ای سهل در این کوچه ها بال و پرم سوخت

از سوز درد تازیانه پیکرم سوخت

از بسکه خاکستر به رویم ریخت دشمن

عمامه را بردار که موی سرم سوخت

در خاطر من هست که دیروز طفلی

فریاد می زد عمه جانم معجرم سوخت!

شام غریبان لحظه های سخت ما بود

در بین آتش جا نماز مادرم سوخت

آن لحظه که بی بی رباب از عمق جان گفت:

زینب بیا که جامه های اصغرم سوخت

بر نیزه شاه تشنه کامان تشنه لب بود

با دیدن زخم گلویش حنجرم سوخت

وقتی که از نیزه سر شش ماهه افتاد

قلب رباب و عمه ها و خواهرم سوخت

در راه از بس که رقیه بر زمین خورد

از سوز گریه دیده های اکبرم سوخت

بدتر از این ها تا که سیلی بر رخش خورد

ناگاه دیدم ساقی آب آورم سوخت

در پیش چشم مردهای شهر چون شمع

دیدم که عمه زینب من در برم سوخت

مهدي نظري


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

گلان وحی، را پرپر که دیده؟

به گلشن، طایر بی سر، که دیده؟

تب و داغ و غل و زنجیر و دشنام

گلوی خشک و چشم تر که دیده؟

سوار ناقه با، بازوی بسته

زمین افتادن خواهر، که دیده؟

میان آفتاب شام و کوفه

رخ خورشید و خاکستر که دیده؟

به روی یاس‌ها جای سفیدی

ز سیلی رنگ نیلوفر که دیده؟

به رخسار هلالِ اوّلِ ماه

خدایا هیفده اختر که دیده؟

نشان سنگ در بالای نیزه

سر پاک علی اکبر که دیده؟

سرود و رقص و جشن و پایکوبی

به دور آل پیغمبر، که دیده؟

چهل منزل به همراه سکینه

سر عباسِ آب‌آور که دیده؟

لبِ خشکیده و آوای قرآن

شراب و چوب و طشت زر که دیده؟

بگو «میثم» امام دستْ بسته

اسیر آن همه کافر که دیده؟

استادسازگار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

رخسار یاس و سیلی دست خزان کجا

قدّ کمان و قامت سرو روان کجا

آل رسول و شام غم و مجلس یزید

بزم شراب و رأس امام زمان کجا

ای کاش می شکست قلم تا نمی نوشت

قرآن کجا و طشت زر و خیزران کجا

خیزید ای ذُراری زهرا ندا دهید

زینب کجا و مجلس نامحرمان کجا

در مجلس یزید نپرسید یک نفر

هفتاد داغ و این همه زخم زبان کجا

گیرم نبود سبط رسول خدا حسین

چوب جفا کجا و لب میهمان کجا

حورا کجا و دوزخیان آه وای من

بازوی ده فرشته و یک ریسمان کجا

از زخم های سیّد سجّاد بشنوید

زنجیر خصم و پیکر جان جهان کجا

ای اهلبیت گر نگشایید باب لطف

ما رو بَریم از در این آستان کجا

فیض از شماست و رنه بدان کثرت گناه

"میثم" کجا و این همه سوز بیان کجا

استادسازگار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

شب‌های غربت تو گذشت و سحر نداشت

حتی سحر غم از دل تو دست برنداشت

در حیـرتم کـه سلسلۀ آهنین مگـر

جایی ز زخم گردن تو خوب‌تر نداشت

زخم تن تو را همه دیدند و هیچکس

غیر از خدا ز زخم درونت خبر نداشت

دنیا چه کرد با تو که هجده عزیز تو

تن‌هایشان به روی زمین بود، سر نداشت

سنگت زدند بـر سر بازارهای شام

با آنکه جز تو یوسف زهرا پسر نداشت

هجـده سـر بریـده برایت گریستند

آهت هنوز در دل دشمن اثر نداشت

سوزم بر آن عزیز که در آفتاب سوخت

یک سایبان به جز سرِ پاکِ پدر داشت

حـال تـو بـود در دل گـودال قتلگاه

چون بسملی که بال زد و بال و پر نداشت

مهمـان شـام بـودی و بهر تو میزبان

جز گوشۀ خرابه مکانی دگر نداشت

سوز شما به سینۀ «میثم» اگر نبود

اینقدر نخل سوختۀ او ثمر نداشت

استادسازگار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

شد تازه داغ، باز به دل های اهل بیت

تکرار شد مصیبت عظمای اهل بیت

با قلب چاک چاک در آغوش خاک خفت

چارم امام و رهبر و مولای اهل بیت

دردا که شد خموش پس از سال ها فراق

آوای روح بخش مسیحای اهل بیت

بعد شهادتش به همه خلق شد عیان

کورا چه ها رسیده ز اعدای اهل بیت

آثار زخم سلسله ها هم هنوز بود

بر عضو عضو آن گل رعنای اهل بیت

این است آن اسیر که هجده ستاره دید

بر نیزه گرد ماه دل آرای اهل بیت

این است آن امام که با دست بسته دید

چون داغ خویش آبله بر پای اهل بیت

این است آن عزیز که آثار سنگ دید

بر ماه روی زینب کبرای اهل بیت

این غیرت اللّهی است که می دید آمدند

زن های شام بهر تماشای اهل بیت

با تازیانه گشت جسارت به عمّه اش

روزی که سوخت خانه ی زهرای اهل بیت

"میثم" قسم به فاطمه باور نکردنی است

این غم، که در خرابه شود جای اهل بیت

استادسازگار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

بغضش شکست زخم دلش بی حساب شد

سجاده اش معطر با اشک ناب شد

او سیدالبکاء حسینیه ی خداست

گریه سپاه او شد و پا در رکاب شد

صفحه به صفحه ادعیه های صحیفه اش

ناگفته های مرثیه بود و کتاب شد

عمری ز داغ روضۀ سخت تنور سوخت

ذره به ذره یاد لب تشنه آب شد

عکس غروب روز دهم بین چشم او

با عکس آن هلال سر نیزه قاب شد

یادش نمی رود بدن بی سر حسین

یا آن محاسنی که به خونش خضاب شد

رگ های روی حنجر زخمی گواه بود

در بردن سر پدر او شتاب شد

سینه زده برای تنش مثل بادها

وقتی که نوحه خوان تنش آفتاب شد

دیگر لبش به آب خنک!!!! نه نخورد و رفت

او روضه دار دائم طفل رباب شد

....خاک فلک به روی سرم که نوشته اند

با دست بسته وارد بزم شراب شد

محسن حنيفي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:20 | 1 2 3 4 5

شعر اسارت اهل بيت ع

دسته بندی : ,

یا مزن چوب جفا را بر لب و دندان من

یا بگو بیرون روند از مجلست طفلان من

یا نزن شرمی نما از روی زهرا مادرم

یا بزن مخفی ز چشم خواهر گریان من

من پی ترویج قرآن آمدم این جا که گشت

چوب خزران تو مزد خواندن قرآن من

ای ستمگر هر چه می خواهی بزن اما بدان

بوسه گاه مصطفی باشد لب عطشان من

در احد جد تو دندان پیمبر را شکست

باید از چوب تو اکنون بشکند دندان من

بارها و بارها پیوسته دید آزارها

هم سر خونین من، هم پیکر عریان من

سخت تر از چوب تو بر من نگاه زینب است

چوب تو نه، اشک او آتش زند بر جان من

خواندن آیات قرآن زیر چوب خیزران

با خدا این بوده از روز ازل پیمان من

من شدم در زیر چوب خیزران مهمان تو

مادرم در پای طشت زر بود مهمان من

دست "میثم" را از آن گیرم که پیش از بودنش

همچنان دست توسل داشت بر دامان من

استادسازگار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

طایر وحی ام و گردیده جدا بال و پرم

زخم ها مانده ز هر زخم زبان بر جگرم

منم آن یار سفر کرده که تا شام بود

سر پاک شهدا بر سر نی هم سفرم

مردم شام نخندید که بر نوک سنان

می کند گریه برایم سر پاک پدرم

سنگ هایی که به فرقم ز ره کینه زدید

گریه کردند به حال من و بر زخم سرم

پدرم کشته شد اینک بگذارید از شام

عمه و خواهر خود را به مدینه ببرم

خار و خاشاک و کف و کعب نی و سنگ بس است

نزنید این همه لبخند به زخم جگرم

سر بابا به سر نیزه و من گام به گام

با سر و قاتل و با عمۀ خود رهسپرم

دل شب نافله می خوانم و در حال نماز

سر نورانی باباست چراغ سحرم

با وجودی که عدو بر سر من آتش ریخت

شسته شد حلقۀ زنجیر ز اشک بصرم

همه جا در شرر نالۀ "میثم" پیداست

شعلۀ ناله و سوز جگر و چشم ترم

استادسازگار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

به لب آه و به دل خون و به لب اشک بصر دارم

شدم چون شمع سوزان آب و آتش بر جگر دارم

دلم خون شد، نخندید ای زنان شام بر اشکم

که هم داغ برادر دیده، هم داغ پدر دارم

کند اختر فشانی آسمان دیده ام دائم

که بر بالای نیزه هیجده قرص قمر دارم

عدو دست مرا بست و اسیرم برد در کوفه

نشد تا نعش بابم را ز روی خاک بردارم

تمام عمر هر جا آب بینم اشک می ریزم

من از لب های خشک یوسف زهرا خبر دارم

از آن روزی که ثار الله را کشتند لب تشنه

به یاد کام خشکش لحظه لحظه چشم تر دارم

مسافر کس چو من نَبوَد که همراهِ سرِ بابا

چهل منزل به روی ناقه ی عریان سفر دارم

از آن روزی که بالا رفت دود از آشیان ما

دلی از خیمه های سوخته سوزنده تر دارم

همه از آب رفع تشنگی کردند غیر از من

که هرجا آب نوشم بیشتر در دل شرر دارم

اگر چشمت به آب افتاد "میثم" گریه کن بر من

که آتش در دل و جان بر لب و خون در بصر دارم

استادسازگار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

نور تابد به فلک از در کاشانۀ ما

گنج عشق است نهان در دل ویرانۀ ما

ما دل خویش نبستیم بر این عالم خاک

عالم قدس بود منزل و کاشانۀ ما

زمزم و سعی و صفا و حجر از ماست اگر

کعبه گردد همه دم دور حرمخانۀ ما

گر که اعجاز کند با ید بیضا موسی

در ازل باده زده از میِ میخانۀ ما

ما از آن سوختگانیم که از آتش غم

هیچ پروا ننماید پر پروانۀ ما

گر به شمشیر غم دوست سر خویش دهیم

در ره دوست بود همت مردانۀ ما

به شهادت به اسارت سوی منزل ببریم

این امانت که سپردند روی شانۀ ما

با خبر باش نخندی تو به اولاد رسول

کار صد تیغ کند نالۀ مستانۀ ما

نَهَراسیم ز شمشیر و ز زنجیر ستم

که پر از شهد شهادت شده پیمانۀ ما

گر که دلسوختۀ ماست «وفائی» نه عجب

جگر سوخته دادند به دیوانۀ ما

سيدهاشم وفائي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

سید الباکینم و در عشق غوغا می کنم

زنده در شهر مدینه یاد زهرا می کنم

من چهل سال است هر لحظه به یاد کربلا

از غم هر روضه ای گریه مجزّا می کنم

پای هر برگ صحیفه نه ، که روضه نامه ام

با سر انگشتی ز خونِ دیده امضا می کنم

رازق الطفل الصغیر و راحم الشیخ الکبیر

با مناجات سحر این روضه افشا می کنم

آب رنگ خون بگیرد تا که هنگام وضو

یادی از زخم لبانِ خشک بابا می کنم

می سپارم بر همه تا نشود ام البنین

صحبت از ضرب عمود و فرق سقا می کنم

تا ببینم بین باغی لاله پرپر می کنند

بی مهابا یاد جسم اربا رابا می کنم

با سئوالی پر کنایه وقت ذبح گوسفند

در دلِ درد آشنا طرح معما می کنم

چون که بابای  مرا لب تشنه ذبحش کرده اند

بر سر این قصه با قصاب دعوا می کنم

گر ببینم دختری مویش گره افتاده است

خیلی آهسته گره از گیسویش وا می کنم

وای زان دم که بینم دختری خورده زمین

گریه ها بر غربت اولاد زهرا می کنم

تا که دیدم برآوردند در بازار شهر

یاد شام و ماجرای خواهرم را می کنم

سرخ موئی گفت دنبال کنیزم، بعد از آن

یاد آن مجلس دو چشم خویش دریا می کنم

قاسم نعمتي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

دیدم به چشم خویش غمی ناشنیده را

در یک غروب سرخ بلای عدیده را

با ناله ام زمین زمان گریه می کتد

از مادر ارث برده ام این اشک دیده را

من با همین لبان خودم نیمه های شب

بوسه زدم گلوی بریده بریده را

یعقوبم و بدست خودم بین بوریا

چیدم به گریه یوسف پیکر دریده را

یادم نمی رود که چگونه مقابلم

بستند دست عمۀ قامت خمیده را

یادم نمی رود سر شب لحظۀ فرار

فریادهای دختر گیسو کشیده را

هنگام جابه جائی سر روی نیزه ها

دیدم شکاف هنجر و خون چکیده را

لعنت به آنکه مرکب خود نعل تازه زد

دیدم سپاه روی بدن ها دویده را

یک تار موی عمۀ ما را کسی ندید

پوشانده بود نور حسین این حمیده را

بزم شراب و تشت طلا جای خود ولی

خون کرده صحنه ای دل مهنت کشیده را

دشمن کنیز خواست و دیدم به چشم خویش

طفل یتیم و وحشت و رنگِ پریده را

قاسم نعمتي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

زهر اشکی شد و کانون دعا را سوزاند

بند بند من افتاده ز پا را سوزاند

آسمان تار شده و جرعه ی آبی این زهر

پاره های جگر غرق بلا را سوزاند

سینه ام بود حسینییه ی غمهای حسین

یاد آن خاطره ها بیت عزا را سوزاند

من نه در امروز که در کربلا جان دادم

از همان روز که آتش همه جا را سوزاند

با همان تیر که در حنجره ای ترد و سفید

تارهای عطش آلود صدا را سوزاند

از همان لحظه که می سوختم و می دیدم

تازیانه همه ی پیکر ما را سوزاند

خیمه ای شعله ور افتاد زمین ناگاه

چادر دختری از جنس حیا را سوزاند

وای از آن بزم که در پیش اسیران حرم

خیزران هم لب هم طشت طلا را سوزاند

دیدم آتش ز سر بام به سرها می ریخت

گیسوان به سر نیزه رها را سوزاند

هر چند دل از گریه ی شب های دعا سوخت

شیرازه ام اما همه در کرببلا سوخت

هر صفحه ای از زندگی ام شرح فراقیست

هر لحظه ام عمریست که در فصل عزا سوخت

جا مانده به روی بدنم رد اسیری

روزی نفسی بود که در شام بلا سوخت

یاد لب خشکیده ی شش ماهه مرا کشت

آن لحظه که از لب زدنش سینه ی ما سوخت

تا خیمه مان هلهله ی حرمله آمد

وقتی که گلو سرخ شد و تار صدا سوخت

آتش زدن اهل حرم شعله ورم کرد

دیدم چقدر خیمه ز داغ شهدا سوخت

دیدم به سرم خیمه ی آتش زده افتاد

دیدم که یتیمی به میان اسرا سوخت

سرها به سر نیزه و در حلقه ی آتش

هر زلف ز هر نیزه اگر بود رها سوخت

حسن لطفي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

شعر اسارت اهل بيت ع

دسته بندی : ,

اسرار نهان را سر بازار كشیدند

آتش به دل عترت اطهار كشیدند

دروازۀ ساعات كه در شأن حرم نیست

ناموس خدا را سوی انظار كشیدند

بازار یهود آبروی اهل حرم رفت

از پیرهن پارۀ ما كار كشیدند

با سوت و كف و هلهله و رقص و جسارت

دردِ دل ما را همه جا جار كشیدند

تا خواست، تماشایی مان كرد ستمگر

با   بی ادبی در بر حضّار كشیدند

ای كاش كه چون كوفه غم سیلی مان بود

ما را به سوی مجلس كفار كشیدند

ای كاش فقط سنگ به سرها زده بودند

بر گریۀ ما قهقهه بسیار كشیدند

هر بار كه بی عاری شان خنده بما زد

زخمی به دل حیدر كرار كشیدند

ای سهل بگو از صدقه سوخت دل ما

خون از جگر احمد مختار كشیدند

از مردمشان هیزتر اینجا خودشانند

خون بود كه از چشم علمدار كشیدند

با این كه خدا، حافظ ناموس خودش بود

با حرف كنیزی به جگر خار كشیدند

از مجلس بیگانه به ویرانه كه بردند

فریاد سر عصمت دادار كشیدند

ما را پس از آن بزم شراب اشك نمانده

بس چوب به لب های گهر بار كشیدند

با رأس بریده سخن این بود دمادم

یك آیه بخوان ،كار به اغیار كشیدند

این شام بلا لكّۀ ننگی است به تاریخ

اسرار نهان را سر بازار كشیدند

محمودژوليده


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

شعر اسارت اهل بيت ع

دسته بندی : ,

صدای هلهله از روی بام می آید

صدای خنده و شادی مدام می آید

صدای چاووش مردی مدام می گوید

که قافلۀ خارجی به شام می آید

از آسمان تمامی خانه های شهر

برای صورت ما التیام می آید

دلیل شادی شان را ز سنگ پرسیدم

 خبر رسید کنیز و غلام می آید

تمام چشم های نانجیب این وادی

برای دیدن زینب به بام می آید

صدای پای سری روی نیزه غم

 در آستانه سرزمین شام می آید

علي اشتري


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

شعر اسارت اهل بيت ع

دسته بندی : ,

هرچه زدند شوکتِ من کم نشد حسین

در مجلس یزید، سرم خم نشد حسین

با خطبه ای که من سرِ بازار خوانده ام

آن نقشه ای که داشت، فراهم نشد حسین

آنجا چنان شبیه پدر حرف می زدم

یک مرد از آن قبیله حریفم نشد حسین

اصلا محرّمت که جهان را به هم زده

بی خطبه های من که محرّم نشد حسین!

آتش گرفت معجر من سوخت موی من

اما حجاب از سر من کم نشد حسین

هرچند قد و قامت من خم شده ولی

"در مجلس یزید سرم خم نشد حسین

داود رحيمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/11 - 08:09 | 1 2 3 4 5

شعر حضرت اباعبدالله

دسته بندی : ,

حسين گفتم و كامم پر از عسل گشته


چقدر نام شما مزه مي دهد ارباب


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/7 - 07:46 | 1 2 3 4 5

شعر کربلا

دسته بندی : ,

از غم هجر حرم اين دل من بي تاب است


عطش كرببلا در دو جهان كمياب است

وسط صحن رضا بود به دل مژده رسيد

اربعين شاعرشان در حرم ارباب است

اصغر چرمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/9/7 - 07:46 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر