دو بيتى هاى فراق
چى ميشه تو بگى امشب كجايي
چى ميشه بس كنى دورى ، بيايي
تو كه جات روى چشم عاشقونه
از اين صحرا به اون صحرا چرايي؟
استاد جواد حيدرى
برچسبها :
چى ميشه تو بگى امشب كجايي
چى ميشه بس كنى دورى ، بيايي
تو كه جات روى چشم عاشقونه
از اين صحرا به اون صحرا چرايي؟
استاد جواد حيدرى
شنيدم راحت و آروم ندارى
هميشه سر روى خاكا مى زارى
چى ميشه مشت خاكى بهر تربت
براى اين گداى خود بيارى؟
استاد جواد حيدرى
نصيب ما دلى بيمار دادند
كه ما را از فراق آزار دادند
از آن روزى كه ما را آفريدند
دل ما را به دست يار دادند
استاد جواد حيدرى
گله از خوى ليلى دارد اين دل
چو مجنون بوى ليلى دارد اين دل
ز دست دل ندارم روز آرام
هواى كوى ليلى دارد اين دل
استاد جواد حيدرى
غلام فرقه ى ليلى پرستم
كه تنها نام او بنموده مستم
اگر چه من از او دارم شكايت
چه سازم عشق او بسته دو دستم
استاد جواد حيدرى
الهى يار را راضى ز ما كن
به هر جا مى رود ما را صدا كن
دل او را ز ما بشكسته مپسند
بر آنچه دوست دارد آشنا كن
استاد جواد حيدرى
چه بايد كرد تا يارم بيايد
همان كه كرده بيمارم بيايد
حبيب نازنينى كه از اول
به خود كرده گرفتارم بيايد
استاد جواد حيدرى
بايد بري؛ نه ! محض رضاي خدا نگو
دق مي كنم بدون تو، اين جمله را نگو
زهرا (س)بمان و زندگي ام را به هم نريز
سنگ صبور من! نرو از پيشم اي عزيز
باور نمي كنم كه دلم را تو بشكني
با رفتنت به زخم غرورم نمك زني
زهرا (س) شب عروسي مان خاطرت كه هست؟
مهريه ي زلال و روان خاطرت كه هست؟
يادت كه هست قول و قراري كه داشتيم!؟
يك روح واحديم ؛ شعاري كه داشتيم
اي دل خوشي ِ زندگي ام! مي شود نري
از حال و روز من، كه شما با خبرتري
گريه نكن محدثه ، غمگين نكن مرا
با رفتنت غريب تر از اين نكن مرا
خاتون من! قلندر خوبي نبوده ام
من را ببخش؛ شوهر خوبي نبو ده ام
با درد ِ دنده هاي ِ شكسته جدال كن
تقصير دستِ بسته ي من شد حلال كن
دلگرمي علي! به نظر زود مي روي!؟
نه سال شد فقط ،چقدر زود مي روي!
بعد از تو فيض هاي خدايي نمي رسد
فرياد مرتضي(ع) كه به جايي نمي رسد
زهرا (س) بمان و چهره ي غم را عبوس كن
زهرا (س)بمان و زينب مان را عروس كن
غصه به كار دل گره ي كور مي زند
خيلي دلم براي حسن (ع) شور مي زند
زهرا (س)نرو، كه بغض بدي در گلوي توست
دامادي حسين ع و حسن ع آرزوي توست
حالا كه اعتنا به قسم ها نمي كني
فكر حسين تشنه لبت را نمي كني!؟
ديدي كه رنگ از رخ مهتاب مي پرد
شبها حسين ع تشنه لب از خواب مي پرد
در باغ ميوه هاي دلت، سيب نوبر است
اين كربلايي از همه شان مادري تر است
حرف از سفر زدي و تبسم حرام شد
پيراهن حسين شنيدم تمام شد
باشد برو-قبول- علي ع بي پناه شد
باشد قرار بعدي مان قتلگاه شد
باشد برو كه كرببلا گريه مي كنيم
با هم كنار طشت طلا گريه مي كنيم
استاد وحید قاسمی
دوباره سفره ی اشک مرا تو گستردی
چرا محدثه تابوت خانه آوردی !؟
اثر نداشت مگر دستمال زرد نبی
هنوز مثل گذشته دچار سر دردی!؟
تمام پنجره ها را گشوده ام زهرا(س)
کمی نسیم بیاید، چقدر تب کردی!
اگر چه دنده ی یک دنده با تو لج می کرد
صبور بوده به روی خودت نیاوردی
چه آمده به سر چشم هایت ای بانو !؟
که با دو دست پی جانماز می گردی
استاد وحید قاسمی
در پیچ کوچه بود، که ولگرد ِ لعنتی...
با سنگ زد به آینه، بی درد ِ لعنتی
دیدم به جنگ مادر رنجورم آمده !
فریاد می زدم :« برو نامرد ِ لعنتی»
خونت حلال خشم حسن (ع) می شود، برو
خونم به جوش آمده ، خون سرد ِ لعنتی
خط ونشان برای زنی خسته می کشی !؟
لعنت به هرکه گفته به تو مرد، لعنتی!
دیوارهای سنگی آن کوچه شاهدند
با مادرم چه کرد، کمردرد ِ لعنتی
استاد وحید قاسمی
محل دهيد جماعت،غريبه ام اينجا
غبار پرده ي دل را كمي تكان بدهيد
چرا جواب سلامم، نگاه سرد شماست؟
كجاست خانه ي زهرا؟ به من نشان بدهيد
شنيده ام كه سه ماهي عجیب بيمار است
گمان کنم که ز حالش کمی خبر داريد!؟
نرفته ايد چرا پس عيادتش مردم !!!
از اين لجاجت ديرينه دست برداريد
كجاست حجره ي يك گل فروش با انصاف؟
كه چند شاخه ي ياس سپيد از او گيرم
كجاست مسجد افلاكي پيمبرعشق؟
كه من ز قبل عيادت در آن وضو گيرم
عبور مي كنم از كوچه هاي تنگ شما
شبيه پير عصادار،كُند و آهسته
خدا به داد زمين خورده هايتان برسد!
هراس دارم ازاين سنگ هاي برجسته
سلام حضرت مولا،چه آمده به سرت؟
بگو به جان حسينت سراب مي بينم
دلم شكست چرا گريه كرده اي آقا؟
به روي دست تو جاي طناب مي بينم
چقدر دوده نشسته به روي اين ديوار!
چرا شكسته در خانه ات؟ بگو چه شده؟
سكوت تان جگرم را به درد آورده
چرا خميده شده شانه ات؟بگو چه شده؟
استاد وحید قاسمی
امشب به رنگ فصل خزان گریه می کنیم
هم ناله با زمین و زمان گریه می کنیم
هر چند گفته اند که آرام گریه کن
اما بلند و ضجه زنان گریه می کنیم
امشب که خانه ی دلمان غم گرفته است
مانند ابرهای روان گریه می کنیم
هم پای کوچه های مدینه نشسته ایم
با روضه های تازه جوان گریه می کنیم
تازه جوان و قد کمانی تعجب است
از غصه های قد کمان گریه می کنیم
داریم پای روضهءتان پیر می شویم
اما هنوز از غمتان گریه می کنیم
این خانهء غمی است پر از غربت بقیع
از داغ قبر های نهان گریه می کنیم
آری دوباره بر سر سفره نشسته ایم
امشب برای مادرمان گریه می کنیم
استاد وحید محمدی
تا که رفتی شکست آینه ات
فتنه کردند نامسلمانها
رسم مردی عوض شد ای آقا
لاله لاله شدند قرآنها
بعد پروازتان ورق برگشت
شاخه ی یاس خانه پرپر شد
مزد آن خون دل که می خوردی
شعله هایی بروی آن در شد
گفته شد فاطمه(س) در این خانه است
گفت با فاطمه(س) بسوزانید
گفته شد پس گناه طفلانش
گفت گفتم همه بسوزانید
کاش ختم جسارتش این بود
بی مروّت ، ادب ، حیا که نداشت
پیش چشمان دختری مضطر
بی حیا تازیانه را برداشت
رسم مردانگی هویدا شد
حرفی از کوچه ها میان آمد
وقت رفتن رشیده ای می رفت
وقت برگشت قد کمان آمد
از اثرهای دست سنگینش
سو به چشمان دختر تو نماند
شانه غمگسار آقایی
مادرش را به درب خانه رساند
قصه آسمان به رنگ کبود
غصه ریسمان و دست پدر
غم طفلی خلاصه می شد در
گوشوار شکسته ی مادر
استاد وحید محمدی
آسمانی ترین من امشب
آسمان را چه تیره می بینم
امشبی را چگونه تا به سحر
سر قبر ستاره بنشینم
ای گلم خواب هم نمی دیدم
قاری ختم امشبت باشم
فاطمه جان (س)چه قدر دشوار است
من پرستار زینبت باشم
آسمانی ترین من امشب
آسمانت چه دیدنی شده است
حال و روز غریبی علی و
کودکانت شنیدنی شده است
دائما پیش چشم خونبارم
صحنه درب و خانه می گذرد
چند وقتی است روزگارم با
گریه های شبانه می گذرد
روضه خوان شبانه ی خانه
سوز دل های غربت حسن است
روضه اش دائما : کسی راه
کوچه را روی مادر ما بست
زینبت ، وارث دعای شبت
سر سجاده ات دعا می خواند
زیر لب ، زمزمه کنان می گفت
کاش مادر کمی دگر می ماند
در دلها تمام ناشدنی است
باید اما ز تو جدا بشوم
می روم تا شبی دگر بانو
زائر تربت شما بشوم
استادوحیدمحمدی
درون قصه ی ما آسمان زمین افتاد
و عشق خط زده شد ، قاف و عین و شین افتاد
و پاره شد یکی از برگ های مصحف نور
ترک به چینی گل واژه های دین افتاد
دوباره فاصله در بین ماه و خورشیدش
سرود شعر جدایی و این چنین افتاد . . .
استادوحیدمحمدی
تمام اهل عالم دم گرفتند
به حال خانه ی ما غم گرفتند
که روزی روزگاری خانه ی ما
صفایی داشت آن را هم گرفتند
کنون افتاده ناله در دل باد
و حتی آسمان هم ناله سر داد
نمی دانی چه شد در آن سیاهی
خودم دیدم که بین کوچه افتاد
ز چشمش سیلی کین سو گرفته
که حتی از علی (ع)هم رو گرفته
خودم دیدم که مادر زیر چادر
دو دستی دست بر پهلو گرفته
به قلب مادرم زخم فدک خورد
دل ریش پدر جانم نمک خورد
خرابم شد به سر انگار دنیا
که پیش چشم من مادر کتک خورد
کمی با درد و شبنم راه می رفت
و با دنیایی از غم راه می رفت
اگر چه دست بر دیوار می زد
ولی با قامتی خم راه می رفت
شدم این روزها غمخوار زهرا(س)
و مدیون سوال چشم بابا
همین الان حدود چند روز است
که می ترسم ببوسم صورتش را
و دارد می رود از خانه کم کم
و چشمان پدر با اشک نم نم
و در زانوی او دیگر رمق نیست
به روی شانه اش دنیای ماتم
استادوحیدمحمدی
ای از کرامت تو بلند اختر آفتاب
وز ذره در حضور تو کوچکتر از آفتاب
خود در حجاب نوری و از شرم چادرت
پوشد درون آتش دل، منظر آفتاب
پیوسته در قلمرو قدر و جلال توست
هر جا کند عبور و برآرد سر آفتاب
گر بنگرد به حُسن تو در چادر خیال
بر سر کشد ز شرم رخت معجر آفتاب
نسل تو اختران سپهرند در زمین
مامت بود قمر، پدر و شوهر آفتاب
هر صبح چون عبور کند از مدینه ات
خواند به احترام، تو را مادر آفتاب
بر خاک راه زائرت، ای دختر رسول ص
گسترده فرش نور به هر معبر آفتاب
با ذره های نور خود از بام آسمان
ریزد به قبر گمشده ات اختر آفتاب
بالاتر است فضّه ات از اینکه دم به دم
سازد نثار مقدم او گوهر آفتاب
بالله قسم رواست فشاند ز بام چرخ
بر فرق دشمنان شما آذر آفتاب
آرد طواف تا به حریم مقدّست
دارد ز نور این همه بال و پر آفتاب
فخرّیه می کند به تمام ستارگان
گر رخ نهد به خاک ره قنبر آفتاب
سر تا به پاست زیور و خواهد هنوز هم
از طلعت بلال درت زیور آفتاب
مُهرش زمین و آب وضو شعله های نور
که افتد به سجده در قدم کوثر آفتاب
تا قلب خصم کور دلت را ز هم دَرَد
دارد زهر شعاع، دو صد خنجر آفتاب
یک آسمان و این همه ماه و ستاره اش
ای تا ابد تو را پسر و دختر آفتاب
از پرتو ولای شما نور اگر نبود
هرگز نبود این همه روشنگر آفتاب
نور از مه جمال تو دارد، عجیب نیست
گر دل برد هماره ز پیغمبر ص آفتاب
بالله قسم رواست که از شرم روی تو
صورت نهد به دامن خاکستر آفتاب
پیداست از تشعشع رنگ طلایی اش
کز خاک بوذر تو ستاند زر آفتاب
تا ایمن از بلای قضا و قدر شود
بگرفته در پناه شما سنگر آفتاب
با جام نور، ساقی خلق است و می زند
از کوثر ولایت تو ساغر آفتاب
افتد اگر به ذره نگاه کرامتت
آن ذره گردد اختر و آن اختر آفتاب
تا آرد از تبسم گرمش پیام نور
از جانب تو گشته پیام آور آفتاب
هر بامداد بر حرمت می دهد سلام
ای از خدا سلام محمد ص بر آفتاب
خورشید کوچه! روی تو هم رنگ سایه شد
این قصه را چگونه کند باور آفتاب؟
بعد از کبودی رخت ای باغ یاس وحی
بالله رواست سر نزند دیگر آفتاب
ای چادر مطهر تو سایه بان حشر
کی گفته تو ستاره بریزی در آفتاب؟
با معجر سیاه برآید به بام حشر
خجلت کشد ز روی تو در محشر آفتاب
تا آفتاب حُسن تو در کوچه ها گرفت
گردید تیره در نظر حیدر ع آفتاب
بالله قسم رواست که بر زخم سینه ات
چون مرغ سربریده زند پرپر آفتاب
"میثم" ز شعله درِ بیتُ الولا که سوخت؟
سوزد چو شمع و آب کند پیکر آفتاب
ای گوهر کلام محمد ص ثنای تو
تا حشر افتخار ولایت ولای تو
هم کوثر خدایی و هم دخت مصطفی ص
هم آمده است امّ ابیها ثنای تو
پیغمبری که جان همه انبیا فداش
فرمود با تو جان محمد ص فدای تو
با آنکه نیست روی خداوند دیدنی
پیداست در جمال تو، وجه خدای تو
پیغمبران، ملائکه، حوریّه، جنّ و انس
دارند احتیاج به ذکر دعای تو
تا صبح حشر حسرت بیماری اش بود
آید اگر مسیح به دارالشفای تو
هرگز نگه به وادی سینا نمی کند
گر بنگرد کلیم به دارالولای تو
امواج نور سر زده از خانه ی گلین
بوی بهشت می دمد از خاک پای تو
بیت الحرام خواجه ی اسراست حجره ات
آرد ملک طواف، به دور سرای تو
گلبوسه های پشت هم ختم انبیا
پیداست روی آبله دست های تو
در حیرتم که روی تو را دید در بهشت
آدم نداد جان ز چه بر رو نمای تو؟
سوگند می خورم به خدا تا خدا خداست
بیگانه با خدا نشود، آشنای تو
حوّا امید داشت شود فضه درت
آدم شد از بهشت برون در هوای تو
تصویر توست، خنده گلخانه ی بهشت
بوی خداست، در نفس دلربای تو
پیغمبر ص و خدا و رسول ص و ائمه اند
با حُسن اتفاق، مدیحت سرای تو
آن روزها که صحبتی از ماسوا نبود
کوثر نداشت، ذات الهی سوای تو
پیش از ظهور عالم خلقت، هماره بود
آغوشِ غیبِ ذاتِ خداوند، جای تو
والله بهترینِ کسانند در زمین
ابنا و شوی و امّ و بنات و نیای تو
مُلک وجود در حرمت گشته ناپدید
کی گفته گم شده حرم با صفای تو؟
محدود نیست بحر عنایات رحمتت
وصل است بر عطای الهی، عطای تو
آگاه نیست کس به جز از ذات ذوالجلال
از بدو ابتدای تو و انتهای تو
گر جنّ و انس، حاتم طایی شوند باز
باید زنند بوسه به خاک گدای تو
حقّا که شد گشوده ز بازوش ریسمان
مشکل گشا به پنجه ی مشکل گشای تو
تاریخ شاهد است که آید هنوز هم
از مسجد مدینه صدای رسای تو
گویی فقط رسول خدا ص حرف می زند
وقت خطابه با دو لب جانفزای تو
با آنکه از صدای تو هفت آسمان گریست
انگار هیچ کسی نشنیده صدای تو
حتی یکی نگفت به زهرا س ستم شده
حتی نکرد گریه کسی از برای تو
هرگز نگشت چون تو کسی در وطن غریب
بالله نبود این همه غربت، سزای تو
اجر رسالت پدرت خوب شد ادا
گردید تازیانه ی امّت، جزای تو
ای یاس نیلی نبوی! کاش خورده بود
آن تازیانه ها به تن ما به جای تو
تا روز حشر کاسه ی خون جگر شود
چشمی که تر نگشت ز اشک عزای تو
باید به "میثمت" دُر مضمون عطا کنی
تا گوهر قصیده بریزد به پای تو
زهرا س و وصف خالق دادارش
زهرا س و مدح احمد ص مختارش
نازد هماره قدر به تقدیرش
ریزد هماره روح ز گفتارش
طوبای راست قامت باغ وحی
گل های گلشن نبوی، بارش
دُرّی که هدیه کرد ز سوی حق
ختم رسل به حیدر ع کرّارش
طوطی باغ وحی به مدح او
ریزد مسیح از سر منقارش
این است نخل آرزوی احمد ص
کآمد ثمر ائمه اطهارش
گلبوسه های دم به دم احمد ص
انداخت گل به مصحف رخسارش
حیدر ع ، جمال حیّ تعالی را
می دید لحظه لحظه به دیدارش
میکال نخله ای به لب جویش
جبریل لاله ایست به گلزارش
ایمان کمال قنبر درگاهش
قرآن زبان فضه ی دربارش
مأمور احترام، رسول الله ص
از سوی ذات خالق دادارش
زهرا س سجیّه اش همه دم احسان
زهراست لطف و جود و کرم کارش
مسکین کوی فاطمه س باید شد
هرکس که هست حاجت بسیارش
کالای هر که دوستی زهراست
بالله قسم خداست خریدارش
هرکس که خصم اوست، خدا خصمش
هرکس که یار اوست، خدا یارش
یک خلقتند سائل درگاهش
یک امّتند برده ی بازارش
خاک درش شفاست، عجب نبود
ناز ار کشد مسیح ز بیمارش
قرآن نیازمند به تأویلش
اسلام متکی است به ایثارش
جان بر کف علی ع نبود باکی
از تازیانه و شرر نارش
زهرا س چه کرده بود؟ که از امت
بر جان رسید این همه آزارش
ثابت قدم ستاد که در این راه
آمد فشار از در و دیوارش
با چشم او چه شد؟ که در آن کوچه
روز مدینه گشت، شب تارش
داغی است در میان در و دیوار
رازی است بین سینه و مسمارش
باید ز گوشواره ی او پرسید
از ضرب دست، قاتل خونخوارش
مهدی عج کنار تربت پاک اوست
بیش از هزار سال عزادارش
"میثم"! گذشت فاطمه س اما دل
خون شد ز بی وفایی، انصارش
ای خلایق خاک فرزندان تو
قلب احمد ص در لب خندان تو
راستی بوسیده پای بوذرت
خلد مشتاق بلال و قنبرت
عالمی پشت درت سائل شده
مائده بر فضه ات نازل شده
بوستانت فادخلوها آمنین
هر گلش بر شاخه یک روح الامین
دست خیل انبیا بر دامنت
روح پیغمبر ص در آغوش تنت
روی تو با چشم حیدر ع دیدنی است
دستت از سوی پدر بوسیدنی است
بنده ای اما خدایی بنده ای
تا خدا دارد خدایی، زنده ای
حسن تو مرآت حسن ابتداست
وجه تو باقی است، چون وجه خداست
مشتی از خاکت وجود آدم است
هر گل بستان تو یک مریم است
نامت از نام خدا مشتق شده
تو شدی میزان حق تا حق شده
مهرت از سوی خدای لم یزل
آب و خاک و باد و آتش از ازل
در ولادت مریم نیکو سرشت
پیکرت را شست با آب بهشت
بلکه دست عصمت مریم درست
آب کوثر را به اندام تو شست
روی تو خورشید پیش از ابتداست
نور تو تا وسعت ملک خداست
هرچه رفتم در ثنایت پیشتر
غرق گشتم در تحیر بیشتر
چشم خود تا بر عروجت دوخته
از براق معرفت پر سوخته
لیلةالقدری که حی پاک گفت
بر محمد ص هم "وَ ما ادراک" گفت
گرچه در بین خلایق زیستی
آنکه خلقت کرد داند کیستی
روح حوا، مرغ باغ یاس تو
رزق آدم، دانه ی دستاس تو
چشم کل خلق بر دست پُرت
زلف حورا رشته های چادرت
تا بگیرد از تو درس خویشتن
با توجبریل امین شد هم سخن
او که واقف از جلال و جاه توست
فارغ التحصیل دانشگاه توست
ای که عصمت از حجابت پا گرفت
کی به جز تو رو، ز نابینا گرفت؟
حمد و تکبیر و دعا دلداده ات
سجده برده سجده بر سجاده ات
ای دعا برده به درگاهت نیاز
از نماز توست پرواز نماز
آسمان بر لب زند مهر سکوت
کز دهانت بشنود ذکر قنوت
هر کلامت خلق را خیرالکلام
بر سلامت از سوی داور سلام
قل هوالله است دامن گیر تو
کرده حق فخریه بر تکبیر تو
تا کند در محضرت عرض سلام
پیش پایت کرده پیغمبر ص قیام
روح عصمت تشنه ی تطهیر توست
لیلة القدر خدا تفسیر توست
چادر تو سایبان انبیاست
جامه ات از نور قدس کبریاست
قلب هستی خانه ی خشت و گلت
قاب قوسین الهی منزلت
آسمان لبریز از احسان توست
باغ جنت عاشق سلمان توست
وصف تو در آیه ی اللهُ نور
چشم بد از آستانت دور دور
انبیا در بیتت ای دخت رسول ص
پای نگذارند بی اذن دخول
صاحب البیت تو حی داور است
زائر هر روز آن پیغمبر ص است
حیف بیت کبریا را سوختند
قلب ختم الانبیا ص را سوختند
استادسازگار
موضوعات
آرشیو
لینکستان
درباره ما
پیوند های روزانه
آمار وبلاگ