گل باغ نبی پرپر شد ای وای

و اما باغبان بی سر شد ای وای

تنم تبدار و در زنجیر و دشنام

گلویم خشک و چشمم تر شد ای وای

ز روی ناقه با بازوی خسته

ببین نقش زمین خواهر شد ای وای

غروب آفتاب شام و کوفه

جمال شمس خاکستر شد ای وای

به روی یاسها مانده نشانه

ز سیلی رنگ نیلوفر شد ای وای

سرود و رقص و جشن و پایکوبی

به دور آل پبغمبر شد ای وای

چهل منزل به همراه رقیه

سر عباس آب آور شد ای وای

لب خشکیده و آیات قرآن

به ضرب خیزران لب تر شد ای وای

امام داغدار و اهل بیتش

اسیر آن همه کافر شد ای وای

اصغر چرمی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/14 - 18:09 | 1 2 3 4 5

ميان كوچه ها بال و پرم سوخت

ز سوز تازیانه پیکرم سوخت

از آن خاکستری که بر سرم ریخت

هم عمامه و هم موی سرم سوخت

شنیدم دخترت در راه کوفه

زده فریاد عمه معجرم سوخت

پس از تو لحظه های سخت ما بود

میان راه قلب مادرم سوخت

زمانی که سری از نیزه افتاد

ز سوز درد چشم خواهرم سوخت

امان از گریه های نازدانه

دل عباس و چشم اکبرم سوخت

چنان سیلی به روی عمه ام زد

که قلب ساقی آب آورم سوخت

به پیش چشم مردم ، عمه زینب

شبیه شمع ، هر دم در برم سوخت

اصغر چرمی




برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/14 - 18:09 | 1 2 3 4 5

به آستان رفیعت ، مرا نگاهی کن

منم گدای حریم شما ، نگاهی کن

تو آن امام رئوفی منم فقیر توام

به دست خالیم ای شه بیا نگاهی کن

چه شد که من به سرای تو دعوتم امروز؟

کنار پای ضریحت شها نگاهی کن

میان پنجره فولاد تو چه غوغا بود

به گوشه چشم طبیبت رضا نگاهی کن

به کنج مرقد زیبای تو نشستم من

به چشم زاویه بینت جدا نگاهی کن

شنیده ام که میایی سه جا به بالینم

بیا به جان جوادت ، مرا نگاهی کن

میان صحن و سرایت دو بال دارم من

منم کبوتر گنبد طلا نگاهی کن

گدای کوی تو آقا عجب دلی دارد

به یک غزل شد اسیرت بیا نگاهی کن

اصغر چرمی




برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/14 - 18:09 | 1 2 3 4 5

شعر اربعین

دسته بندی : ,

خون چرا از غصه ات مولا نبارم یا حسین

در هوای روضه هایت بی قرارم یا حسین

ریزه خوار سفره ی فیض حسینی بوده ام

در دلم از غصه هایت روضه دارم یا حسین

چله های عاشقی را طی نمودم سالها

در هوایت لحظه ها را می شمارم یا حسین

دستهای خالی من از روی بی چارگیست

پر کن این کشکولها و کوله بارم یا حسین

روز اول عاشقم کردند با نام شما

نوکرانت بوده اند ایل و تبارم یا حسین

تا نبینم کربلا را بیقراری می کنم

در فراق نینوایت اشک بارم یا حسین

من وصیت کرده ام هنگام دفن پیکرم

روضه خوان روضه بخواند بر مزارم یا حسین

خاک پای زائرانت گر شوم در اربعین

با نسیم آید به سوی تو غبارم یا حسین

اصغر چرمی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/14 - 18:09 | 1 2 3 4 5

دوخط روضه

دسته بندی : ,

در گودی قتلگه چه دیدی زینب

با سر سوی ارباب دویدی زینب

مانده نفسم میان سینه که چه شد

از حضرت عشق دل بریدی زینب

درد همه ی عالم و آدم یکجا

در گودی قتلگه خریدی زینب

با پیکر بی جان و دلی بشکسته

دیدار برادرت رسیدی زینب

یک ناله ی ای غریب مادر آنروز

از حنجر مادرت شنیدی زینب

با دیدن آن پیکر آغشته به خون

تا شهر نبی آه کشیدی زینب

اصغر چرمی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/14 - 18:09 | 1 2 3 4 5

دوخط روضه

دسته بندی : ,
جان من بادا فدای ناله ی پایانیت

عالمی حیران ز اشک غصه ی پنهانیت

سنگ ها آماده شد با دست ظلم کوفیان

تا زند بوسه میان قتلگه پیشانیت

وای از آن ساعت که سنگ آمد به پیشانی نشست

پیش خواهر غرق خون شد چهره ی نورانیت

دست بردی پاک گردانی جمالت را زخون

نیزه ای آمد میان سینه ی قرآنیت

مانده ام از صبر ایوبی زینب خواهرت

با چه حالی بوسه زد بر حنجر رحمانیت

اصغر چرمی



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/14 - 18:09 | 1 2 3 4 5

.شعر روضه عاشورا

دسته بندی : ,

غم داغ تو را با هیچ کس دیگر نخواهم گفت

برایت روضه می خوانم ولی از سر نخواهم گفت

اگر از سر بخوانم روضه را این بار چیزی جز

هراس خنجر و آرامش حنجر نخواهم گفت

نگاهت سوی تل بود و نگاه او سوی گودال

از اندوه نگاه آخر خواهر نخواهم گفت

نمی گویم اگر حتی بگوید راوی مقتل

از آغوش تنور گرم خاکستر نخواهم گفت

تو را خاموش می خواهند آیه آیه ی قران

از این که ساختی بر نیزه ها منبر نه ... خواهم گفت

سکوتت خیزران را پاسخی دندان شکن داده ست

از آن بزم شراب و سکر زجر آور نخواهم گفت

*

همین جا عهد می بندم که تا جان در بدن دارم

برایت روضه می خوانم ولی از سر نخواهم گفت

سيدجواد ميرصفي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5

دلی آواره آوردم کنارت

کنار آستان پر غبارت

نگاهی کن که باشد قلب من هم

یکی از یا کریمان مزارت

***

فرات خون شده چشم تو سی سال

میان روضه ها می رفتی از حال

دل تو هروله می کرد یک عمر

میان خیمه گاه و تلّ و گودال

يوسف رحيمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5

دلش را داغ و غم بیت الحزن کرد

وجودش را پر از رنج و محن کرد

نمی دانم چگــونه با چـه حالی

تن صـد چــاک بابا را کفن کرد

***

ز اشک داغ چشمان ترم سوخت

نه تنها چشم، از پا تا سرم سوخت

کنــار جسـم صـد چاک  تو بابا

دلم آتش گرفت و پیکرم سوخت

سيدهاشم وفائي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5

شعر امام زمان عج

دسته بندی : ,

ای پاسخ تمام اگرها و کاش ها
مادر نوشته اسم تو را روی آش ها

دارد برای آمدنت نذر می کند
دستش همیشه پرشده ازاین تلاش ها

من ردپای آمدنت را کشیده ام
با رنگهای سبز و سپید گواش ها

ما لقمه لقمه نان ونمک می خوریم و بعد_
دنیا گم است بین بریز و بپاش ها

دین مرا دوباره به بازی گرفته اند
در گیرو دار همهمه ها اغتشاش ها

پایان جنگ های جهانی به دست توست
گل می شود گلوله ی داغ کلاش ها

تنها به عشق آمدنت شعر گفته است
امشب مداد آبی من با تراش ها

ای کاش صبح جمعه ی بعدی ببینمت
ای پاسخ تمام اگرها و کاش ها

ساجده جبارپور ماسوله


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5

آرزوی کوه ها یک سجده ی طولانی اش
آرزوی آسمان یک بوسه بر پیشانی اش

دست هایش شاخه ی طوباست مشغول دعاست
ماه و خورشید و فلک در سایه ی نورانی اش

تا که شد یک شب عروس خانه ی آل عبا
شهربانوی جهان شد مادر ایرانی اش

می وزد از منبرش فریادهای یاحسین
شام ها ویرانه ی هر خطبه ی توفانی اش

در کلامش ضربت شمشیر حق حیدر است
عبدودها کشته از شور حماسی خوانی اش

اوست فرزند منا و مکه فرزند صفا
چشمه ها می جوشد از هر واژه ی قرآنی اش

اعظم سعادتمند


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5

این ماه کیست همسفر کاروان شده؟
دنبال آفتاب قیامت روان شده

یک لحظه ایستاده که سرها روند پیش
یک دم نشسته منتظر کودکان شده

یک جا ز پیر کوفه شنیده است ناسزا
یک جا به سنگ کودک شامی نشان شده

هم شاهد غروب گل ارغوان به خون
هم راوی حدیث لب خیزران شده

با پای خسته راه بر خلق آمده
با دست بسته کار گشای جهان شده

ای دیده داغ کودک شش ماهه تا به پیر
آه ای بهار تا گل آخر خزان شده

بعد از برادر و پدر و خواهر و عمو
تنهاترین ستارۀ هفت آسمان شده

از بس گریسته است چنان شمع در سجود
از خلق، آفتاب مزارش نهان شده

محمدسعيد ميرزايي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5
فراز اول: جذبه هاي عرفاني



آسمان را به خاک مي‌آري

با همان جذبه هاي عرفاني

ولي از ياد مي بري خود را

دم به دم در شکوه رباني



با خودت يک سحر ببر ما را

تا تجلي روشن ذاتت

دلمان را تو آسماني کن

با پر و بالي از مناجاتت



تربت کربلاست تسبيحت

همدم ندبه هات سجاده

بيقرار است گريه هايت را

که بيفتد به پات سجاده



غربتت را کسي نمي فهمد

چشم هايت چقدر پُر ابر است

آيه آيه صحيفه ات ماتم

جبرئيل نگاه تو صبر است



فراز دوم : صحيفه باران



تا ابد کوچه کوچه‌ي يثرب

خاطرات تو را به دل دارد

و در آغوش بي پناهي ها

چشم هاي بقيع مي بارد



شده اين خاک گريه پوش آقا

مثل چشمت صحيفه‌ي باران

صبح تا شب شکسته مي گويي

السلام عليک يا عطشان



گريه در گريه ، گريه در گريه

گريه در گريه ، گريه در گريه

چشمه چشمه ، فرات خون چشمت

صبح و مغرب ، شب و سحر گريه



به تماشا نشسته چشمان ِ

آسمان، غربتِ سجودت را

بعد زينب کسي نمي فهمد

راز غمناله‌ي کبودت را



غم به قلبت دخيل مي بندد

چشم هاي تو با خوشي قهر است

تشنگي بر لبان تو جاري

آب ديگر براي تو زهر است



در نگاهت هنوز شعله ور است

کربلا کربلا پريشاني

لحظه لحظه به هر مناسبتي

مي نشيني و روضه مي‌خواني



فراز سوم: غروب زينب



کربلا در نگات جاري بود

روضه مي‌خواند چشم تو سي‌سال

دل تو هروله کنان ، يک عمر

علقمه ، خيمه گاه ، تل ، گودال



بين امواج شعله ها در باد

گيسوي خيمه ها مشوش بود

با تب قلب پرپرت مي سوخت

خيمه اي که اسير آتش بود



پرده‌ي خيمه ها که بالا رفت

کربلا در برابرت مي‌سوخت

ناگهان روي نيزه ها ديدي

سر خورشيد پرپرت مي‌سوخت



دشت را در خباثت و پستي

عرصه گاه مسابقه کردند

آب که هيچ، روز عاشورا

از شرف هم مضايقه کردند



هر که از راه مي‌رسيد آن دم

بي محابا به فکر غارت بود

گوش با گوشواره رفت از دست

تازه اين اول اسارت بود



يادگاري مادرت زهراست

کهنه پيراهني که غارت شد

زينت شانه‌ي پيمبر بود

آيه آيه تني که غارت شد



در دل قتلگاه مي‌ديدي

لحظه لحظه غروب زينب را

چه به روز دل تو آوردند؟

« وَ أنَا بْنُ مَنْ قُتِلَ صَبْراً »



فراز چهارم: خورشيد و بوريا



روز سوم حوالي گودال

باز خود را هلاک مي‌کردي

داغ هاي تو تازه تر مي‌شد

هر تني را که خاک مي‌کردي



روضه ها را دوباره مي‌ديدي

يک به يک در مقابلت آقا

شمر را روي سينه حس کردي

حرمله بود قاتلت آقا



در کنار تن علي اکبر

تن تو باز ارباً اربا شد

آه در بين مدفني کوچک

پيکر سرو علقمه جا شد



دل تو غرق درد و غم مي شد

هر طرف که به جستجو مي رفت

نيزه ها را که در مي‌‌آوردي

نيزه اي در دلت فرو مي‌رفت



دل تنگت جلو جلو مي‌رفت

با سري که به عشق پيوسته

مي نهادي گلوي پرپر را

به روي خاک قبر آهسته



هفت بند دلت به ناله نشست

در مصيبات نينوايي که ...

سر خورشيد روي ني مي سوخت

تن خورشيد و بوريايي که ...



فراز پنجم: ناقه هاي بي محمل



جز تو و عمه‌ي پريشانت

کوفه و شام را که مي‌فهمد

طعنه هاي کبودِ سلسله و

سنگ و دشنام را که مي‌فهد



دست بسته به سوي شهر بلا

خاندان رسول را بردند

به روي ناقه هاي بي محمل

دختران بتول را بردند



يادگار کبود سلسله ها

به روي مصحف تنت مانده

مرهمي از شرار خاکستر

به روي زخم گردنت مانده



سنگ هاي بدون پروايي

محو لب هاي پاک قاري بود

از لب آيه آيه‌ي قرآن

روي ني خون تازه جاري بود



با شکوه نجيب قافله ات

کينه هاي بني اميه چه کرد

در خرابه شکسته اي آخر

با دلت ماتم رقيه چه کرد



بي کسي هاي عمه ات زينب

غصه هاي رباب پيرت کرد

داغ ِ زخم زبان و هلهله ها

بزم شوم شراب پيرت کرد



خيزران بوسه بر لب قرآن

آه نيلوفري به جا مانده

هستي‌ات در تنور غربت سوخت

از تو خاکستري به جا مانده



فراز ششم: سيل اشک



کربلا را به کوفه آوردي

با شکوه پيمبرانه‌ي خود

لرزه انداختي به جان ستم

با بيانات حيدرانه‌ي خود



چه حقير است در برابر تو

قد علم کردن سياهي ها

تو ولي از تبار خورشيدي

شام را در مي آوري از پا



با دعاهاي روشنت آخر

شهر پُر از کميل خواهد شد

کاخ ظلمت به باد خواهد رفت

اشک هاي تو سيل خواهد شد



از همه سو براي خون خواهي

در خروشند باز بيرق ها

راوي زخم هاي پنهان ِ

دل مجروح تو فرزدق ها

يوسف رحيمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5

بیاور با خودت نور خدا را

تجلی های مصباح الهدی را

به پا کن کربلایی دردل ما

تو که تا شام بردی کربلا را

يوسف رحيمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5

روضه

دسته بندی : ,

دیوار و در، دیوار و در، دیوار و در، دیوار...
خوابیده تاریخ تشیّع در همین تکرار!

این خانۀ وحی است اما بعد پیغمبر(ص)
بسیار خواهد دید از این بی حرمتی، بسیار...

این در نه! قرآن است که می سوزد و پشتش
واژه به واژه جملۀ «الجار ثم الدار»

آیه به آیه سوره های ناب قرآنند
اینها که دنیا می­ شود بر دوششان آوار

اینها که سرهاشان به روی نیزه خواهد رفت
گلخانه خواهد شد ز پیکرهایشان شن زار

اینها که هر یک امتداد لحظه­ ای هستند
که سوخت قرآن خدا بین در و دیوار...

قرآن روی نیزه! قرآن درون تشت!
قرآن قرآن خوان میان کوچه و بازار!

آه ای شفیع روز رستاخیز لبهایت!
ما را به حال خود برای لحظه ­ای مگذار!

پانته آ صفايي بروجني


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5

شعر عاشورايي

دسته بندی : ,

نذر کردم بروم خوب گم و گور شوم

یک دهه از جلوی چشم خودم دور شوم

بروم جانب تفتیده ترین تاکستان

مست از جذبه هفتاد و دو انگور شوم

 جام حیرت بزنم مست علی مست شوم

چای هیئت بخورم نور علی نور شوم

اشک می ریزم و امید که این فن شریف

اگر از روی ریا باب شود، کور شوم

سببی ساز که از روضه به آنجا برسم

که خریدار سرِ دار چو منصور شوم

من اگر سمت شهادت نروم از سر ترس

مددی حضرت ارباب که مجبور شوم

...

در رثای تو شدم شاعر و  دارم امید

با تو محشور شوم من نه که مشهور شوم!

عباس احمدي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 09:55 | 1 2 3 4 5

آیینه زاده ام که اسیر سلاسلم

هجده ستاره بر سر نیزه مقابلم

ما را زدند مثل اسیران خارجی

دارم هزار راز نگفته در این دلم

چشم همه به سمت زنان یا به نیزه هاست

غمگین ترین سوارۀ مجروح محملم

آتش گرفت گوشۀ عمامه ام ولی

زخم زبان به شعله کشیده است حاصلم

مایی که باغ های جنان زیر پای ماست

حالا شده خرابۀ این شهر منزلم

داغ رقیه پیر نمود اهل بیت را

خون لخته های کنج لبش گشته قاتلم

وحيدقاسمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

دلش را داغ و غم بیت الحزن کرد

وجودش را پر از رنج و محن کرد

نمی دانم چگــونه با چـه حالی

تن صـد چــاک بابا را کفن کرد

***

ز اشک داغ چشمان ترم سوخت

نه تنها چشم، از پا تا سرم سوخت

کنــار جسـم صـد چاک  تو بابا

دلم آتش گرفت و پیکرم سوخت

سيدهاشم وفائي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

دلی آواره آوردم کنارت

کنار آستان پر غبارت

نگاهی کن که باشد قلب من هم

یکی از یا کریمان مزارت

***

فرات خون شده چشم تو سی سال

میان روضه ها می رفتی از حال

دل تو هروله می کرد یک عمر

میان خیمه گاه و تلّ و گودال

يوسف رحيمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

منكه عمری در تب و تاب مرارت سوختم

چون شب شام غریبان در حرارت سوختم

بعد بابای غریب و بی كس و مظلوم خود

مثل عمه زیر زنجیر اسارت سوختم

از حرم تا قتلگه با كعب نی كردم عبور

اولین زائر منم كز این زیارت سوختم

سوختم بابا چو بر نعشت نگاهی دوختم

بر شكاف زخم های بی شمارت سوختم

نعش بی سر را كه دیدم ناگهان خوردم زمین

بر تن بی سر و جسم بی مزارت سوختم

از همان روزی كه می كردی سفارش عمّه را

تا كنون بر خواهر شب زنده دارت سوختم

نعش ها دیدم به صحرا رأس ها دیدم به نی

هم به هفتاد دو  و هجده بهارت سوختم

گاه دیدم غارت خلخال و گاهی گوشوار

گاه بهر دختر بی گوشوارت سوختم

گاه معجر گاه سر دیدم به روی نیزه ها

گاه ای دل بر نگاه سوگوارت سوختم

دشمن آندم كه ز ما ارثِ امامت را رُبود

در تب بیماری و داغ جسارت سوختم

هیچ كس جز با تمسخر رو به رو با ما نشد

بارها در راه از دردِ حقارت سوختم

سِیلِ سیلی در اسیری سهم اهل البیت شد

بارها از دست های با مهارت سوختم

حربۀ كوفی هجوم و قتل و غارت بود و بس

از هجوم چشم ها هنگام غارت سوختم

مجلس ابن زیاد و مجلس شومِ یزید

كرد بر ناموس حق دشمن اشارت سوختم

خویش را پیروز می دانست و ما را در شكست

پیش بیگانه ز كذب این بشارت سوختم

عمه ام را خارجی خواندند و خود را اهل دین

در میان دشمنان در آن امارت سوختم

تا دم مرگم برایت گریه كردم صبح و شام

نهضتی كردم به پا حالا كنارت سوختم

محمودژوليده


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر