گفتم زکوچه..نفسم تنگ و بریده شد

گفتم که سیلی و رگ قلبم دریده شد

دیدم که دست، خسته به دیوار می نهی

گفتم به خود، نسیم جدایی وزیده شد

با خویش، خلوتی به شب تار داشتم

ازبس گریستم، دلم از کف رهیده شد

درپیش چشمهام، به خدا بازویت شکست

ازبس نوک غلاف به دستت کشیده شد

امر خداست.. ذوالفقار در غلاف..آه

وقتی زپشت در.. صدایت شنیده شد

ای وایم از نگاه تو.. مُردم  هزار بار

آن لحظه ای که قامت سروت خمیده شد

ای یاس من! شبیه بنفشه شدی کبود

حوریه ی علی! چرا رنگت پریده شد

با خنده سعی داری اگر راضی ام کنی

باشد.. ولی به جان تو جانم رمیده شد

با این همه تلاشِ پرستار کوچکت

آخر خبر رسید..مریضت شهیده شد

تو میروی ولی بدان: کرببلا حسین

درپیش چشم زینب تو سر بریده شد

گویا مهاجر.. از پس شور تغزُلت

ذکرحسین..درهمه عالم تنیده شد


محمدبنواري

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

چه آمد به سرت؟

اي همه عصمت جانانه  ز پا  تا به سرت


كه خـدا  فخـر نمايد ، به نمـاز سحـرت

تـو که شـايسته تـرین مــادر هستی بودی 


از چه خم گشت در ايام جواني كمرت

------------

اي فـداي جـگر شـوهـر خـونين جـگرت


 از چـه خم گشت در ايـام جـواني كمرت

بـه نـگاه عـلي(ع) و نـالـه ي زينـب(س) سـوگـند


حسنت ديد درآن كوچه چه آمد به سـرت

ياد فاطمه س

يک لحظـه علي(ع) تو را  نمي بُرد از ياد 


مـي سـوخت و  ناچـار نمـي زد فرياد

زهـرا(س) ، به خدا قسم علي(ع) جان مي داد


وقـتي نـگه اش بـه ميـخ در مـي افتاد

محمد بنواري

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

بیایید یک لحظه عاشق شویم
جدا از تمام سلایق شویم

نه مال و نه شهوت، نه جاه و مقام
بیا فارغ از این علایق شویم

چو صیاد شیرازی و کاظمی
پرنده، پرستو، شقایق شویم

بیایید.. چون رهبر و مقتدا
دمی رهسپار مناطق شویم

به فکه درآییم و فتح المبین
کمی آشنا با حقایق شویم 

بیـاد شهیـدان گـردان عشـق
به مقتل پُر از اشک و هِق هِق شویم

بیفتیم.. بر خاکشان لحظه ای
در آن لحظه مست دقایق شویم

بیا با دو دست علمدار عشق
هم آوا و همسو موافق شویم

وهب وار دل را به دریا زنیم
به امواج مستی چو قایق شویم

صحیفه، مهاجر، مخاطب، قلم
بیایید زین لحظه عاشق شویم..  

محمد بنواري      

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/27 - 12:09 | 1 2 3 4 5

فاطمه عصمت کبری است خدا می داند

فاطمه حجت یکتاست خدا می داند

فاطمه ام ابیهاست خدا می داند

فاطمه کوثر مولاست خدا می داند

فاطمه(س) زهرۀ زهراست خدا می داند

*****

من نمی گویم و این گفتۀ من تنها نیست

هیچ کس را به جهان مرتبۀ زهرا (س) نیست

غیر او هیچ کسی انسیۀ حورا نیست

آگه از منزلتش انسیه و حورا نیست

برتر از مریم عذراست خدا می داند

*****

اوست ریحانۀ پیغمبر و دلبند رسول

اوست صدیقه و منصوره و زهرای بتول

اوست حوریه که در جسم بشر کرده حلول

سورۀ قدر خداوند که قدرش مجهول

در بر مردم دنیاست خدا می داند

*****

قرة العین پیمبر که خداوند جلیل

پاسبان ساخته بر درگه او جبرائیل

یافته آیۀ تطهیر به شأنش تنزیل

آب های دو جهان ساکن و جاری و قلیل

مهر آن بانوی عظمی است خدا می داند

*****

آب ها مهریه اش بود ولی بر لب آب

آب شد بهر عزیز دل زهرا (س) نایاب

جگر پاک حسین بن علی ع  گشت کباب

کودکانش همه از سوز عطش گشته کباب

خون از این واقعه دلهاست خدا می داند

*****

روز محشر که حسین آید و یاران حسین (ع)

فاطمه مادر غمدیدۀ گریان حسین (ع)

من شرمنده زنم دست به دامان حسین (ع)

تا شود شامل من لطف فراوان حسین (ع)

او "شفیع" همۀ ماست خدا می داند

 حسینعلی شفیعی (شفیع)



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 20:28 | 1 2 3 4 5

هر چه بود، از در و دیوار خودم فهمیدم

حاجتی نیست به اصرار خودم فهمیدم

راز حبس نَفَس و جوشش خون از سینه

از فرورفتن مسمار خودم فهمیدم

این که یک حادثه رخ داده در آن کوچۀ تنگ

از نهان کردن رخسار خودم فهمیدم

این که دیگر نزنی شانه به موی زینب

از قنوتت به شب تار خودم فهمیدم

همه گویند دگر رفتنی است این بیمار

به قیامت شده دیدار خودم فهمیدم

از چه لبخند به تابوت زدی بعد سه ماه؟

حاجتی نیست به گفتار خودم فهمیدم

 

 سید علی احمدی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 20:28 | 1 2 3 4 5

شعر فاطمیه

دسته بندی : ,

بغض گلوگرفتۀ ما را شکسته اند

امشب سکوت آینه ها را شکسته اند

در دست هر که کاسه ای از اشک داده اند

بازار خضر و آب بقا را شکسته اند

پاییز کرده اند بهار امید را

شمشادهای سبز قبا را شکسته اند

زاغان به شاخه های ترنم نشسته اند

بال کبوتران دعا را شکسته اند

در جام جم ببین که ز نوروز رفته رنگ

خم های رنگ رنگ ریا را شکسته اند

این هفت سین ماست که بر سینه می زنیم

دستی که دست خیر نسا را شکسته اند

آتش در آستانۀ در شعله می کشید

نمرودیان خلیل خدا را شکسته اند

ما داغدار ماتم ریحانۀ توییم

یا أیها الرسول، شما را شکسته اند

این درد را چگونه کسی می کند دوا

وقتی که شیشه های دوا را شکسته اند؟

بشکن قلم "شفیع" که در ماتم بتول

لوح و قلم، نه ارض و سما را شکسته اند

                                                     حسینعلی شفیعی (شفیع)



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 20:28 | 1 2 3 4 5

غزال چابک صحرای عشق زینب بود

یگانه گوهر دریای عشق زینب بود

کسی که روز ولادت به غنچۀ دهنش

نمود خنده به مولای عشق زینب بود

کسی که دوش به دوش برادرش نوشید

هزار جام ز صهبای عشق زینب بود

فهیمه ای که ز علم لَدُن مدال گرفت

عقیله، عالمه، دانای عشق زینب بود

سخنوری که به شیرینی بیان بچشاند

کمی ز مزۀ حلوای عشق زینب بود

ملیکه ای که به عمرش به عاشقان فهماند

أتم و أکمل معنای عشق زینب بود

کسی که رسم نمود از ازل به لوح دلش

هزار نقش ز سیمای عشق زینب بود

عفیفه ای که به رنج اسارتش سَر داد

هزار نغمه و آوای عشق زینب بود

زنی که قامت او شد کمان و در اثرش

خمید قامت رعنای عشق زینب بود

موحدی که از او داشت التماس دعا

یگانه مصدر و عنقای عشق زینب بود

کریمه ای که کسی چون «فقیر» را ز کرم

نمود مست تولای عشق زینب بود

سید علی احمدی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 20:28 | 1 2 3 4 5

یا فاطمه الزهرا س

دسته بندی : ,
ای عرش نشسته زیر پایت

ای عالمیان همه فدایت

ای موقع خلقت جهان، حق

هر لحظه تو را زده صدایت

ای ذره ذره آفرینش

محروم نگشته از دعایت

حیدر که خودش دلیل هستی است

آمد به جهان فقط برایت

از خشم تو خشمگین شود حق

خشنود شود حق از رضایت

انسیه و زهرا و بتولی

تو فاطمه بضعة الرسولی

*****

تو مادر یازده امامی

نه، مادر انبیا تمامی

تو زوجه و یار مرتضایی

تو آخر مردی و مرامی

تو خالقی یا که عبد خالق

معلوم نشد که تو کدامی

ماندم که چه درخورت بگویم

از بس که عزیزی و کرامی

گهوارۀ تو عرش خدایی است

جداً که تو صاحب مقامی

انسیه و زهرا و بتولی

تو فاطمه بضعة الرسولی

*****

تو دخت نبی راضیه هستی

تو راضیۀ مرضیه هستی

جای تو فراتر از بهشت است

تو حوریۀ انسیه هستی

در وصف شماست عنکم الرجس

تو پاکی و تو زکیه هستی

بهر تو شده همه جهان خلق

تو جوهرۀ قدسیه هستی

دیگر چه بگویم از مدیحت

العالمة العقلیه هستی

انسیه و زهرا و بتولی

تو فاطمه بضعة الرسولی

*****

تو فاطمه خیرة النسایی

تو لیلۀ قدر اولیایی

تو مظهر شرمی و حیایی

تو شافعۀ روز جزایی

تو مادر کل ماسوایی

آیینۀ پاک حق نمایی

تو عین معارف خدایی

تو همسر شاه لافتایی

تو کوثری و تو هل اتایی

تو نور نهار اصفیایی

انسیه و زهرا و بتولی

تو فاطمه بضعة الرسولی

*****

افسوس که پهلویت شکستند

دستان علی پیش تو بستند

افسوس که با غلاف شمشیر

قلب و دل و بازویت شکستند

سیلی به رویت زدند از کین

بند دل مجتبی گسستند

آتش زده اند خانه ات را

والله که کافرند و پستند

می سوخته ای میان آتش

با خنده به دیدنت نشستند

انسیه و زهرا و بتولی

تو فاطمه بضعة الرسولی

حسین عسکری

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 20:28 | 1 2 3 4 5

روضه ی امام حسین ع

دسته بندی : ,

 

بوریا بود به جای کفنش

همچو انجم به سما زخم تنش

غربت آبادترین منزل غم

کربلا دشت بلا شد وطنش

نیست یک نوحه و یک مرثیه ای

که به تصویر کشد از محنش

بین دو نهر پر از آب چقدر

خشک و تفتیده زبان و دهنش

گلشنش یکسره پرپر شده است

آتش خصم به جان چمنش

بین گودال چه آمد سر او

که نشد بوسه زند بر بدنش

روضه خوان غم او کیست خدا

آدم بوالبشر است سینه زنش

صلوات سوی محبین حسین

لعنت حق به همه اهرمنش

یک ضریح ساخته است قوم عجم

که هنر زانو زده از سخنش

این ضریحی است مشبک جای

آن مشبک شدۀ پیرهنش

این ضریح ناله برآورد ز دل

پس چه شد سنگ مزار حسنش؟

                                        بشیر شهریاری (حقیر)


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 20:28 | 1 2 3 4 5

روضه ی امام حسین ع

دسته بندی : ,

جانم فدای مرثیۀ دل کباب کن

یا دیدگان و گونه پُر از دُرّ ناب کن

قربان آن لبی که ز اخلاص دم زند

یا آن زبانِ مدحِ مَهِ بوتراب کن

عباس آن که از ادب خود، حسین را

دائم امام و سید و مولا خطاب کن

بین هوای نفس و هواداری حسین

فرمانبری و یاری او انتخاب کن

خود را به نزد شمس حسینی چو ذره، بین

کاخ دلش ز عشق حسینی خراب کن

در روز کارزار به یک جلوه اش ز خشم

دریای فوج لشکر دشمن سراب کن

با روی شرمسار و به چشمان اشکبار

در آب، نقش گریۀ طفل رباب کن

از غربت برادر و از تیر نابکار

یک دیده غرق خون و دگر غرق آب کن

از خون دیده و سر بشکسته از عمود

موی سر و محاسن خود را خضاب کن

در حشر دوستان گنهکار خویش را

با دستهای گشته قلم، بی حساب کن

رأس نشسته اش به سر نی به خواهرش

سایه ز غیرتش به سر آفتاب کن

انبوه آرزوی «فقیر» و دعای او

از روی لطف و مرحمتش مستجاب کن

سید علی احمدی

برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 20:28 | 1 2 3 4 5

شعر فاطمیه

دسته بندی : ,
تربت مادر

دل ها همه محو غربت فاطمه است

سرمایه ی ما محبت فاطمه است

ای آنکه پی مزار بانو هستی

در قلب شکسته تربت فاطمه است

----

 عصر دوشنبه

خورشید و آهی شعله ور ... عصر دوشنبه

سیلی ... لگد ... دیوار و در ... عصر دوشنبه

در زیر باران هجوم سنگ دل ها ...

افتاد از پا یک نفر ... عصر دوشنبه

----

 کهنه پیراهن

آسمان ها سوگوار آه خاموش تو بود

مرثیه خوان تن زخمی و گلپوش تو بود

جامه ای که عصر عاشورا به غارت می برند ...

روزهای واپسین ... در بین آغوش تو بود

----

 مادر ...

شب تابش مهتاب ندارد ... مادر

زینب به خدا تاب ندارد ... مادر

بعد از تو و ماجرای زخم کوچه

دیگر حسنت خواب ندارد ... مادر

----

 کتک

از روی کینه شعله به باغ فدک زدند

بر روی زخم کهنه ی زهرا نمک زدند

نامردمان کور دل و بی حیای شهر

در بین کوچه مادرمان را ... زدند

----

 یک سبد یاس کبود

در بساطم هرچه بود آورده ام

آهی از عمق وجود آورده ام

در میان روضه ات یاس علی

یک سبد یاس کبود آورده ام

----

 نکته ی محرمانه

در دلِ شب با نَوا و زمزمه

گفت این نکته به حیدر ، فاطمه

وعدگاه من و تو یا مرتضی

ظهر عاشورا ... کنار علقمه

----

 منتظر زاده ی زهرا

ما عاشق و دلداده ی زهرا هستیم

ما پیرو آماده ی زهرا هستیم

از این جمعه تا برسد جمعه ی بعد

ما منتظر زاده ی زهرا هستیم

----

 ایهاالعزیز

داری هوای فاطمیه ، ایهاالعزیز

در خیمه های فاطمیه ، ایهاالعزیز

 عجّل علی ظهورک یا صاحب الزّمان عج

گشته دعای فاطمیه ، ایهاالعزیز

----

 آجرک الله یا بقیة الله عج

ای که صبر توست،صبر فاطمه

مرهم چشم پُر ابر فاطمه

نیمه شب ها مثل بابایت علی

می روی بالای قبر فاطمه

 

اسماعیل شبرنگ

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 20:28 | 1 2 3 4 5

مهربان بودی و بد با دل تو تا کردند
غنچه ی ناز تو را با لگدی وا کردند

مردم شهر چقدر زود به فکر افتادند
در عزاخانه ی تو غمکده بر پا کردند

عده ای در وسط کوچه تورا می کشتند
عده ای نیز همان بین تماشا کردند

بین یک کوچه ی باریک زمینت زده اند
بین این کوچه ی باریک که غوغا کردند...

گرگ ها وحشی و سگ های مدینه هارند
آنقدر پنچه زدند تا کمرت تا کردند

سند معتبری هست که تاریخ نوشت:
میخ را در وسط سینه تو جا کردند

کشته شد محسن و آنان که تماشا کردند
سند تیر به اصغر زدن امضا کردند

محمد مهدی نسترن

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 20:28 | 1 2 3 4 5

غربت

دسته بندی : ,

 

چوگل پاک آمدی و پاک رفتی

ز دنیا با دل صد چاک رفتی

تو دیدی غربت و تنهائیم را

چرا بی من به زیر خاک رفتی

استاد سيد هشم وفائي

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/26 - 13:49 | 1 2 3 4 5

باران بگیرد-------- تا برگ های نیمه جانت جان بگیرد

باد بهاری -------- از خاک پای تو گل و ریحان بگیرد

تفسیر تطهیر -------- یعنی که کوثر ذکر یا سبحان بگیرد

گفتی که "الجار" --------بس که قنوت عفو تو مهمان بگیرد

حتی یهودی-------- از چادر مشکی تو ایمان بگیرد

سخت است اما -------- ایندفعه را دستت اگر آسان بگیرد . . .

تو می توانی -------- شانه کنی، زینب(س) سرش سامان بگیرد

هم دست آقا -------- هم زیر تابوت تو را سلمان بگیرد

تو در مدینه -------- بودی ولی ختم تو را ایران بگیرد

حالا که رفتی -------- آمد گدا از تو دوباره نان بگیرد

محمد امين سبكبار

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/24 - 14:04 | 1 2 3 4 5

 

ای آسمان عاطفه پرواز بی کران

بعد تو ناتوان شده بال کبوتران

خیر النسائی وبه خودت میشناسمت

دنیا نداشت غیر خودت از تو بهتران

دینم حرام گر که به غیر تو رو کنم

تو مال ما ،بهشت خدا مال دیگران

شایسته است بعد بیابان نشینیت

گوشه نشین شوند تمام پیمبران

دستش شکسته باد هر آنکه تو را شکست

نانش حرام باد هر آنکه تو را در آن ...

...کوچه فقط به خاطر یک قطعه خاک زد

باید از این به بعد بمیرند نوکران

این روزها که حرمت رویت شکسته است

خوب است گوشواره در آرند مادران

اینها تو را زدند غرور علی(ع) شکست

آری شکستنی است غرور دلاوران

بعد از تو احترام ندارد قبیله ات

مادر که رفت وای بر احوال دختران

                                                                     

استاد لطیفیان

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/21 - 09:25 | 1 2 3 4 5

 

به لحظه ای که در آن شعله ها نوا کرده

برای آمدنت مادرت دعا کرده

برای آنکه بگیری تو انتقامش را

میان نافله هایش چه ناله ها کرده

اگر که شیعه شدم اعتقاد ما این است

به یمن توست به ما هم گر اعتنا کرده

هزار سال گذشته هنوز عزاداری

تمام عمر تو را غصه اش عزا کرده

شنیده ام که به دست شماست پیرهنش

نگه به پیرهنش با دلت چه ها کرده

برای زخم کبودش بیار دارویی

همان که بهر ظهورت خدا خدا کرده

  جواد حیدری

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/21 - 09:25 | 1 2 3 4 5

با چشم های نیمه بازت گاه گاهی

چشمان خیس و خسته ام را کن نگاهی

وقتی تنور خانه روشن شد برایت

گفتم خدا را شکر کم کم رو براهی

دستاس را چرخاندی اما رنگ خون شد

دستاس فهمید از نگاهت بی گناهی

 از بس به پای گریه هایت آب رفتی

چیزی نمانده از وجودت مثل کاهی

 پهلو به پهلو می شوی و می چکد خون

از زخم های پیکرت خواهی نخواهی

 از درد شانه، شانه می افتد ز دستت

خون می نشیند کنج لبهایت ز آهی

 در خواب بودی چادرت را باز کردم

شاید ببینم چهره ات را در پگاهی

 دیدم که پايین دو چشمان تو پیداست

زخم عمیق پنج انگشت سیاهی

 این چند شب از سرنوشتم روضه خواندی

از سر گذشتم از جدایی ، بی پناهی

 گفتی غروبی شعله می پیچد به بالم

گفتی که می سوزم میان خیمه گاهی

 در حلقه ی نامحرمان و نیزه داران

هرجا که می گردم ندارم تکیه گاهی

          حسن لطفی

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/21 - 09:25 | 1 2 3 4 5

نشسته ام به در خانه و سرای شما

خدا نوشته مرا از ازل گدای شما

نهاده ام سر خود را به خاک این کوچه

میان کوچه به جا مانده ردّ پای شما

 جسارت است، مرا هم صدا کن، ای پسرم

غریبه ام که شوم، مادر! آشنای شما

 رسیده ام به مدینه ولی کمی دیر است

نمی شد اینکه مرا می زدند جای شما؟

 دلش چگونه می آمد به صورتت می زد؟

مقابل علی و چشم بچه های شما

 مگر چه آمده بر حال و روز پهلویت

که شانه حسنت می شود عصای شما

 گرفته راه نفس، خون تازه می ریزد

شکسته در وسط سینه ات صدای شما

 برای رفتن خود گوئیا دعا کردی

خدا کند که نگیرد فقط دعای شما

 کمی تبرّک، تربت ز کربلا دارم

که شاید این بشود مرهم و دوای شما

 به بیت آخر عمرت تو را قسم مادر

 دعا نما که بمیرم به روضه های شما

 محسن حنیفی

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/21 - 09:25 | 1 2 3 4 5

شعر فاطميه

دسته بندی : ,

روضه آن‌جاست که سرتاسرِ در آتش بود

رویِ در، نقشِ گل پرپرِ در آتش بود

باورِ دستِ به هم بسته‌ی ساقی سخت است

سخت تر دیدن آن ساغرِ در آتش بود

پاره‌ی جان نبی بود، چه می‌دید خلیل؟

شعله، دور و برِ پیغمبر در آتش بود

پدری با کفنی تازه ـ که گویی می‌سوخت ـ

داغدار غم این دختر در آتش بود

پیش زهراـ به خداـ بردن حیدر داغش

بدتر از داغیِ میخ درِ در آتش بود

غم پرپر شدن غنچه‌ی زیبای علی

غصه‌ی لاله‌ی ناباور در آتش بود

فاطمه، جانِ علی بود، علی هم می‌سوخت

ناله‌ی فاطمه‌ از حیدر در آتش بود

گفت: ای فضه بیا ! ... عالمی آمد به فغان

چه غمی در نفس آخر در آتش بود

پر زدی دورِ علی عمری و دیگر چه نیاز

آه! پروانه‌! به بال و پر در آتش بود

آن چه خواندم من و مثل پسرت پیرم کرد

به خدا منظره‌ی مادر در آتش بود

قاسم صرافان

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/21 - 07:23 | 1 2 3 4 5

شعر فاطميه

دسته بندی : ,

شهر مدینه غصه و غم دارد امشب 


حال و هوایی پر ز ماتم دارد امشب 


یک یاس پرپر دارد امّا خانه وحی 


چشم علی اشک دمادم دارد امشب 


او مادر ارباب مظلومم حسین است 


در سینه اش داغ محرّم دارد امشب 


بوی محرّم می دهد شهر مدینه 


چیزی مگر از کربلا کم دارد امشب 


امشب نشد دیگر نماز شب بخواند 


زهرای اطهر قامتی خم دارد امشب 

...
"بر روی رخسار تو مانده جای سیلی 


مهتاب رویت شد خسوف از رنگ نیلی"
 

  محسن زعفرانیه

 

 

 


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/1/21 - 07:23 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر