دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانه ي زهرا(س) همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

جز فاطمه(س) در قلب علی(ع) نیست مقیمی

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

 سید حمید رضا برقعی

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:17 | 1 2 3 4 5

 

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی(ع) سر،به روی شانه ي در

و روی گونه ي او خاطرات می لرزد

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد، تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

 سید حمید رضا برقعی

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:17 | 1 2 3 4 5

 يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَادْخُلِي جَنَّتِي

 

دیشب که در دامان پیغمبر نشستی

با رفتن خود قلب حیدر را شکستی

رفتی مرا با رفتنت آواره کردی

رفتی مرا با رفتنت بیچاره کردی

بانو برایت شوهر خوبی نبودم

شرمنده ام از تو گل یاس کبودم

ای وای من در زیر بار غم خمیدی

بعد از پدر از زندگی خیری ندیدی

نُه سال خانم خنده هایت خاطرم هست

دست رئوف و مهربانت خاطرم هست

زهرای من تنها رفیق نیمه راهم

رفتی و دیگر فاطمه(س) بی تکیه گاهم

در شهر پیغمبر دگر یاری ندارم

بعد از تو دیگر من طرفداری ندارم

حالا بیا تا غربت ما را ببینی

در کوچه ها سردار تنها را ببینی

من ماندم و یاد نماز هر شب تو

من ماندم و دلواپسی زینب(س) تو

من ماندم و پیراهن نور دو عینت

من مانده ام با تشنگی های حسینت

آتش زده بر جان من - جانم فدایت-

بی خوابی و کابوس تلخ مجتبایت

از صبح دارد چادرت میشوید أسما

از ناله ی تو فضه میگوید به أسما

از بین حجره بسترت را جمع کردم

از پیش زینب(س) معجرت را جمع کردم

دیشب که خوابیدم کنار گاهواره

دیدم به خوابم آمدی با شیرخواره

دیدم که محسن را به خود چسبانده بودی

بر روی دست خسته ات خوابانده بودی

دیدی همانی شد که گفته بودم اِی زن

از جانب من محسنم را بوسه ای زن

یادم نرفته کوچه و دیوار و در را

یادم نرفته داد و بیداد عمر را

یادم نرفته نعره هایش بر سر تو

یادم نرفته گریه های دختر تو

یادم نرفته دیدن مسمار خونین

یادم نرفته دیدن دیوار خونین

یادم نرفته هستی ام پشت و پناهم

از سینه ی تو شیر و خون میریخت با هم

یادم نرفته قنفذ و کار خلافش

یادم نرفته قنفذ و ضرب غلافش

همسایه می گوید که حرفی از فدک زد

همسایه می گوید تورا ثانی کتک زد

کافی بود زهرا(س)، ببین ، چون کوه داغم

کافی بود زهرا(س) ، حسن(ع) آمد سراغم

عليرضا خاكساري

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:17 | 1 2 3 4 5

 

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی(ع) سر،به روی شانه ي در

و روی گونه ي او خاطرات می لرزد

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد، تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

 سید حمید رضا برقعی

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

 

بلند جوخه ی آتش گذاشت هیزم را

گرفت شعله ی او آسمان هفتم را

چگونه تاب بیارد کسی که غم دیده

به روی سینه ی خود این همه تراکم را

بقیع قطعه ی خاکی ست درخودش برده

به شکل تکّه ی نوری زحق تجسّم را

صدای ناله ی مردی میان نخلستان

به گریه برده همه کشت زار گندم را

چگونه درد تو را نقطه نقطه بنویسم

زِ یاد برده زبان واژه ی تکلّم را

  سید سکندر حسینی

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

شده ام بی قرار، بی زهرا

مثل ابر بهار، بی زهرا

 

وای بر زندگی پس از یارم

اُف بر این روزگار، بی زهرا

 

مانده ام که چرا نمُردم من

چه کنم بی نگار، بی زهرا ؟

 

کودکانم یتیم ، بی مادر 

همگی داغدار ، بی زهرا

 

خانه ام سوت و کور و خاموش و

پُر ز گرد و غبار ، بی زهرا

 

حسنم مانده با تماشای

چادری وصله دار ، بی زهرا

 

یار در خاک خفته ای دارم

حرفهای نگفته ای دارم ...

 

تو مثالی نداشتی زهرا

دست خالی نداشتی زهرا

 

زیر این خاک هم تو خورشیدی

پس زوالی نداشتی زهرا

 

ختم تو شد غریب چون یاری ...

... این حوالی نداشتی زهرا

 

چقدر فکر حال من بودی

گرچه حالی نداشتی زهرا

 

مانده ام که چطور پر زده ای

تو که بالی نداشتی زهرا

 

چقدر زود رفتی آخر تو

سن و سالی نداشتی زهرا

 

از برای عروسی زینب

تو خیالی نداشتی زهرا ؟

 

به جز این چادر پُر از وصله

هیچ مالی نداشتی زهرا

 

رفتی و خاطرات تو باقی است

فاطمه التفات تو باقی است

 

رفتی و بودن تو یادم هست

دیده ی روشن تو یادم هست

 

گوشه ی خانه ام کنار تنور

یاد نان پختن تو یادم هست

 

یاس نیلوفری من  ... زهرا

روز پژمردن تو یادم هست

 

من هنوز هم میان این کوچه

به زمین خوردن تو یادم هست

 

چه کنم با در لگد خورده

آه ، افتادن تو یادم هست

 

سختی و سوزش نفسها و

خون پیراهن تو یادم هست

 

گریه سرخ بیت الاحزان و

خنده دشمن تو یادم هست

 

کوثرم ، همسرم سفر کردی

یار و همسنگرم سفر کردی

 

جواد پرچمی

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

يا علي (ع)

دسته بندی : ,

 

دائم به سرم فکر علی(ع) نیست که هست"

 

هرشب به لبم ذکر علی(ع) نیست که هست"

 

دیگر  چه  سعادتی بود  بهتر  از این........

 

در سینه ی من مهر علی(ع) نیست که هست"

محمدبنواري(مهاجر)

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

بیایید یک لحظه عاشق شویم
جدا از تمام سلایق شویم

نه مال و نه شهوت، نه جاه و مقام
بیا فارغ از این علایق شویم

چو صیاد شیرازی و کاظمی
پرنده، پرستو، شقایق شویم

بیایید.. چون رهبر و مقتدا
دمی رهسپار مناطق شویم

به فکه درآییم و فتح المبین
کمی آشنا با حقایق شویم 

بیـاد شهیـدان گـردان عشـق
به مقتل پُر از اشک و هِق هِق شویم

بیفتیم.. بر خاکشان لحظه ای
در آن لحظه مست دقایق شویم

بیا با دو دست علمدار عشق
هم آوا و همسو موافق شویم

وهب وار دل را به دریا زنیم
به امواج مستی چو قایق شویم

صحیفه، مهاجر، مخاطب، قلم
بیایید زین لحظه عاشق شویم..  

محمد بنواري      

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

پيام شعر اهل بيت ع

دسته بندی : ,

اسير روضه هاي اهل بيتم                 گداي شعر هاي اهل بيتم

 

نباشد لنگ در محشر كميتم                   كه من از نوكران اهل بيتم

 

  رفقا براي سهولت كپي برداري اشعار از پايگاه

 ديوان شعر اهل بيت ع   به آدرس ذيل استفاده كنيد

    http://www.asgharcharmi.samenblog.com


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانه ي زهرا(س) همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

جز فاطمه(س) در قلب علی(ع) نیست مقیمی

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

 سید حمید رضا برقعی

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

 يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَادْخُلِي جَنَّتِي

 

دیشب که در دامان پیغمبر نشستی

با رفتن خود قلب حیدر را شکستی

رفتی مرا با رفتنت آواره کردی

رفتی مرا با رفتنت بیچاره کردی

بانو برایت شوهر خوبی نبودم

شرمنده ام از تو گل یاس کبودم

ای وای من در زیر بار غم خمیدی

بعد از پدر از زندگی خیری ندیدی

نُه سال خانم خنده هایت خاطرم هست

دست رئوف و مهربانت خاطرم هست

زهرای من تنها رفیق نیمه راهم

رفتی و دیگر فاطمه(س) بی تکیه گاهم

در شهر پیغمبر دگر یاری ندارم

بعد از تو دیگر من طرفداری ندارم

حالا بیا تا غربت ما را ببینی

در کوچه ها سردار تنها را ببینی

من ماندم و یاد نماز هر شب تو

من ماندم و دلواپسی زینب(س) تو

من ماندم و پیراهن نور دو عینت

من مانده ام با تشنگی های حسینت

آتش زده بر جان من - جانم فدایت-

بی خوابی و کابوس تلخ مجتبایت

از صبح دارد چادرت میشوید أسما

از ناله ی تو فضه میگوید به أسما

از بین حجره بسترت را جمع کردم

از پیش زینب(س) معجرت را جمع کردم

دیشب که خوابیدم کنار گاهواره

دیدم به خوابم آمدی با شیرخواره

دیدم که محسن را به خود چسبانده بودی

بر روی دست خسته ات خوابانده بودی

دیدی همانی شد که گفته بودم اِی زن

از جانب من محسنم را بوسه ای زن

یادم نرفته کوچه و دیوار و در را

یادم نرفته داد و بیداد عمر را

یادم نرفته نعره هایش بر سر تو

یادم نرفته گریه های دختر تو

یادم نرفته دیدن مسمار خونین

یادم نرفته دیدن دیوار خونین

یادم نرفته هستی ام پشت و پناهم

از سینه ی تو شیر و خون میریخت با هم

یادم نرفته قنفذ و کار خلافش

یادم نرفته قنفذ و ضرب غلافش

همسایه می گوید که حرفی از فدک زد

همسایه می گوید تورا ثانی کتک زد

کافی بود زهرا(س)، ببین ، چون کوه داغم

کافی بود زهرا(س) ، حسن(ع) آمد سراغم

عليرضا خاكساري

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

شعر حضرت زهرا س

دسته بندی : ,

 

دست‏هایت پل تجلى‏هاست

طور آواز تو پر از سیناست

برقى از چشم‏هاى تو خورشید

سطرى از اشک‏هاى تو دریاست

نام تو نام دیگر عشق است

نام تو نام دیگر فرداست

و على(ع) در کنار تو یعنى

آسمانى مقابل دریاست

پشت رنگین کمانى از لبخند

چهره آسمانى‏ات پیداست

و هراسى زشب‏ ترین شب نیست

تا نگاهت چراغ این یلداست

جوشش لاله بى‏دلیلى نیست

داغ‏هایت هنوز بر صحراست

از فدک تا به کلبه ی احزان

ردپاى شکسته‏اى برجاست

شاخه‏هایى که مى‏رسد به خدا

دست‏هاى کشیده زهراست

 پرویز عباسی داکانی

    


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

شعر حضرت زهرا س

دسته بندی : ,

 

اشكي بُود مرا كه به دنيا نمي دهم

اين است گوهری كه به دريا نمي دهم

گر لحظه اي وصال حببم شود نصيب

آن لحظه را به عمر گوارا نمي دهم

عمری بود كه گوشه نشيـن محبتم

اين گـوشه را به وسعت دنيا نمي دهم

در سينه ام جمال علي نقش بسته است

اين سینه را به سينه ي سینا نمي دهم

تا زنده ام ز درگه او پا نمي كشم

دامان او ز دست تمنّا نمي دهم

سرمايه ي محبت زهراست دين من

من دين خويش را به دو دنيا نمي دهم

گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا

يك ذره از محبّت زهرا(س) نمي دهم

امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست

اين نقد را به نسيه ی فردا نمي دهم

در سايه ي رضايم و همسايه ي رضا(ع)

اين سايه را به سايه ی طوبي نمي دهم

 سید رضا مؤید

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 14:02 | 1 2 3 4 5

شده ام بی قرار، بی زهرا

مثل ابر بهار، بی زهرا

 

وای بر زندگی پس از یارم

اُف بر این روزگار، بی زهرا

 

مانده ام که چرا نمُردم من

چه کنم بی نگار، بی زهرا ؟

 

کودکانم یتیم ، بی مادر 

همگی داغدار ، بی زهرا

 

خانه ام سوت و کور و خاموش و

پُر ز گرد و غبار ، بی زهرا

 

حسنم مانده با تماشای

چادری وصله دار ، بی زهرا

 

یار در خاک خفته ای دارم

حرفهای نگفته ای دارم ...

 

تو مثالی نداشتی زهرا

دست خالی نداشتی زهرا

 

زیر این خاک هم تو خورشیدی

پس زوالی نداشتی زهرا

 

ختم تو شد غریب چون یاری ...

... این حوالی نداشتی زهرا

 

چقدر فکر حال من بودی

گرچه حالی نداشتی زهرا

 

مانده ام که چطور پر زده ای

تو که بالی نداشتی زهرا

 

چقدر زود رفتی آخر تو

سن و سالی نداشتی زهرا

 

از برای عروسی زینب

تو خیالی نداشتی زهرا ؟

 

به جز این چادر پُر از وصله

هیچ مالی نداشتی زهرا

 

رفتی و خاطرات تو باقی است

فاطمه التفات تو باقی است

 

رفتی و بودن تو یادم هست

دیده ی روشن تو یادم هست

 

گوشه ی خانه ام کنار تنور

یاد نان پختن تو یادم هست

 

یاس نیلوفری من  ... زهرا

روز پژمردن تو یادم هست

 

من هنوز هم میان این کوچه

به زمین خوردن تو یادم هست

 

چه کنم با در لگد خورده

آه ، افتادن تو یادم هست

 

سختی و سوزش نفسها و

خون پیراهن تو یادم هست

 

گریه سرخ بیت الاحزان و

خنده دشمن تو یادم هست

 

کوثرم ، همسرم سفر کردی

یار و همسنگرم سفر کردی

 

جواد پرچمی

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانه ي زهرا(س) همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

جز فاطمه(س) در قلب علی(ع) نیست مقیمی

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

 سید حمید رضا برقعی

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

 

همین که دست قلم در دوات می لرزد

به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت

اگر اشاره کنی کائنات می لرزد

هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست

بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد

مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی

که در نگاه تو آب حیات می لرزد

تو را به کوثرو تطهیرو نور گریه مکن

که آیه آیه تن محکمات می لرزد

کنون نهاده علی(ع) سر،به روی شانه ي در

و روی گونه ي او خاطرات می لرزد

غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر

میان مشک سواری فرات می لرزد

سپس سوار می افتد، تو می رسی از راه

که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد

و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم

به جای شعر دعای سمات می لرزد ...

 سید حمید رضا برقعی

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

 يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَادْخُلِي جَنَّتِي

 

دیشب که در دامان پیغمبر نشستی

با رفتن خود قلب حیدر را شکستی

رفتی مرا با رفتنت آواره کردی

رفتی مرا با رفتنت بیچاره کردی

بانو برایت شوهر خوبی نبودم

شرمنده ام از تو گل یاس کبودم

ای وای من در زیر بار غم خمیدی

بعد از پدر از زندگی خیری ندیدی

نُه سال خانم خنده هایت خاطرم هست

دست رئوف و مهربانت خاطرم هست

زهرای من تنها رفیق نیمه راهم

رفتی و دیگر فاطمه(س) بی تکیه گاهم

در شهر پیغمبر دگر یاری ندارم

بعد از تو دیگر من طرفداری ندارم

حالا بیا تا غربت ما را ببینی

در کوچه ها سردار تنها را ببینی

من ماندم و یاد نماز هر شب تو

من ماندم و دلواپسی زینب(س) تو

من ماندم و پیراهن نور دو عینت

من مانده ام با تشنگی های حسینت

آتش زده بر جان من - جانم فدایت-

بی خوابی و کابوس تلخ مجتبایت

از صبح دارد چادرت میشوید أسما

از ناله ی تو فضه میگوید به أسما

از بین حجره بسترت را جمع کردم

از پیش زینب(س) معجرت را جمع کردم

دیشب که خوابیدم کنار گاهواره

دیدم به خوابم آمدی با شیرخواره

دیدم که محسن را به خود چسبانده بودی

بر روی دست خسته ات خوابانده بودی

دیدی همانی شد که گفته بودم اِی زن

از جانب من محسنم را بوسه ای زن

یادم نرفته کوچه و دیوار و در را

یادم نرفته داد و بیداد عمر را

یادم نرفته نعره هایش بر سر تو

یادم نرفته گریه های دختر تو

یادم نرفته دیدن مسمار خونین

یادم نرفته دیدن دیوار خونین

یادم نرفته هستی ام پشت و پناهم

از سینه ی تو شیر و خون میریخت با هم

یادم نرفته قنفذ و کار خلافش

یادم نرفته قنفذ و ضرب غلافش

همسایه می گوید که حرفی از فدک زد

همسایه می گوید تورا ثانی کتک زد

کافی بود زهرا(س)، ببین ، چون کوه داغم

کافی بود زهرا(س) ، حسن(ع) آمد سراغم

عليرضا خاكساري

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

 

بلند جوخه ی آتش گذاشت هیزم را

گرفت شعله ی او آسمان هفتم را

چگونه تاب بیارد کسی که غم دیده

به روی سینه ی خود این همه تراکم را

بقیع قطعه ی خاکی ست درخودش برده

به شکل تکّه ی نوری زحق تجسّم را

صدای ناله ی مردی میان نخلستان

به گریه برده همه کشت زار گندم را

چگونه درد تو را نقطه نقطه بنویسم

زِ یاد برده زبان واژه ی تکلّم را

  سید سکندر حسینی

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

يا علي (ع)

دسته بندی : ,

 

دائم به سرم فکر علی(ع) نیست که هست"

 

هرشب به لبم ذکر علی(ع) نیست که هست"

 

دیگر  چه  سعادتی بود  بهتر  از این........

 

در سینه ی من مهر علی(ع) نیست که هست"

محمدبنواري(مهاجر)

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

زار مي زد

دیشب علی(ع) در چاه غربت زار می زد


از داغ زهرا(س) بر در و دیوار می زد


دور از نگاه زخمی ام المصائب


پهلوی خودرا بر نوک مسمار می زد

 

هواي مدينه را دارم

دلم گرفته هوای مدینه را دارم


برای مادر مظلومه گریه ها دارم

دوباره آمده ام! یک نگاه کن مادر..


به غیر هیئت و روضه مگر کجا دارم؟

 

يا زهرا س                                                   

ای بنده ی ناپاک و گنه کار خدا


هنگام گرفتاری و در وقت بلا


میخواهی اگر رها شوی.. آهسته


یک بار به زیر لب بگو: یازهرا(س)

 

   پناه دلم

بی بی به سمت توست همه ي خواهش دلم


یعنی تویی بهانه ی آرامش دلم

فاطمیه..سینه زنی..روضه..پناه ماست


روضه مکان و مرکز پالایش دلم

محمد بنواری

  


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر