گمانم اطاعت از رهبر

بوده کل وصیتت آقا 


حیدر ثانی عشیره مدد

حضرت نافذالبصیره مدد


دل از ترس منفکی داری

چه قد و قامت تکی داری

دل ما را به وجد آوردی

چه قدوم مبارکی داری

گفت مریم به مادرت امروز:

خوش به حالت چه کودکی داری

کاسه سائلت همیشه پر است

چه مرام و چه مسلکی داری

خواستند از حسین دل بکنی

چه حریفان زیرکی داری

در حمایت ز رهبرت گویند

طاقت و صبر اندکی داری


دلخوشی ابوترابی تو

آبروی بنی کلابی تو


ای امید نهایی مضطر

ای رفیق نماز وتر و سحر

بعد آقای کربلا از تو

احدی را ندیدم آقاتر

شیر مادر حلالت ای آقا

بهر این جمله از تو کی بهتر ؟

شده ام شهریار و چون بابات

نه خدا خوانمت نه اینکه بشر

بهر تو خالقت نیاورده

جانشینی به جز علی اکبر (ع)


عالمی شد ز هیبتت سر مست

غضب حیدری ات را عشق است


نامتان تا که بر زبان آمد

شوق ما شد بدون حد و عدد

گر هزاران زمین شود بر پا

مثل تو کی بیاورد ایزد

پا به دریا زدی و کارش شد

تا هم اکنون ز شوق جذر و مد

دشمنت راهنوز هم نبود

جرات اینکه از تو گوید بد

مهدی فاطمه به روز ظهور

شک ندارم که گیرد از تو مدد

همه را یاد تو  می اندازد

کاسه های طلایی مشهد


ای عموی امام هشتم ما

شب احیا ببر حرم ما را


تا که دست از تنت جدا کردند

قامت آسمان دو تا کردند

قطعه های تنت میانه تیر

هوس تکه بوریا کردند

بامزار محقری حق

سرو قد تو را ادا کردند

روزگار رقیه را بی تو

بین ویرانه ای سیا کردند

رفتی و در غروب دلگیری

پای وحشت به خیمه وا کردند

اربعینی تمامی اسرا

تک و تنها تو را صدا کردند

***
عرق شرم بر جبین تو را

پاک کرده به چادرش زهرا

محمدحسین رحیمیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

از ترک های لبش دریا خجالت می کشد

شرم هم دارد ازین سقا خجالت می کشد

گوشه ای از علقمه کز کرده شیر کربلا

از حضور حضرت زهرا خجالت می کشد

حرمله گرم غرور و ناز، سقا غرق خون

آسمان از رسم این دنیا خجالت می کشد

پهلوان کربلا یک ساعته شد مو سفید

بس که از شش ماهه مولا خجالت می کشد

او شده بی بال و پر ، آقا شده قامت کمان

او از آقا و از او آقا خجالت می کشد

دارد از اینکه میان کوفیان بی وفا

می گذارد شاه را تنها خجالت می کشد

منزل آینده او یک مزار کوچک است

علقمه از این قد و بالا خجالت می کشد

....بعد از ین عباس چهل منزل به روی نیزه ها

از نظر بر زینب کبری خجالت می کشد

محمد حسین رحیمیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

این کوفه به ابلیس ارادت دارد

با مکر و فریب وحیله بیعت دارد

یک روز علی (ع) و روز دیگر زینب (س)

این شهر به سر شکستن عادت دارد

---------- 

جای من مظلوم در این دنیا نیست

دور و بر من به جز اجل پیدا نیست

رنگ رخم از شال سرم زرد تر است

صد شکر میان خانه ام زهرا (س) نیست

محمد حسین رحیمیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

 ای مقـــامت فـراتـر از مریــــم

ای شکوهـت رسـاتـر از حــــوا

ام کلثــوم ! خواهــر زینب 

عصمت الله دوم زهــــرا  

 

پیش پایـت تــــمام حـــور و ملـــک

در رکـــــوع و سجـــــود افتـــــاده

نســل برتـر ز خانــــواده نـــــور..!

دخت مـولا و فاطمـه  زاده

 

ای حجابت فرشته را چادر

حوریان در طواف معجر تو

آن قدر ناز داری ای بانو..!

بال جبریل فرش معبـر تو

 

از نفسهایت ای نسیم بهشت..!

بــوی عطــر و گــلاب می آیــــد

التمــاس دعـای نیمــه شبـــان

سوی تو مستجـــــاب می آیــد

 

تو کجـــــا و تبـــــار ناپـاکان....!؟

تـو ملیکـه ز عالــم ملکـــــــوت!

تـو بهشتـی چـه نسبتی داری

به کویــر و به دوزخ و برهــوت؟  

قرص خورشید و زمهیر سیاه...!؟

جمع ایمان و کفـر ممکن نیست

هرکـــه ایــن قصـه را کنـد بــاور

به خدا شیعه نیست مؤمن نیست

 

انتــهـای عــروج جبـرائـــیل

اولیــن پــله مقــــام شمــا

کربـلا زنـده مانـده امــا، بـا

خطبه زینب و کلام شمـا

 

مثل زینب غروب عاشورا

داغـــــدار بـــــرادرت بـــودی

آمــــدی در حوالـــی گـــودال

و کمک حـــال مـــادرت بودی

 

دست سنگین عصر عاشورا

روی مـــاه تو را کبـود، نمود

آن طرف زینبی که بود سپـر

این طرف تو میان آتش و دود

 

مثل زینب  میان بزم شراب

تکیـــه گــاه یتیــم اربـابــــــی

کربلا؛ کوفه؛ شام؛ کرب و بلا

تا مـدینـه چـو مـاه، می تابی

 

زینـب  و تـــــو؛ مکمــــل عشـقـیـــد

تو درخشــنده؛ زینب  المــاس است

ادبـــت در مـقــابــــــل خـــواهـــــــــــــر

در مثل، چون حسیـن و عباس  است

یاسر حوتی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

ما از می جام عاشقی سرمستیم

بر مرحمت دخت علی دل بستیم

محشر که بیاید همگی میگوییم

ما گریه کنان ام کلثوم هستیم

****

ای عالمه ی علوم دین ادرکنی

ای چادر تو حبل متین ادرکنی

یاسَیِّدَةَ النِّسا أَنَا سائِلِکُم

ای دخت امیر مومنین ادرکنی

****

ای روشنی نسل طهورای فاطمه

ای سردبیر مجمع شورای فاطمه

بی شک و شبهه عمه ی سادات عالمی

ای هم ردیف زینب کبرای فاطمه

****

ملیکه ی دو سرایی و نوحه گر هستی

خمیده ای به گمانم شکسته پر هستی

میان روضه ی امشب به خاطرم آمد

تو از غریب مدینه غریب تر هستی

****

تندیس حلم و حجب و حیایی بزرگوار

سنگ صبور شیر خدایی بزرگوار

محشر به إذن مادر سادات فاطمی

آری شما شفیعه ی مایی بزرگوار

****

عزیز فاطمه در معرض خطر بودی

ز بانوان حرم تو گرسنه تر بودی

"سری به نیزه بلند است در برابر" تان

تمام واقعه را تو نظاره گر بودی

علیرضاخاکساری


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

هرکس به جهان تو را ثناکرده بسی

خشنود دل فاطمه را کرده بسی

ای دختر با وقار زهرا و علی

درحق تو تاریخ جفا کرده بسی

سیدمجتبی شجاع


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

شعر مدح امام هادی ع

دسته بندی : ,

ای جگرگوشه امام رضا

آفتاب غریب سامرا

دوستانت اهالی بالا

دشمنانت قبیله های زنا

جبرئیل خداست سربازت

چه کسی گفته بر شما تنها ؟

اسم من خادم النقی گشته

کوری چشم دشمنت آقا

ای چهارم علی این دنیا

دهمین بال آسمانی ما

خاک پای تو هم نمی گردند

یوسف و نوح و آدم و عیسی

به قدومت بهشت بوسه زده

در نگاهت خدا بود پیدا

حرمت شعبه بقیع حسن

رفته این غربت تو بر زهرا

مجرم بی گناه این عالم !

وارث دست بسته مولا

علی بن محمد بن علی !

تو کجا و شعور مطرب ها ؟

جای تو مجلس شراب نبود

الامان از حکایت دنیا

در میان حرامیان بودی

روضه خوان غریب کرببلا

در دل آن همه جسارت و رنج

بود کارت مرور این غم ها :

زینب و اضطراب و نامحرم

خیزران و حسین و تشت طلا

محمد حسین رحیمیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

بانو زبانزد است حیایی که داشتی

تاریخ ثبت کرده وفایی که داشتی

نازل شود به وحی خدا مدح وصف تو

با آن مقام پیش خدایی که داشتی

در آسمان حیدر و زهرا پریده ای

مهد کمال بود هوایی که داشتی

با حضرت عقیله شما مو نمی زدی

در خلق و و خو و مهر و صفایی که داشتی

دیدند اهل کوفه که حیدر ظهور کرد

با خطبه ها و صوت رسایی که داشتی

دیدی مصیبتی که دگر کس نمی رسد

به ابتدای صبر و رضایی که داشتی

عباس تا که دید نداری تو هدیه ای

سهم تو شد به کوی منایی که داشتی

قربانی تو نزد خدایت قبول شد

یک عمر ماند رنگ حنایی که داشتی

ام البنین به شهر مدینه که روضه داشت

گل می نمود شور بکایی که داشتی

با زینب و رباب فقط ناله می زدی

با خاطرات کرب و بلایی که داشتی

تقسیم شد میان اسیران اهل بیت

در شهر شام آب و غذایی که داشتی

حتی زن یزید لعین گریه اش گرفت

با دیدن خرابه و جایی که داشتی

عباس بود روی نی و بست چشم خود

وقتی که دید تاول پایی که داشتی

در خیمه های سوخته ی بی حسین چه شد ؟

بعد از غروب و شام عزایی که داشتی

شکر خدا نبود ببیند برادرت

بردند گوشوار طلایی که داشتی

یاد صدای فاطمه افتاد پشت در

زینب شنید سوز صدایی که داشتی

شکر خدا نبود حسین تو بشنود

در زیر تازیانه نوایی که داشتی

رضا رسول زاده


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/2/19 - 17:53 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر