ای دشمن بی شرم من بابا ندارم

در بین صحرا مانده ام ماوا ندارم

زخمی شدم از بس که در صحرا دویدم

مجروح و زخمی مانده دیگر پا ندارم

دیروز بر دوش عمویم بودم اما

امروز جز خار مقيلان جا ندارم

سیلی زدی با بغض مانده از سقیفه

محکم بزن چون دیده ی بینا ندارم

چشمم پر از خون شد گمانم ای پدر جان

من فرق با افراد نابینا ندارم

گفتم به عمه کاش می شد گیسوانم

می بافتی نزد پدر ، اما ندارم

از بس ملامتهای شامی را شنیدم

جايي براي حرف بي پروا ندارم

تا گیسوانم را بدست باد دادم

گفتم خدا را شکر دیگر نا ندارم

با عمه ام گفتم دعا کن بر وفاتم

از بی کسی خسته شدم بابا ندارم

گوشم شده پاره ز سنگینی سیلی

در فاطمه بودن ببین همتا ندارم

شیرین زبانی کار هر روز رقیه است

بابا ببین مثل گذشته تا ندارم

چشم کنیزی دوخت بر ما مرد شامی

بابا دگر راهی بجز افشا ندارم

با ضربه هایی که عدو بر پیکرم زد

فرقی دگر با مادرت زهرا ندارم

چشمان پر خون شما خیره به من شد

من را ببر بابا که دیگر پا ندارم

اصغر چرمی



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

شعر محرم(روضه)

دسته بندی : ,

كمتر بر این غریب بدون كفن بزن

این ضربه ی دوازدهم را به من بزن

هر آنچه داشت رفت دگر جستجو نكن

اینقدر این شهید مرا زیر و رو نكن

مگر نبود مسلمان كه اینچنین زده اند

بلند مرتبه شاهِ مرا زمین زده اند

قبول كن كه شبیه حصیر افتادی

قبول كن ته گودال گیر افتادی

مخواه تا كه سر من به گریه بند شود

بگو چكار كنم از تنت بلند شود

بگو چه كار كنم آب را صدا نزنی

بگو چه كار كنم تا كه دست و پا نزنی

بگو چكار كنم از تو دست بردارند

برای پیكر تو یك لباس بگذارند

میان گریه ی من این سنان چه می خندد

دهان باز تو را نیزه دار می بندد

آهای شمر عبا را كسی ربود برو

بیا النگوی من را بگیر و زود برو

برای غارت پیراهنت بمیرم من

چرا لباس ندارد تنت بمیرم من

قرار نبود بیفتی و من نگاه كنم

و یا كه گریه به كوپال ذوالجناح كنم

مگر نبود مسلمان که اینچنین زده اند

بلند مرتبه شاه مرا زمین زده اند

استادلطيفيان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

شعر محرم(روضه)

دسته بندی : ,

باد ها عطر خوش پیرهنش را بردند

سوختند و خبر سوختنش را بردند

نیزه ها بر عطشش قهقهه سر می دادند

زخم ها لاله ی باغ بدنش را بردند

دشنه ها دور و بر پیکر او حلقه زدند

حلقه ها نقش عقیق یمنش را بردند

این عطش یوسف معصوم کدامین مصر است

که روی نیزه بوی پیرهنش را بردند

تا که معلوم نگردد به کدام آئین است

اهل صحرای تجرّد کفنش را بردند

باد ها سینه زنان زود تر از خواهر او

تا مدینه خبر آمدنش را بردند

یوسف آهسته بگویی که نمیرد یعقوب

گرگ ها یوسف گل پیرهنش را بردند

رضا جعفري


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

در کنار تو وجودم به خدا نزدیک است

هر که نزدیک خدا شد به شما نزدیک است

تو خودت حافظ من باش به یغما نروم

دام ابلیس به من در همه جا نزدیک است

اعتقاد دلم این است که در هیات ها

دست احسان کریمان به گدا نزدیک است

شکوه ای نیست اگر غرق مصیبت شده ام

طالب وصل همیشه به بلا نزدیک است

هر که دارد هوس کرببلا گریه کند

گریه کن ها سفر کرببلا نزدیک است

گرچه دور از حرم کرببلاییم ولی

باز هم شکر، خراسان رضا نزدیک است

علي ذوالقدر


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

ای چراغ شب شهادت من

ای تماشای تو عبادت من

جان من! باز بر لب آمده ای

آفتابا! چرا شب آمده ای

ای امید دل شکسته ی من

ای دوای درون خسته ی من

گلوی پاره پاره آوردی

عوض گوشواره آوردی

نفسم هُرم آتش تب توست

جای چوب که بر روی لب توست؟

نگهت قطره قطره آبم کرد

لب خشکیده ات کبابم کرد

که به قلب رقیّه چنگ زده؟

که به پیشانی تو سنگ زده؟

سیلی از قاتلت اگر خوردم

ارث مادر به کودکی بردم

تنم از تازیانه آزردند

چادر خاکی مرا بردند

آفتاب رخم عیان گردید

در دو پوشش رویم نهان گردید

ابر سیلی به رخ حجابم شد

خون فرق سرم نقابم شد

شامیان بی مروّت و پستند

ده نفر را به ریسمان بستند

همه را با شتاب می بردند

سوی بزم شراب می بردند

من که کوچکتر از همه بودم

راه با دست بسته پیمودم

نفسم در شماره می افتاد

در وجودم شراره می افتاد

بارها بین ره زمین خوردم

عمّه ام گر نبود می مردم

تا به من خصم حمله ور می شد

عمّه می آمد و سپر می شد

بس که عمّه مدافع همه شد

پای تا سر شبیه فاطمه شد

استادسازگار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

ای عمه بیا تا که غریبانه بگرییم

 دور از وطن و خانه، به ویرانه بگرییم

پژمرد گل روی تو از تابش خورشید

در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم

لبریز شد ای عمه دگر کاسه صبرم

 بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم

نومید ز دیدار پدر گشته دل من

 بنشین بکنارم که یتیمانه بگرییم

گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق

 چون شمع در این گوشه غمخانه بگرییم

این عقده مرا می کشد ای عمه که باید

 پیش نظر مردم بیگانه بگرییم

استادحسان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

از خیمه ها که رفتی و دیدی مرا به خواب

داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده ای

گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد

می گفت عمّه ام به رخم بوسه داده ای

من با هوای دیدن تو زنده مانده ام

جویای گنج بودم و ویرانه نشین شدم

ممکن نشد که بوسه دهم بر رخت به نی

با چشم خود ز خرمن تو خوشه چین شدم

تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه

دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم

تا یک نگه ز گوشه ی چشمی به من کنی

من چشم از سر تو دمی بر نداشتم

با آنکه آن نگاه ، مرا جان تازه داد

اما دوپلک خود ز چه بر هم گذاشتی

یکباره از چه رو، دو ستاره افول کرد

گویا توان دیدن عمّه نداشتی

من کنار عمّه سِتادم به روی پای

مجروح پا و اِذن نشستن نداشتم

دستی سیاه بی ادبی کرد با سرت

من هم کبود دست روی سر گذاشتم

استادانساني


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

این روزها جز گریه غمخواری نداری

جز در صبوری سوختن كاری نداری

تنها شدی خیلی دلت را غم گرفته

در بارگاهت هیچ زوّاری نداری

نه در رواق و صحن نه پای ضریحت

ریحانۀ بابا عزاداری نداری

حتی كبوتر در حریمت پَر نگیرد

جز گَرد و خاكِ غربت انگاری نداری

صد لشكرِ مختار تحتِ امر داری

كی گفته بی بی جان كَس و كاری نداری

تكفیریِ از هر چه شمر و زَجر بدتر

تو فكر كردی كه شرف داری نداری

این قبر مُهرِ بیمۀ عباس خورده

چاره به جز برگشت با خواری نداری

عليرضا شريف


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

من این ویرانه را از اشک دریا می کنم امشب

 ز دریا گوهر مقصود پیدا می کنم امشب

 سحرگاهان که در خواب است چشم زاده سفیان

  به زاری سر به سوی حق تعالی می کنم امشب

ندارم تاب هجران پدر زین بیشتر برجان

 زحق دیدار رویش را تمنّا می کنم امشب

 اگر چندی پدر پنهان بود از چشم ما لیکن

 من آن گم گشته را ای عمّه! پیدا می کنم امشب

 چو دانم ناله شب زنده داران بی اثر نبود

 به آه نیمه شب این عقده ها وا می کنم امشب

 اگر منت گذارد بر من و آید به بالینم

بدین شکرانه جان قربان بابا می کنم امشب

 به گرد شمع رویش همچنان پروانه می سوزم

 زمرگ خود در این ویرانه غوغا می کنم امشب

 ز دشمن هرچه دیدم من نگفتم تاکنون با کس

 ولی نزد پدر راز دل افشا می کنم امشب

 من آن مرغ شباهنگم که از این لانه ویران

به ناگه آشیان برشاخ طوبی می کنم امشب

 من آن طفل صغیر شاه دینم کز بر طفلان

 به جنت جای در دامان زهرا می کنم امشب

 همان درِّ یتیم زاده زهرا حسینم من

 که همچون گنج در ویرانه مأوا می کنم امشب

 رقیّه، آخرین قربانی شاه شهیدانم

 که خود طومارمرگ خویش امضا می کنم امشب

 تأسّی کرده ام در کودکی بر مادرم زهرا

 که با رخسار نیلی، ترک دنیا می کنم امشب

 منم دُخت حسین و قبله حاجات اهل دل

 همه درد "مؤید" را مداوا می کنم امشب

سيدرضا مؤيد


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

پای نی می نگرم رفتن زیبایت را

نکند نیزه پدر جان عوض پاهات است؟!

پاره شد گوشم اگر، پای کرم بگذارش

دختر دشمن تو منتظر سوغات است...

***

دشمنت آمد و دستان دعایم را دید

چهره مضطرب و غرق حیایم را دید

سعی کردم که نبیند ولی انگار نشد

زینت گوش و النگوی رهایم را دید

معجرم را به خدا سفت گرفتم اما

چادر خاکی و انگشت نمایم را دید

به دلیلی که نسب از تو گرفتم من را

آنقدر زد که ورم کردن پایم را دید

دست در دست پدر دختر شامی آمد

پای نی کودکی سر به هوایم را دید

زخم بازوم نهان بود و زن غسّاله

وقت غسلم اثر رنج و بلایم را دید..

محسن ناصحي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 11:02 | 1 2 3 4 5

ای دشمن بی شرم من بابا ندارم

در بین صحرا مانده ام ماوا ندارم

زخمی شدم از بس که در صحرا دویدم

مجروح و زخمی مانده دیگر پا ندارم

دیروز بر دوش عمویم بودم اما

امروز جز خار مقيلان جا ندارم

سیلی زدی با بغض مانده از سقیفه

محکم بزن چون دیده ی بینا ندارم

چشمم پر از خون شد گمانم ای پدر جان

من فرق با افراد نابینا ندارم

گفتم به عمه کاش می شد گیسوانم

می بافتی نزد پدر ، اما ندارم

از بس ملامتهای شامی را شنیدم

جايي براي حرف بي پروا ندارم

تا گیسوانم را بدست باد دادم

گفتم خدا را شکر دیگر نا ندارم

با عمه ام گفتم دعا کن بر وفاتم

از بی کسی خسته شدم بابا ندارم

گوشم شده پاره ز سنگینی سیلی

در فاطمه بودن ببین همتا ندارم

شیرین زبانی کار هر روز رقیه است

بابا ببین مثل گذشته تا ندارم

چشم کنیزی دوخت بر ما مرد شامی

بابا دگر راهی بجز افشا ندارم

با ضربه هایی که عدو بر پیکرم زد

فرقی دگر با مادرت زهرا ندارم

چشمان پر خون شما خیره به من شد

من را ببر بابا که دیگر پا ندارم

اصغر چرمی



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

شکسته بال توان سفر ندارد که

تحمل سفری پر خطر ندارد که

اگرچه رسم کبوتر همیشه پرواز است

ولی کبوتر ما بال و پر ندارد که

چگونه تاب بیارد فراق بابا را

سه سال دختر او بیشتر ندارد که

چرا سپیده دمیده به شام گیسویش

به سن او شب گیسو سحر ندارد که

دلش پر است پر از دردهای نشمرده

برای که بشمارد پدر ندارد که

به قصد بوسه به پیشانی پدر آمد

به قتلگاه ولی دید سر ندارد که

حسين علاء الديني


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

وقتش رسیده خوب نگاهت کنم پدر

از این همه فراق حکایت کنم پدر

بعد از تمام خون جگرها که خورده ام

حالا اجازه هست شکایت کنم پدر

ماهم، چقدر حالت رویت عوض شده

باید به شکل تازه ات عادت کنم پدر

از این به بعد اسم تو باشد ضریح زخم

آخر چقدر زخم زیارت کنم پدر ؟

صدها کتاب شرح سفرنامه ام شده

از کی، کجا، چگونه روایت کنم پدر ؟

بالای نیزه بودی و دستم نمی رسید

یعنی نشد که از تو حمایت کنم پدر

بوسید دختری پدرش را، دلم شکست

حقم نبود تا که حسادت کنم پدر ؟

امشب مرددم که ببوسم لب تو را

اما نه بهتر است رعایت کنم پدر

دست توسلم به دل خون عمه است

می خواهم آرزوی شهادت کنم پدر

سيدمسيح شاه چراغي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

گل بود و جز به شبنم اشکش وضو نداشت

جز روی باغبان دل شب آرزو نداشت

رخساره اش حکایت بازار شام بود

با آن لباس حاجت راز مگو نداشت

آنجا اگر جه نان تصدق حرام بود

از بس گرسنه خفت، دگر رنگ و رو نداشت

در زیر تازیانه امانش بریده بود

میخواست ناله ای کند اما عمو نداشت

کار از حنا و شانه کشیدن گذشته بود

گویی به زیر معجر صد پاره مو نداشت

آن پا که زخم آبله اش سر گشوده بود

چون پای عمه اش رمق جستجو نداشت

حسن لطفي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

گیسوی تو را کمی مرتب کردم

از داغِ تنور و طشت زر تب کردم

لبهات مشبک شده بود و بوسه

 تقدیم ضریح سرخ زینب کردم

***

چون زجر در این سپاه لجبازی نیست

دور از تو بهشت جای دلبازی نیست

از دخترکان شام هم دلگیرم

گفتند یتیم خارجی بازی نیست

***

در پیش سر و حسرت پا داشتنش!

از صحبت معجرش ابا داشتنش

میرفت که بی کفن شود مثل پدر

می مرد برای بوریا داشتنش

علي ناظمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

مرغ بسمل شده ای بال و پرش می سوزد

کودکی زندگی اش در نظرش می سوزد

دختری که وسط خیمه ای گیر افتاده

اولین شعله که آید سپرش می سوزد

سپرش سوخته و چادرش آتش گیرد

تا تکانی بخورد موی سرش می سوزد

بعد از آن قائله دیگر کمرش راست نشد

اثر سوختگی دور و برش می سوزد

تا رسد قطره اشکی سر زخم گونه

ناگهان گوشه چشمان ترش می سوزد

شده ام مثل همان مادر محزونی که

همه شهر ز آه سحرش می سوزد

عمه؛ آن شب که مرا روی هوا می آورد

ریشۀ موی سرم بین اثرش می سوزد

تا ترک های لب تشنه بابا دیدم

جگرم گفت: هنوزم جگرش می سوزد

بعد از آنی که لبانم به لبانش چسبید

سینه ام از نفس شعله ورش می سوزد

قاسم نعمتي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

آهش میان هلهله ها ناپدید شد

از گریه بدون صدا نا امید شد

دیگر بلند نام تو را می زند صدا

او نوحه خواند و خالق طرحی جدید شد

از روی نی سرت به زمین خورده است باز

سردرد دختر تو دوباره شدید شد

باید زهیر بود كه می دید دخترت

هفتاد دفعه پای سر تو شهید شد

تا مشت شمر موی تو را، پیش او كشید

او یك شبه تمامی مویش سپید شد

او گفته،با النگوی خود قهر كرده است؟!

چون سهم آن كسی كه سرت را برید شد

آیینه غرور خودش را شكسته دید

از بعد آن كه وارد بزم یزید شد

با زحمت زیاد خودش دید بین طشت

درگیر با دهان تو چوبی پلید شد

محسن حنيفي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

با غم که هم مسیر شدم در سه سالگی

از غصه ناگزیر شدم در سه سالگی

گفتم به تن که آب شود از گرسنگی

از جان خود که سیر شدم در سه سالگی

من پای عشق تو کمرم تا شد ای پدر

این شد که سر به زیر شدم در سه سالگی

غصّه نخور، فدای سرت که سرم شکست

یا که اگر اسیر شدم در سه سالگی

هی داغ روی داغ و هی زخم پشت زخم

بعد از تو زود پیر شدم در سه سالگی

گرچه نرفته ام به کنیزی ولی عجیب

کوچک شدم، حقیر شدم، در سه سالگی

من فکر می کنم که همه فکر می کنند

خیلی بهانه گیر شدم در سه سالگی

مصطفي متولي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

زنده ماندن بدون بابا، نه

کوفه رفتن، بدون سقا، نه

من قسم خورده ام جدا نشوم

لحظه ای از کنار بابا، نه

ما اسیریم و هر کجا ببرید

می رویم، غیر شام، آنجا نه

زنده ماندن، نه، آب خوردن، نه

جملاتم همه شده با (نه)

قد خم، صورت کبود، آری

شدم انگار مثل زهرا، نه؟

پدرم تشنه بود وقت وداع

عمه سیراب شد پدر یا نه؟

حالت صورتت بهم خورده

شده بوده سر تو دعوا، نه؟

جرم بابای من فقط این بود:

گفته بوده به اهل دنیا: (نه)

درد دوریِ تو مرا کشته

درد سیلی و این کتک ها نه

حاجتش را گرفت از بس گفت:

زنده ماندن بدون بابا، نه ...

حسين ايزدي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

طورنشین می شوم سحر که بیاید

جلوه ی ربانی پدر که بیاید

جار فقط می زنم میان خرابه

یار سفر کرده از سفر که بیاید

صبح خبر می دهند رفتن من را

از پدر رفته ام خبر که بیاید

نوبت ناز من است صبر ندارم

ناز مرا می خرد پدر که بیاید

گریه ی من مال عمه است، و گر نه

زود مرا می برند، سر که بیاید

حرف"کنیز"ی زدن چه فایده دارد...

گریه فقط می کنم اگر که بیاید

طفل، بساطی برای ناز ندارد

مقنعه و گوشواره در که بیاید

استادلطيفيان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/15 - 10:45 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر