شعر محرم

دسته بندی : ,

کوتاه کن کلام... بماند بقیّه اش

مرده است احترام... بماند بقیّه اش

 

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود

آن هم نشد حرام... بماند بقیّه اش

 

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت

آمد به انتقام... بماند بقیّه اش

 

شمشیرها تمام شد و نیزه ها تمام

شد سنگ­ها تمام... بماند بقیّه اش

 

گویا هنوز باور زینب نمی شود

بر سینه ی امام...؟ بماند بقیّه اش

 

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته

در بین ازدحام... بماند بقیّه اش

 

راحت شد از حسین همین که خیالشان

شد نوبت خیام....بماند بقیّه اش

 

رو کرد در مدینه که یا ایّها الرّسول

یافاطمه! سلام... بماند بقیّه اش

 

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش

خون علی الدّوام... بماند بقیّه اش

 

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش

از پیکر امام بماند بقیّه اش

 

بر خاک خفته ای و مرا می­برد عدو

من می­روم به شام... بماند بقیّه اش

 

دلواپسم برای سرت روی نیزه ها

از سنگ پشت بام... بماند بقیّه اش

 

دلواپسی برای من و بهر دخترت

در مجلس حرام... بماند بقیّه اش

 

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟

از کوفه تا به شام... بماند بقیّه اش

 

تنها اشاره ای کنم و رد شوم از آن

از روی پشت بام ... بماند بقیّه اش

 

قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد

شعرم نشد تمام... بماند بقیّه اش

محمد رسولی


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش

به درخشندگی ماه که عباس عمویش

روضه‌خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون

پسری داشت که می‌رفت و نگاه تو به سویش

پسری خوش قد و قامت، پسری صبح قیامت

روضه‌خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

آسمان بار امانت نتوانست کشیدن

که بریدند خدایا که شکستند سبویش

روضه‌خوان تاب نیاورد، عمو آب نیاورد

روضه‌خوان آمد و زانو زد و بوسید گلویش

مهدي جهاندار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5

گر کشم خاک پای تو در چشم 

خاک را با نظرکند زر، چشم

گربه پای تو ریخت گوهر اشک

تحفه از این نداشت بهتر، چشم

بخت را کرد خاک بر سر، دل

 خاک را ریخت آب بر سر، چشم        

آب، کی داده خاک را بر باد

با من این کار کرد آخر چشم؟

گرچه تردامنم، امیدم هست 

نشود خشک تابه محشر، چشم

دیده و گریه، هر دو هم‎زادند 

یا بود طفل، اشک و مادر، چشم

یاد از ساقی حرم کردم 

آن به ام‎البنین وحیدر، چشم

از قد و قامتش مپرس ز من

که ندیده چو او صنوبر، چشم

تا ببیند هلال ابروی او 

گشت گردون ز ماه و اختر، چشم

گفت دل،گریه کن بر او شب و روز

گفت، چشم به خون شناور، چشم

کف آبی چو پیش لب آورد

دید در آب،عکس اصغر، چشم

کرد سوز دلش مجسم، دل

کرد چشم ترش مصور، چشم

آب بگذاشت، آبرو برداشت 

بر لبش دوخت حوض کوثر، چشم

با تن او چه شد، مپرس و مگوی 

که ندید ونداشت باور، چشم

سر،دو تا گشت و هر دو دست، جدای

مشک، بی‌آب و خشک لب، تر چشم

چشم بر راه پای جانان بود

ناگهان تیر کرد سر در چشم

آمد و شرح اشتیاق نوشت 

شد قلم، تیرخصم و دفتر، چشم

برد ایثار را به اوج کمال 

تیردشمن گرفت تا پر، چشم

بعد از آن چشم، بهر دیدن یار 

بود او رابه چشم دیگر چشم

بخت آن چشم هم چو بود به خواب

شد سر ازیر خون سر در چشم

تا به پا تا سرش بگرید خون

جوشنش گشت پای تا سر، چشم

بر زمین چون ز صدر زین افتاد

داشت بردیدن برادر چشم

رفتم از دست، پای نه به سرم 

گوشه‌ی چشمی ای به داور، چشم

تا به بالین او حسین آمد 

مهر و مه دید در برابر، چشم

سرو استاده، نخل افتاده 

به تماشا، گشوده لشکر چشم

گفت،خواندی مرا که آمده‌ام 

باز کن بر من ای برادر! چشم

درحرم روی کن که دوخته‌اند

بر رهت چند دردپرور، چشم

بر رخ طفل چشم در راهم 

طفل اشک است راهی از هر چشم

پاسخ او چه آورم بر لب 

 ننهد در میانه پا گر چشم

گویم ار نیست آب‎آور و آب 

جای سقاست آب‎آور چشم

استادانساني


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است

که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حسن تو را نور می‌برد بر دوش

شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود

وگرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند

به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن که بیفتد به کار یار، گره

طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست

شد اسب، کشتی و آن دشت، بحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان

به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر

چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست

نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد

به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک

به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آب زلال

اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدن دست از خجالت بود

که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد

شنیده بود شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت

و زین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول

فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود

که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم

جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای

نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

*

به حکم شاه دل ای خواجه! خشت جان بگذار

ز پیک یار چه سر باز می‌زنی هر دست؟

به دوست هرچه دهد، اهل دل نگیرد باز

حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

ابوالفضل زرويي نصرآباد


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

مشک بر دوش به دریا آمد
همه گفتند که موسی آمد

نفس آخر ماهی ها بود
ناگهان بوی مسیحا آمد

از سر و روی فرات، آهسته
موج می ریخت که سقا آمد

او قسم خورده که سقا باشد
آن زمانی که به دنیا آمد

دست بر زیر سر آب نبرد
علقمه بود که بالا آمد

از کمین گذر نخلستان
با خبر بود که تنها آمد

کاش آن تیر نمی آمد، حیف
از بد حادثه امّا آمد

انکسار از همه جا می بارید
از حرم شاه حرم تا آمد

داشت آماده ی هجرت می شد
که در این فاصله زهرا آمد

از دل علقمه زیبا می رفت
مثل آن لحظه که زیبا آمد

استادلطيفيان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

قسمت این بود که با عشق تو پرواز کنم

و خدا خواست که بی دست و سر آغاز کنم

چشمم از عشق و خجالت زدگی پر شده بود

تیر دشمن کمکم کرد که ابراز کنم

شرم اینگونه خدا قست کافر نکند!

دست من باشد و راهی نشود باز کنم

سر و سریست میان من و مشک و سر و دست

کاش می شد که تو را با خبر از راز کنم

پاک کن چشم مرا تا که مبادا، گل من!

قامت سبز تو را سرخ برانداز کنم

دختری در دل خود گفت:«نباید پس ازین

روی زانوی کسی ناز شوم، ناز کنم»

عباس سودايي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

دلی در خون نشسته دوست داری؟

بگو قلبی شکسته دوست داری؟

 

تورا ای عشق ! بی سر دوست دارم

مرا با دست بسته دوست داری؟

 ----------

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده

سر پیراهن تو جنگ بوده

 

ولی شرمنده زینب دیر فهمید

که انگشتر به دستت تنگ بوده

سيدحميدرضا برقعي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

با ما بگو ز تسویه ی بی مرامها

از چشم هرزه و نظر ازدحامها

 

دیدم محاسن تو ز خونت خضاب شد

از بس که سنگ خورده ای از پشت بامها

 

گویا شبیه شهر مدینه به کوفه هم

با خنده داده اند جواب سلامها

 

تا نام فاطمه ز دهان شما پرید

گویا دوباره تازه شده انتقامها

 

نا مردمان کوفه فراموششان شده

از آن سفارشات و از آن احترامها

 

با تازیانه بر تن اطفال می زدند

بس وحشیانه پیش نگاه امامها

سيدهاشم طوسي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5


"گُل

پشت و رو" نداشت

تا لحظه ای که

تو را از قفا ...


»»»



ما فکر می کنیم

"کارد به استخوان رسیدن"

فقط یک ضرب المثل است


»»»



"سنگ بزرگ

علامت نزدن" نیست

نا مردها

با سنگ های بزرگ هم می زدند




برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

امروز عطر جان تو در خانه ام رهاست
امروز ابتدای تمام ترانه هاست

یا ایها المزمل ِاین روزهای سخت
در پوشش کرامت تو زیر آن عباست

تا آن که پر کنی قدح جان خسته را
گفتی عبای سبز یمانی من کجاست

خورشید روبروی شما ایستاده است
انگار قرص کامل مهتاب در رداست

گفتی بیاید آنکه جگرگوشه من است
آن میوه رسیده همان نور مجتبی است

حالا من و سپیده و یک آسمان حضور
این عطر سیب ِ پیرهن کیست در فضاست

این عاشقانه ای که وزیدن گرفته است
عطر نفس کشیدن زیبای مرتضی است

اینجا تمام هستی عالم نشسته است
جغرافیای روشن انسان در این "کسا"ست

آل کسا ترنم ناب همیشه اند
آل کسا تبلور انسان و ماوراست

می خواست پَربگیرد از این قاب قوس تا ...
آمد ندا که زیر کسا عرش کبریاست

.....

عطر عبای زرد تو در بادها رهاست
اینجا زمین داغ و عطشناک نینواست

لایوم چون حکایت تو سید الشهید
این دشت خون گرفته همان دشت کربلاست

این ماهپاره کیست که بر عرش نی هنوز
سرمست از معاشقه جام نیزه هاست

خشکیده لب به نیزه پر از شور آیه ها
این کیست این که در نفسش صوت هل اتی است

.....

ای زخم خورده مرد که در خون خود گمی
این کهنه پیرهن که تو داری همان کساست؟

حامدحجتي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/27 - 08:01 | 1 2 3 4 5

ای صبر تو چون کوه در انبوهی از اندوه
طوفان بر آشفته ی آرام وزیده
ای روضه ترین شعرغم انگیز حماسه
ای بغض ترین ابر به باران نرسیده

ای کوه شبیه دلت و چشم تو چون رود
هرروز زمانه به غمت غصه ای افزود
غم درپی غم در پی غم در پی غم بود
ای آنکه کسی شکوه ای از تو نشنیده

من تاب ندارم که بگویم چه کشیدی
تا بشنوم آن روضه و آن داغ که دیدی
تو در دل گودال چه دیدی چه شنیدی ؟
که آمده ای با دل خون قد خمیده

نه دست خودم نیست که شعرم شده مقتل
شد شعر به یک روضه ی مکشوف مبدل
نه دست خودم نیست خدایا چه بگویم؟
این بیت رسیده ست به رگ های بریده

این کرب و بلا نیست مدینه ست در آتش
شد باز درون دل تو شعله ور آتش
در خیمه کسی هست ولی خیمه در آتش
ای آنکه شبیه تو کسی داغ ندیده

این قافله ی توست سوی کوفه روان است
برنیزه برای تو کسی دل نگران است
شکر است که تا شام فقط ورد زبان است
رفتید دعا گفته و دشنام شنیده*

سخت است که بنویسم دستان تو بسته ست
مانند دلت قد تو چندی ست شکسته ست
قد تو شکسته ست نماز تو نشسته ست
من ماندم و این شعر و گریبان دردیده

سيدمحمدرضاشرافت


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

پرده اول

آن شب که آســـمان خدا بی ستاره بود

مردی حضور فاجعه را در نظاره بود

ســـهم کبوتران حـــرم ، از حـــرامیان

بال شکسته ، زخم فزون از شماره بود

درسوگ خیمه های عطش ، زار می‌گریست

مشــــــکی کـــه در کنار تنی پاره پاره بود

زخمی که تا همیشه به نای رباب بود

از شـــــور نینوایی یک گاهواره بود

می دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه

انگشتری که همســـــــــــفر گوشواره بود

پرده دوم

از کوچه‌های شب‌زده کوفه می‌گذشت

پیکی روان به جانب دارالاماره بود

از دشت لاله‌پوش خبرهای تازه داشت

مردی که نعل مرکب او خون‌نگاره بود

فریاد زد: امیر! در آن گرمگاه خون

آیینه در محاصره سنگِ خاره بود

خون بود و شعله بود و عطش بود و خیمه‌ها

در معرض هجوم هزاران سواره‌ بود

خورشید سربریده غروبی نمی‌شناخت

بر اوج نیزه، گرم طلوعی دوباره بود

پرده سوم

روزی که رفت این خبر شوم تا به شام

چشم فرشته‌های خدا پرستاره بود

بانگ اذان بلند نمی‌شد ز مأذنی

آن روز شهر، شاهد بغض ستاره بود

با ضربه‌ای که حادثه بر طبل می‌نواخت

فریاد «یا حسین» بلند از نقاره بود

راه گریز اغلب «قاضی شریح»‌ها

آن روز در بد آمدن استخاره بود

شهر فریب و وسوسه تا دیرگاه شب

میدان پایکوبی هر باده‌خواره بود

یک لحظه از ترنم شادی تهی نماند

گویی که در تدارک عیشی هماره بود!

تعداد زخم گرچه ز هفتاد می‌گذشت

اما شمار زخم زبان بی‌شماره بود!

وقتی رسید قافله کربلا به شام

آغاز برگزاری یک جشنواره بود!

استادمحمدعلي مجاهدي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

می آید از سمت غربت اسبی که تنهای تنهاست
تصویر مردی که رفته ست در چشم هایش هویداست

یالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی
اما فرازی که بشکوه اما فرودی که زیباست

در عمق یادش نهفته ست خشمی که پایان ندارد
در زیر خاکستر او گل های آتش شکوفاست

در جان او ریشه کرده ست عشقی که زخمی ترین است
زخمی که از جنس گودال اما به ژرفای دریاست

در چشم او می سراید مردی که شعر رسایش
با آنکه کوتاه و ژرف است اما در اوج بلنداست

داغی که از جنس لاله ست در چشم اشکش شکفته ست
یا سرکشی های آتش در آب و آیینه پیداست؟

هم زین او واژگون است هم یال او غرق خون است
جایی که باید بیفتد از پای زینب همین جاست

دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی
گویی سلامش به زینب اما پیامش به دنیاست

از پا سوار من افتاد تا آنکه مردی بتازد
در صحنه هایی که امروز در عرصه هایی که فرداست

این اسب بی صاحب انگار در انتظار سواری ست
تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست

استادمحمدعلي مجاهدي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی

عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی

آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را

وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی

آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است

امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست

یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی

شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت

مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد

چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست

آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی

قاسم صرافان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

دقیقه های پر از التهاب دفتر بود
قلم میان دواتی ز خون شناور بود

به روی خاک، گلی بود از عطش سیراب
که هرم گرم نفس هاش شعله پرور بود

مرور کرد تمام مسیر ذهنش را
که صفحه صفحه پر از خاطرات پرپر بود

چه چشم ها که ندیدند چشم های ترش
چه گوش ها که برای شنیدنش کر بود

ز خون او همه ی نیزه ها حنا بسته
لب تمامی شمشیرهایشان تر بود

در اوج کینه کسی داشت سمت او می رفت
و دست های پلیدش به دست خنجر بود

به روی تلّی از انبوه غصه های جهان
به جستجوی برادر نگاه خواهر بود

که با نگاه غریبانه اش گره می خورد
و ابتدای غم از این نگاه آخر بود

زمان زمان قیامت ، زمین... زمین لرزید
گمان کنم که همان روز ، روز محشر بود

کسی شنیده شد از لابه لای هلهله ها
که نغمه های لبانش غریب مادر بود

کسی به دست، سری ، آن طرف به سر دستی
بس است روضه ی لب تشنه ای که...

اگر که کشته نمی شد که نه... خدا می خواست
ولی مقابل خواهر نبود بهتر بود

حدود ساعت سه شاعر از نفس افتاد
دقیقه های پر از التهاب دفتر بود

رضاخورشيدي فرد


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده
در شب بیماری ام آتش پرستارم شده

ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم
از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده

پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین
امشب اما جای او آتش علمدارم شده

ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز
مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده

جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند
در شب تنهایی ام تنها همین یارم شده

من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع
از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده

بس که اشک آید به چشمم خواب شب را راه نیست
دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟

جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت
مردم چشمان من تنها وفا دارم شده

گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی
سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده

شعله های کربلا آتش به جانم زد "حسان"
آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده

استادچايچيان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

زمین کربلا تب دارد آیا، یا تو تب داری؟

دل زینب فدایت پا برون از خیمه نگذاری

بخوان در نیمه شب هایم " الهی لا تؤدّبنی"

بگو صد بار دیگر "ربِّ خلِّصنا من الناری:

غل و زنجیر بر گردن چهل منزل بیا با من

که فردا باز فردا یوسف تنهای بازاری

تو تب دار ابالفضلی که سقا بود و عطشان بود

تو بیمار حسینی؛ راست می گویند بیماری

تو را هر روز عاشوراست... یا سبوحُ یا قدّوس

ملایک بر سر سجاده ات جمع اند بسیاری

الهی یا الهی سیدی ربّی و مولایی

و یا سبحانک اللّهمّ خلّصنا من الناری

مهدي جهاندار


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

سر مي‌كشد از حنجري آتش­ گرفته

غم­ ناله‌هاي خواهري آتش­ گرفته

اين­جا كبوتربچه‌ها را يك كبوتر

پيچيده در بال و پري آتش­ گرفته

فرياد عصمت شعله مي‌گيرد دمادم

از تارو پود معجري آتش‌گرفته

بشتاب زينب! در ميان شعله‌ها باز

دامان طفل ديگري آتش گرفته

آن­ سوي فرياد عطش صد حنجره درد

در لاي‌لاي مادري آتش گرفته

از داغ اين آلاله‌هاي غرقه در خون

هر گوشه چشمان تري آتش گرفته

قرآن تلاوت مي‌كند فرزند قرآن

از روي نيزه با سري آتش‌گرفته

پيش نگاه خسته­ ی پروانه، شمعي

افتاده بر خاكستري آتش‌گرفته

بي‌شك تمام اين وقايع ريشه دارد

دراتفاقات دري آتش‌گرفته

سيدمحمدباباميري


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

سر بــه دریـای غم‌ها فرو می‌کنم
گـوهـر خویش را جستجو می‌کنم

مـن اسـیـر تـوام، نـی اسیـر عـدو
من تو را جستجو کو‌ به کو می‌کنم

تـا مگر بـر مشامم رسـد بـوی تـو
هر گلی را بـه یـاد تـو، بـو می‌کنم

اسـتـخـوانـم شـود آب از داغ تـو
چـون تماشای آب و سبـو می‌کنم

صبـر من آب چشم مـرا سـد کند
عقـده‌ها را نهـان در گلـو می‌کنم

تـا دعـایـت کنـم در نـمـاز شبـم
نیمه‌شب با سـرشکم وضو می‌کنم

هـم‌کلامـم تـویی روز بر روی نـی
بـا خیـال تـو شـب گفتگـو می‌کنم

جان عالم تـو هستی و دور از منی
مـرگ خـود را دگـر آرزو می‌کنـم

استاد چايچيان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

سی سال گریه کرده ام آن ظهر داغ را

چشمم سرود وسعت ان اتفاق را

تنهایی ام صحیفه صحیفه ورق زده ست

یعقوب وار قصه ی اشک و فراق را

هر شب عبور قافله ای باز می کند

در من مسیر تازه ی شام و عراق را

بگذار تا ز خاک سجودم برآورم

هفتاد و دو صنوبر آن کوچه باغ را

بگذار لب به لب شوم از جام تشنگی

در من بریز باده ی لبریز داغ را

در آب و خاک... آتش من گر گرفته است

طوفان! به حال خود بگذار این اجاق را

حج مرا ببین و فرزدق شو و بخوان

شاعر! بخوان و گریه کن آن اتفاق را

زهراسادات هاشمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 10:51 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر