يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَادْخُلِي جَنَّتِي
دیشب که در دامان پیغمبر نشستی
با رفتن خود قلب حیدر را شکستی
رفتی مرا با رفتنت آواره کردی
رفتی مرا با رفتنت بیچاره کردی
بانو برایت شوهر خوبی نبودم
شرمنده ام از تو گل یاس کبودم
ای وای من در زیر بار غم خمیدی
بعد از پدر از زندگی خیری ندیدی
نُه سال خانم خنده هایت خاطرم هست
دست رئوف و مهربانت خاطرم هست
زهرای من تنها رفیق نیمه راهم
رفتی و دیگر فاطمه(س) بی تکیه گاهم
در شهر پیغمبر دگر یاری ندارم
بعد از تو دیگر من طرفداری ندارم
حالا بیا تا غربت ما را ببینی
در کوچه ها سردار تنها را ببینی
من ماندم و یاد نماز هر شب تو
من ماندم و دلواپسی زینب(س) تو
من ماندم و پیراهن نور دو عینت
من مانده ام با تشنگی های حسینت
آتش زده بر جان من - جانم فدایت-
بی خوابی و کابوس تلخ مجتبایت
از صبح دارد چادرت میشوید أسما
از ناله ی تو فضه میگوید به أسما
از بین حجره بسترت را جمع کردم
از پیش زینب(س) معجرت را جمع کردم
دیشب که خوابیدم کنار گاهواره
دیدم به خوابم آمدی با شیرخواره
دیدم که محسن را به خود چسبانده بودی
بر روی دست خسته ات خوابانده بودی
دیدی همانی شد که گفته بودم اِی زن
از جانب من محسنم را بوسه ای زن
یادم نرفته کوچه و دیوار و در را
یادم نرفته داد و بیداد عمر را
یادم نرفته نعره هایش بر سر تو
یادم نرفته گریه های دختر تو
یادم نرفته دیدن مسمار خونین
یادم نرفته دیدن دیوار خونین
یادم نرفته هستی ام پشت و پناهم
از سینه ی تو شیر و خون میریخت با هم
یادم نرفته قنفذ و کار خلافش
یادم نرفته قنفذ و ضرب غلافش
همسایه می گوید که حرفی از فدک زد
همسایه می گوید تورا ثانی کتک زد
کافی بود زهرا(س)، ببین ، چون کوه داغم
کافی بود زهرا(س) ، حسن(ع) آمد سراغم
عليرضا خاكساري
برچسبها :