گریه گره گشای تو هفتاد و پنج روز
رفتن شده بنای تو هفتاد و پنج روز

روح الامین برای تو روضه می آورد
این خانه شد حرای تو هفتاد و پنج روز

بانوی گریه! چشم حسن هم ز دست رفت
با اشک پا به پای تو هفتاد و پنج روز

شانه به شانه با پسرت راه می روی
شد شانه اش عصای تو هفتاد و پنج روز

آبت نموده بس که تنت زخم خورده است
این آب و این غذای تو هفتاد و پنج روز

مشغول کار پیرهنی کهنه می شوی
این سهم کربلای تو هفتاد و پنج روز

محسن حنیفی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 10:14 | 1 2 3 4 5

هرگز ندیده است کسی مادراین چنین
یک بستری چنین و شکسته پر این چنین

شهر مدینه هیچ کسی را چنین نزد
جز تو نداشت شاخه ی نیلوفراین چنین

مُزد رسالتِ پدرت دست کوچه بود
اجرت کسی نداد به پیغمبر این چنین

از جای جای پیرهنت تکه ای کم است
شاید گرفته است به میخ دراین چنین

حالا نفس نفس زدنت کُند تر شده
دارد شکستگی تو درد سراین چنین

چندین شب است دست تو بالا نیامده
شانه نخورده است موی دختراین چنین

معلوم می شود تو مداوا نمی شوی
زانو بغل گرفته اگر حیدر این چنین

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 10:14 | 1 2 3 4 5

اذان بلال
منم موذن شهر نبی بلالم من
منم که بعد نبی مرغ بسته بالم من

منم که بعد پیمبر چه غصه ها خوردم
منم که سر به بیابان بی کسی بردم

چو عقده ای به گلو بشکند نوایم را
قرار بود کسی نشنود صدایم را

شبی به خواب بدیدم که خواجه لولاک
به دیده اشک و به دل خون و بر عذارش خاک

خطاب کرد که ای همنشین دیرینم
بلال! خیز و برو سوی جان شیرینم

که روزگار غریبی نور عین من است
ز جای خیز که دلتنگ تو حسین من است

ز درد و رنج غریبی ز پای افتادم
دمی که پای به شهر مدینه بنهادم

چرا دگر سخنی از نبی نمی آید؟
چرا کسی به سرای علی نمی آید؟

چه روی داده چرا بیت وحی غمبار است؟
نشان آتش هیزم به درب و دیوار است

چه روی داده که شهر مدینه تاریک است
تمام حرف از آن کوچه های باریک است

چو کوبه در آتش گرفته کوبیدم
به اهل خانه هراسی عجیب می دیدم

صدای در دل اطفال را بلرزاند
چه روی داده در اینجا؟ خدای می داند

صدا زدم که منم من موذن بابا
سلام حق و درود خدا به اهل کساء

چنانکه وقت غمش را زوال آمده است
حسین گفت که مادر بلال آمده است

زبعد اذن، گرفتند کودکان دستم
کنار بستر بیمار خانه بنشستم

سلام بانوی حیدر! سلام دخت نبی!
سلام یاس پیمبر! سلام یار علی!

جواب داد که ای یادگار بابایم
ببین که بعد پیمبر چقدر تنهایم

گرفته ای تو غریبانه راه صحرا را
ببین تو بعد نبی روزگار زهرا را

بلال! دست علی را به خانه ام بستند
بلال! پهلوی من ظالمانه بشکستند

بلال! ناله من شهر را تکان می داد
صدای ضربه سیلی فقط اذان میداد

زغصه های علی ذره ذره آب شدم
بلال! یاس پدر بودم و گلاب شدم

برو به یاد پیمبر اذان دوباره بگو
برو به خاطر این قلب پر شراره بگو

بیا حسن کمکم کن دوباره برخیزم
دوباره با جگر پر شراره برخیزم

حسین تشنه لبم! آب کن تو آماده
بیار جانب محراب مهر و سجاده

به دستهای پر از لرزه بی قرار اذان
نشسته روی به قبله به انتظار اذان

ز مأذنه چو صدای موذنش پیچید
زگریه شانه مجروح فاطمه لرزید

همینکه  نغمه الله اکبرش آمد
سرشک و خون دل از دیده ی ترش آمد

شنید اشهد ان لا اله الا الله
کشید از دل پر غصه اش مکرر آه

چو نام پاک پیمبر بلال گفت به لب
شنید ناله اطفال و گریه زینب

بلال! بانگ تو در قلب مادر آتش کرد
بیا ز ماذنه پایین که مادرم غش کرد

ز ماجرای اذان بلال دلگیرم
نشسته بغض عجیبی به آه شبگیرم

یتیم و نام پدر، گر که این بلا برسد
خدا به داد یتیم خرابه ها برسد

که راس پاک پدر را به طشت زر دیده
سحر به کنج خرابه سر پدر دیده...

محمود قاسمی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 10:14 | 1 2 3 4 5

سرو قامت خمیده می بینم
یا کمانی ز نور می آید؟
به گمانم سوی اُحد امروز
زنی از راه دور می آید

زنی از جنس یاس و نیلوفر
یاس با ساقه شکسته شده
رنگ رخساره اش خبر میداد
قلبش از روزگار خسته شده

ناگهان ابر تیره ای آمد
بوی باران گرفت این صحرا
آن دمی که گرفت دستان
دو پسر بچه دست مادر را

مادری ناتوان تر از هر کس
مادری دل پریش و خسته و زار
می نشیند کنار قبر عمو
با دو چشمی شبیه ابر بهار

ناله سر می دهد، پناه پدر!
حمزه شیر گیر شیرافکن!
فاطمه هستم ای عمو برخیز
آمدم  خسته با حسین و حسن

ای عمو غربت مرا بنگر
بنگر فاطمه به چه حالیست
به تو سربسته گویم ای حمزه
بین این شهر جای تو خالیست

بین آن کوچه ای که یک روزی
بی حیایی به راه من سد شد
دست سنگین او چو بالا رفت
ناگهان حال و روز من بد شد

تو نبودی و دود و آتش بود
ز دل کودکان امان بردند
کاری از دست خسته ام نرسید
که علی را کشان کشان بردند

عربده می کشید نامردی
به در خانه ام لگد می زد
تو کجا بودی ای عمو آنروز
که به من حرفهای بد می زد

ای عمو جان بگیر دستم تا
خسته و سر به زیر گریه کنیم
خیز تا بر غریبی حیدر
بنشینیم و سیر گریه کنیم

در بیابان بی کسی آن روز
تا سما نا له های فاطمه رفت 
دل بی تاب و نا شکیبایم
از اُحد تا کنار علقمه رفت

یادم آمد که دختری روزی
سر قبر عمو فغان می داد
بین گریه کبود جسمش را
به عمو جان خود نشان می داد

در غروبی که آسمان خون شد
معجرم رفت و بی نقاب شدم
دور از چشم تو عمو عباس
خارجی زاده من خطاب شدم

گر نشد آب آبرو داری
به فدای سرت عمو جانم
از خجالت کنار این دریا
آب شد پیکرت عمو جانم ...

محمود قاسمی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 10:14 | 1 2 3 4 5

كار تنش زياد ولي وقت من كم است
يك شب براي شست و شوي اين بدن كم است

بانوي من نحيف نبود، اينچنين نبود
وقتي نگاه ميكنمش ظاهراً كم است

در زير پارچه ورمش گم نميشود
آنقدر واضح است كه يك پيرهن كم است

بايد چگونه جمع كنم اين بساط را
فرصت كم است و آب كم است و كفن كم است

مسمار را خودم زده بودم به تخته ها
بايد بميرم آه، پشيمان شدن كم است

گيرم حسين دق نكند اينچنين ولي
گريه بدون داد براي حسن كم است

آئينه آمدي و ترك خورده ميروي
يعني براي بردن تو چهار زن كم است

پيراهن حسين كه كارش تمام شد
پس جاي غُصّه نيست اگر يك كفن كم است

بالت، پرت، تنت، همه ي پيكرت خدا
اين زخمها زياد ولي وقت من كم است

علی اکبر لطیفیان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 10:14 | 1 2 3 4 5

چه بلایی است که دارد به سرم می آید
هر زمان اشک ز چشمان ترم می آید

و چه می سوزد از این اشک کبودی رخم
نمک اشک که بر روی ورم می آید

و چه آهی است برافروخته از آتش عشق
که در این بین ز سوز جگرم می آید

جگرم سوخت، دلم سوخت ز مظلومیتش
بوی این سوختن از بال و پرم می آید

تازیانه چه به روز بدنم آورده
دائماً کرببلا در نظرم می آید

آن زمانی که ز گودال پر از نیزه و تیغ
اسب بی صاحب او سوی حرم می آید

استخوان بدنم زیر لگد خُرد شده
زیر مرکب چه به روز پسرم می آید

امیرحسین الفت


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 10:14 | 1 2 3 4 5

ماجرای بیت حق را شرح دادن مشکل است
بین دیوار و در خانه فتادن مشکل است

درمیان شعله و دود و سیاهی ای خدا
زیر دست و پای چِل نامرد ماندن مشکل است

پیش چشم باغبانی خون جگر ای وای من
با لگد گل را به خاک و خون نشاندن مشکل است

دست مردی که یدالله هست و خود مشکل گشا
بستن و خندیدن و در پی کشاندن مشکل است

دست سنگین عدو و ضرب سیلی یک طرف
چادر خاکی مادر را تکاندن مشکل است

صورت نیلی و بازوی ورم کرده جدا
مادری را خسته تا خانه رساندن مشکل است

سید محمدسادات حسینی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 10:14 | 1 2 3 4 5

عید است ولی علی دلش خون باشد
هر دل که غلام اوست محزون باشد
سالی که دو فاطمیه در خود دارد
پیداست که سال فاطمیون باشد

حاج حیدر توکلی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 10:14 | 1 2 3 4 5

چند روزي است سرم روي تنم مي افتد
دست من نيست كه گاهي بدنم مي افتد

گاهي اوقات كه راه نفسم مي گيرد
چند تا لكه روي پيرهنم مي افتد

بايد اين دست مرا خادمه بالا ببرد
من كه بالا ببرم مطمئنم مي افتد

دست من سر زده كافيست تكانش بدهم
مثل يك شاخه كنار بدنم مي افتد

دست من نيست اگر دست به ديوار شدم
من اگر تكيه به زينب بزنم مي افتد

سر اين سفره محال است خجالت نكشم
تا كه چشمم به دو چشم حسنم مي افتد

هر كه امروز ببيند گره مويم را
ياد ديروز من و سوختنم مي افتد

روز آخر شده و در دل خود غم دارم
دو پسر دارم و اما كفني كم دارم

علي اكبر لطيفيان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 10:14 | 1 2 3 4 5
این خانه بی تو بی سر و سامان بماند
خون بر جگرها اشک بر مژگان بماند
آبادی یثرب بدون تو خرابه است
حتی فدک هم بعد تو ویران بماند
زینب برای دردهایت نذر کرده
پرسید از من دارد این امکان بماند
گفتم بگو از دردهایت مهربانم
گفتی تو با چشم پر از باران ...بماند
دستار بستی که سرت آرام گیرد
یا زخم روی ابرویت پنهان بماند
...پای تنورت روز آخر گریه کردی
یعنی سری در دست این و آن بماند
محسن حنیفی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

تو زهره ای و به پایت ستاره افتاده است
به سجده پای تو مریم و ساره افتاده است
هنوز داغ تو گرمی جان خورشید است
به جان گریه کنانت شراره افتاده است
برای روضه ی کوچه کنایه هم کافی است
اگر فقط بشود این اشاره...افتاده است
فلانی آمد و در کوچه راه را سد کرد
قباله پاره شده یک کناره افتاده است
و زیر پای کسی چادرت لگد می خورد
و راستی چه شده گوشواره افتاده است
میان کوچه اگر یک قباله پاره شده
به کربلا بدنی پاره پاره افتاده است
هنوز بال و پرت زیر پاست ای بانو
به جان بی کفنت ده سواره افتاده است
 
محسن حنیفی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

بین روضه می شود حس چون حضور فاطمه
بیت الاحزان است هیأت یا که طور فاطمه
ساده و خلوت ولی خیر کثیر عالم است
روضه های خانگی و جمع و جور فاطمه
برکت نذری و نان روضه ها باشد گواه
باز در کار است دستاس و تنور فاطمه
نام ما در مصحف زهرا چنین خورده رقم
سینه زنهای اصیل غرق شور فاطمه
از غبار چادر زهرا سرشتند اشک را
طینت اهل بکا از جنس نور فاطمه
دست هامان روی صورت می خورد بی اختیار
با بیان واژه ی کوچه عبور فاطمه
 
محسن حنیفی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

زهرای تو که هست، به مردم نیاز نیست
وقتی که آب هست، تیمم نیاز نیست

حرفی نزن گلوی تو را می‌کِشد طناب
وقتی اشاره هست، تکلم نیاز نیست

خاکستر علی شده‌ام چند مدتی‌ست‌‌
بال و پر مرا که به هیزم نیاز نیست

دستم به پای ضربه‌ی اول خودش شکست
با این حساب ضربه‌ی دوم نیاز نیست

کو دست تو علی! که بگیرم ببوسمش
دست تو را به بیعت مردم نیاز نیست

حتی اشاره بار مرا می‌زند زمین
این بار شیشه را به تهاجم نیاز نیست

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

چشم تو کعبه ی همه حاجات حیدر است

گلخنده ات صفای مناجات حیدر است

مادر ، تو گفته ای که فدائی حق شدن

راه رسیدن به ملاقات حیدر است

ای ذوالفقار شیر خدا ، قدرت علی

نام تو رمز هر عملیّات حیدر است

صبر علی... به پای غمی... چون فراق تو

یک ذره از تمام کمالات حیدر است

از این غریب خسته چه دیدی که هر سحر

چشم کبود و زخمی تو مات حیدر است

در اوج گریه ات به علی خنده می زنی

این خنده هم برای مراعات حیدر است

در عشق ورزی به علی بی بهانه ای

این مایه ی غرور و مباهات حیدر است

هم سینه ات شکسته و هم دست و هم دلت

گویا وجود تو همه خیرات حیدر است

مجتبی روشن روان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

بانوی خانه!در دل بستر نبینمت
حالت بد است ،کاش که بدتر نبینمت
در حال احتضاری و هر لحظه رفتنی
می ترسم اینکه لحظه ی دیگر نبینمت
تابوت را بدون " در"آورده ام برات
ای کاش هیچ وقت پس در نبینمت
جز موقع نماز به مسجد نمی روم
از ترس اینکه لحظه ی آخر نبینمت
محشر به پاست خانه ی حیدر از این به بعد
حقم نبود تا دم محشر نبینمت
عجل وفات گفتی و تنها گذاشتیم
کردی دعا که بی کس و یاور نبینمت

مظاهر کثیری نژاد


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

زهــرا نفس نفس زدنت مي كُشد مرا
خون لخته هاي روي تنت مي كُشد مرا

ازخون ِ تـازه... پــيرُهنت لـّکه دار شـد
سُـرخي روي پــــيرُهنت مي كُشد مرا

از طــرز راه رفــتن تو جان من گرفت
اي قد رشيده! خـَم شدنت مي كُشد مرا

يــا رو گـرفـتـنت نــفسم را بـريده است
يا ايــنكه پـوشيه زدنـت مي كُــشد مرا

تـــغییر کرده طـرز بـــیان و کـــلام تو
وضــعـيّـت ِ لـب و دَهـنت مي كُـشد مرا

يا تكيه روي قــامت ديــوار مي دهی...
يا دسـت بر كــمر زدنـت مي كُشد مرا

پـهلو و بـازو و سَـر و سـينت شكسته است
آســيـب هــاي بـر بــدنت مي كُـشد مرا

يا از فــشار آن در و ديـوار جـان دهم
يا لحظه اي كه مي زدنت... مي كُشد مرا

يا عـُـمر من به ســر بـرسد از فــراق تـو
يا مــاتم كــمر شـكـنت مي كُــشد مرا

آنروز بـين كوچه چه رُخ داده فاطمه؟ 
بُـغض گرفته حـسنت مي كُشد مرا

مصطفی مقدم


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

فدایی تو شدن داشت شور و حال دگر
مسافرم که نمانده مرا مجال دگر

هر آنچه بال و پرم بود ریخت در کوچه
به روی دوش پرستو نمانده بال دگر

همین مدال کبودی به سینه ام زیباست
چه حاجت است علی جان! مرا مدال دگر

همیشه در نظرم جلوه ی تو را دارم
نپرورم به سرم غیر این، خیال دگر

گُلت شبیه فدک شد ورق ورق، یعنی
نمانده است اثر از همان قباله دگر

چنین مگیر تو زانو بغل که نیست مرا
به غیر خانه نشینی تو ملال دگر

و این همه غم و غصه که بر سرم آمد
خدا کند که نیاید سر سه ساله دگر

محمد حسین مهدی پناه


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

رسید فصل کبود و خزان این کوچه
گرفت راه تو را در میان این کوچه

چه کرد با فدکت یا چه کرد با پر تو؟
که بند آمده بعدش زبان این کوچه

تو خورده ای به زمین، کوچه زیر و رو نشده؟
مگر نخورده زمین آسمان این کوچه

فدک برای خودش، کوچه را به درد آورد
به پا همین که زدت ...مهربان این کوچه!

تمام اهل محل بی محلی ات کردند
که اف به غیرت همسایگان این کوچه

درست روی لبت زد کشیده اش را، چون
رسید بر پسرت خیزران این کوچه

محسن حنیفی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

به هر چه غیر خدا پشت پا زد و جان داد
به خانه رنگ کبود عزا زد و جان داد

برای حاجت همسایه ها دعا می خواند
دوباره سر به همه خانه ها زد و جان داد

حریم گیسوی ما را به پنجه ها نسپرد
که شانه بر سر گیسوی ما زد و جان داد

ز درد سینه و پهلو به خویش می پیچید
میان بستر خود دست و پا زد و جان داد

نشد که آب خنک دست او دهد اسماء
حسین را دم آخر صدا زد و جان داد

کشید روی سرش چادری و بعد از آن
گریز گریه به یک بوریا زد و جان داد

محسن حنیفی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1393/1/9 - 09:19 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر