ای سرت چون ماه سرگردان به روی نیزه ها

از غمت خون عقده بسته در گلوی نیزه ها

خاطرات كربلا از پیش چشمانم گذشت

تا برآمد صوت قرآنت ز روی نیزه ها

آمدی با سر به دیدارم كه برگردد، حسین

دیده ی مردم ز محمل ها به سوی نیزه ها

من فدای حنجر خشكت كه نوشیدست آب

گه ز جام دشنه ها، گاه از سبوی نیزه ها

از فراق اكبرت، قلب رقیه آب شد

كاش این دختر نگردد رو به روی نیزه ها

ای «موید»! تا بیابم آن سر ببریده را

می روم با پای دل در جستجوی نیزه ها

سيدرضا مؤيد



برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارند

عاقبت داغ تو را بر دل من بگذارند

ساربان می شوم و می برمت سوی حرم

من خودم نوكر تو هستم اگر بگذارند

انس طفلانه ی ما گم شده در موی سپید

بغلم كن كه مرا خاطره ها بسیارند

بادها هم ز من سوخته ره كج كردند

ابرها نیز به یك جای دگر می بارند

تو سواری و لبم تا به گلویت نرسد

بوسه را گر چه از این فاصله هم می كارند

محمد سهرابي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

استخوان سوخته ها می دانند

آتش و قهر و غضب یعنی چه!

جگر افروخته ها می دانند

عطش و خشكی لب یعنی چه!

غیرت آموخته ها می دانند

در حرم ترك ادب یعنی چه!

دل به ره دوخته ها می دانند

گم شدن در دل شب یعنی چه!

تن تب دار علی می داند

آتش و داغی تب یعنی چه!

وقت خلخال ربودن ز زنان

پایكوبی و طرب یعنی چه!

گرد تن های به خون غلطیده

رقص و شادی عرب یعنی چه!

پیش سرهای به نی بنشسته

تهمت و رنج و تعب یعنی چه!

اهل بیت و اسرا می دانند

بعد از این نان و رطب یعنی چه!

در منازل ز همه آل علی

پرسش جد و نسب یعنی چه!

یك شب از قافله ی آل حسین

طفلكی مانده عقب یعنی چه!

نزد حضار به رخصار یتیم

خنده و دست طلب یعنی چه!

محمودژوليده


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

از سر نیزه دعایی كن سوای این و‌ آن

چون امیدی نیست دیگر به دعای این و آن

جاده ای هستم كه پایانم تویی امّا بدان

مانده روی بغض هایم ردّ پای این و آن

تا علم افتاد بی مولا و بی صاحب شدم

می چكد خون دلم از طعنه های این و آن

صبر هم اندازه ای دارد برادر تا به كی

سر ببینم در میان دست های این و آن

نعل ها تقسیم می كردند با بی دقتی

پاره های جسم پاكت را برای این و آن

دخترت را سنگ ها از بس اذیت كرده اند

می پرد از خواب شب ها با صدای این و آن

"البلاء للولا" پس هر چه پیش آید خوش است

كربلا ماییم یعنی مبتلای این و آن

پيمان طالبي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

یک دم میان این همه صوت مهیب بود

آیا شنیده‌اید؟ صدایی عجیب بود....

یا ظرف قلب خواهری افتاد و خرد شد

یا که نسیم آیه‌ی مردی غریب بود

گل کرده بود طبع صدای خدا به نی؟

یا در لباس آیه‌ سرایی مجیب بود؟

می‌خواند آیه آیه و می‌خورد سنگ سنگ

در آن میانه چوبه‌ی محمل طبیب بود

جانی گرفت دختر صبر از نگاه سرخ

ورنه به خواب رفتن او عن قریب بود

از ناقه خواست ماه بچیند برای خود

اما چه سود زحمت او بی‌نصیب بود

سیراب گشته قافله از چشم‌های او

این هم کرامتی ز نگاه حبیب بود

راه نجات دخترکان زیر بار چشم

تنها به لطف بازوی امَّن یُجیب بود

غارت که کرد آفت شمشیر باغ داغ

سهم لبان نیزه فقط خون سیب بود

آیا حنا به موی سپیدش گذاشتند؟

یا که امام قافله شیب‌الخضیب بود؟

محسن عرب خالقي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

شبی دراز شبی خالی از سپیده منم

طلوع تلخ غروبی به خون تپیده منم

پی نظاره‌ات ای یوسف سرا پا حسن

کسی که دست و دل از خویشتن بریده منم

خوشا به حال تو ای سرو رسته بر سر نی

نگاه کن منم این بید قد خمیده منم

کسی که از همه سو زخم تیغ دیده تویی

کسی که از همه زخم زبان شنیده منم

اگر به کوره‌ی داغ تو سوختم خوش باش

غمت مباد که شمشیر آبدیده منم

فتاده آتش غم بر دوازده بندم

غزل تویی و سرآغاز این قصیده منم

خوشا به حال تو این ره به پای می‌پویی

کسی که این همه ره را به سر دویده منم

سعيدبيابانكي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

نگاه دشت خیره سوی نیزه

چه غوغایی شده پهلوی نیزه

فدای چشم های بیقرارت

نگاهی کن به من از روی نیزه

×××

نگاهت دارد اعجاز مسیحا

قیامت می کند صحرا به صحرا

بخوان قرآن به روی نیزه و بعد

ببین تازه مسلمان های خود را

×××

نه فریاد و نه شیون حرف می زد

شبیه روز، روشن حرف می زد

چه از خورشید می فهمد مگر شام؟

نگاهت با دل من حرف می زد

يوسف رحيمي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

خمیده ارتفاع کوهساری

وزیده باد سرد سوگواری

شکسته قامت پر بار طوبی

رسیده موسم پر برگ و باری

گرفته مرگ چشم حیدری را

نشسته خاک روی ذوالفقاری

به روی عرش روی اسم اعظم

به زیر فرش جسم ذات باری

زمین و آسمان صورت به صورت

عرق ریزان ز فرط شرمساری

به روی شانه زخم تازیانه

به دل از عشق امّا زخم کاری

درون مشک ها از اشک لبریز

کویر سینه ها بی آبیاری

نشان هر قدم در این حکایت

ضریح کوچکی در هوشیاری

تمام نیزه ها رحلند این جا

میان این همه یک نیزه قاری

به روی نیزه شد وحی مکرر

مگر جبریل هم این جاست؟ آری

تلاوت می کند چه؟ سوره ی کهف

برای مردم بی بند و باری

وضو باید بگیرم گر چه این جا

به غیر از گریه نبوَد آب جاری

کسی از چشم خشک خویش پرسید

ببین لب تشنه هستم، آب داری؟

نشسته روبروی هم در این بین

دلِ خون من و ابر بهاری

رضاجعفري


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

دستان باد موی تو را شانه می کند

خون بر دل پیاله و پیمانه می کند

از داغ جانگداز جبین شکسته ات

زخمی عمیق بر جگرم خانه می کند

رگهای حنجر تو به گودال گوییا

با دوست، گفتگوی صمیمانه می کند

ذبحت عظیم بود و زبان مرا برید

حالا ببین چه با دلِ دردانه می کند

از آتش خیام حرم دشت روشن است

این شعله ها چه با گل و پروانه می کند

باور نمی كنم به خدا باغ لاله را

دست عدو شبیهِ به ویرانه می کند

بادِ خزان چه حمله ی نامردمانه ای

بر ساقه ی شقایق و ریحانه می کند

زینب که گیسویش ز مصیبت سفید شد

گیسوی دختران تورا شانه می کند

حالا كه نام دخت علی بر لبم نشست

غم های عالمی به دلم لانه می کند

هر روز و هر كجا كه به بن بست می رسم

دل را نصیب رزق كریمانه می کند

گاهی دلم برای حرم تنگ می شود

گاهی هوای مستی میخانه می کند

باران چه با زمین عطشناك کرده است

عشق حسین با من دیوانه می کند

هادي ملك پور


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

حیف است که از عشق تو یک توشه نگیریم

حیف است که ما دامن شش گوشه نگیریم

خوب است که ما مثل تو ارباب بمیریم

حیف است از این قافله ره توشه نگیریم

زشت است از این قافله با فاصله رفتن

از خیمۀ سلطان کَرَم گوشه نگیریم

اینجاست که دل کاسۀ صبرش بسر آید

حیف است ز گیسوی تو یک خوشه نگیریم

خواهیم اگر بر تو شویم آینه، بایست

از بار گنه بر دل خود پوشه نگیریم

دست من و دامان تو یا قاضی الحاجات

ای کاش که در خیمه کنم با تو ملاقات

امسال مُرید علی اکبر شَوَم ای کاش

من نذر گلوی علی اصغر شوم ای کاش

از جان و جهان یکسره خواهم بگریزم

جزو سپه ساقی لشگر شوم ای کاش

با قاسم و عبداللهِ تو گَعده بگیرم

من در بدر آل پیمبر شوم ای کاش

مانند غلامِ سیَهَت بر سرِ دستت

من هم به دعای تو منور شوم ای کاش

نان و نمک سفرة تو باد حلالم

من ریزه خور خوان تو دلبر شوم ای کاش

هر لحظه به یا لَیتَنی این شعر بخوانم

با اهل حرم عهد کنم با تو بمانم

محمود ژوليده


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/26 - 08:14 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

ما پیر شدیم و خبر از یار نیامد

فرهاد به دیدار نمکزار نیامد


با دست گدایی و سری کج سر راهش

صد بار نشستم ولی یکبار نیامد


ما پیرزنی عاشق و او یوسف مصری

اما چه کنم عرضه به بازار نیامد


آماده ی یک واقعه بودیم ولیکن

سلطان سلاطین، به دربار نیامد


اوراق بهادار شده دفتر من هیف...

امضاش به مجموعه اشعار نیامد


با اینکه تمام قلمم داد کشیده

در بغض دلم حرف صدا دار نیامد


هر واژه شعر از کرم اوست ولیکن

ای اهل قلم میر و قلمدار نیامد


در مجلس روضه همه روضه همین است

نزدیک محرم شده و یار نیامد



وقتش شده با گریه و صد آه بگوییم

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد


الله امان از دل مظطر رقیه

سقای حرم، سید و سالار نیامد


حتی شب سوم که شدم چشم به راهش

با روضه آن مرد  طبقدار نیامد


آخر چقدر شعر برایش بنویسم

انگار نه انگار نه انگار نیامد

اميرحسام يوسفي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

 دارد دلم بهانه گودال قتلگاه

 داغ دلم نشانه ی گودال قتلگاه

 بی بال و پر دوباره به معراج می رود

 تا عرش بی کرانه ی گودال قتلگاه

 دلتنگ حال روضه ی گودال گشته باز

 سر می نهد به شانه ی گودال قتلگاه

 گشته به پا، به شور و نوا، مجلس عزا

 در بزم عاشقانه ی گودال قتلگاه

 زینب به نوحه خوانی و زهراست سینه زن

 با دختری، میانه ی گودال قتلگاه

 می خواند او به ناله که: خنجر به دست، شد

 آن بی حیا روانه ی گودال قتلگاه

 آتش به جان عالم و آدم فتاده از

 غم های نازدانه ی گودال قتلگاه

 آورده در خروش همه کائنات را

 این "روضه ی زنانه" ی گودال قتلگاه

 حالا دگر زمین و زمان گریه می کند

 در محفل شبانه ی گودال قتلگاه

 شد شعله ور دل و خاکسترش نماند

 از سوز مادرانه ی گودال قتلگاه

 ذکر "غریب مادر" زهرا هنوز هست

 محزون ترین ترانه ی گودال قتلگاه


برچسب‌ها :

نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

یعقوب کربلا چه قدر گریه می کنی

از صبح زود تا به سحر گریه می کنی

یعقوب را که غصه ی یوسف شکسته کرد

داری برای چند نفر گریه می کنی؟

 وقتی که چشم هات می افتد به معجری

حق داری ای عزیز اگر گریه می کنی

 این طفل را به جان خودت آب داده اند

دیگر چرا میان گذر گریه می کنی

 از صبح تا غروب فقط نیزه می زدند

داری به قتل صبر پدر گریه میکنی

 چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده

یعقوب کربلا چقدر گریه می کنی!

 با دیدن اسیر کجا می رود دلت

با دیدن فقیر کجا می رود دلت

استادلطيفيان


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

عهد با چشم پر از مهر تو ما می بندیم

كوله بار سفری تا به خدا می بندیم

قبله آنجاست كه اقبال دل آن سو باشد

پس اقامه به سوی كرببلا می بندیم

بست فطرس پر ما را به پر قنداقت

ما پر خویش به امید شفا می بندیم

تا ابد بنده و پا بست تو ما می مانیم

دل بر آن زلف پریشان و رها می بندیم

ما حبیبیم كه چون پیر غلام تو شدیم

سرخ تر در یم خون باز حنا می بندیم

باز بر بام تو بنشسته و پر می گیریم

روزی از نو شده و عشق ز سر می گیریم

محسن حنيفي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

و در به در پی واژه برای گفتن تو

و کوچه کوچه دویدن برای جُستن تو

هزار دفتر و کاغذ ، هزار برگِ سفید

و واژه واژه ترنم به زیر سایه بید

جنون عشق تو در من شروع می گردد

و حالت دل من در رکوع می گردد

و با سجود نمازم به روی تربــتـتان

به روی فرق سرم نازنین، همه غمتان

فقط نگاهی و رحمی همین برایم بس

نگاهتان برهاند مرا ز بند و قفس

میانه های خزان گشته با دل زردم

نفس نفس پی فصل بهار می گردم

خزان و زردی دل با هزار آه دگر

بگوش ای همه عالم! رسیده ماه دگر

و باز ماه عطش ، ماه آب می آید

صدای گریه ی طفل رباب می آید

به گریه های علی اصغرت قسم آقا

به ناله های سکینه که دم به دم بابا

به اسم اعظمتان تا رسد قلم هر دم

تمام دفتر دل می شود پر از ماتم

دلم هوای سفر می کند ولی ... اما

سفر به کوی شما گشته مثل یک رویا

من و شما و زیارت ، وَ خواب شش گوشه

نه من... نمی شود اینجا... بدون ره توشه

بدون یک چمدان عشق ، نه نمی خواهم

میان لشکر عشّاق ذره ای کاهم

بریده ام ز خودم ، ناامیدم و خسته -َم

و گوشه پر شالم نشسته در دستم

که باد می وزد و شال مشکی ام اما

به قلب خسته ام انگار می دهد گرما

و دست یخ زده ام می خورد تکانی و بعد

مهیب واژه ای انگار آسمانی و رعد

به روی دفترم اسم شما شود پیدا

و دل به دیدن اسم رفیعتان شیدا

و خیره خیره نگاهی به اسمتان دارم

و ذکر نام شما روز و شب شده کارم

گمم میان ح و سین و یای اسم شما

و وای نون که به نی میبرند جسم شما

تمام فکر و توانم اگر شود واژه

و شعر من پر معنی و پر ز گلواژه

عطش ، غریبی و غربت ، نه کل کرب بلاست

که لحظه لحظه ی روز دهم ثمین و طلاست

زهره رجبي شيزري


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

هر شیعه که در بهشت همسایه ی توست

آن مرجـــــع تقلید که بر پایـــه ی توست

ولله قســـــم به خون به گهـــواره ی عشق

شاگــــرد علــی اصغر شــش ماهه ی توست

محمدرضامحمدي شيدا


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

حرفی ندارد بگوید این شعر بی‌سر برایت

 

می‌خواهم این‌جا بریزم اشک مکرر برایت

 

مضمون برایم نمانده حیرانم و مات و مبهوت

 

شاید مجسم شود باز، حالات خواهر برایت

 

قدش خمید از غم تو مثل نماز نشسته

 

مثل رکوعی که آورد داغ برادر برایت

 

خود را سپردی به طوفان، دیگر ستونی نمانده

 

دیگر نمانده زهیر و عباس و اکبر برایت

 

دیگر حبیبی نمانده، جز تو غریبی نمانده

 

مرثیه‌خوان گشته اینجا از غصه مادر برایت


ياسمين صباغيان طوسي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

شعر محرم

دسته بندی : ,

یک قافله حرمت و شکیب آوردی

در هر نفست شمیم سیب آوردی

آن روز غروب نیزه سر میزد که

هفتاد و دو آیه ی غریب آوردی 


الهه عارف


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

یا حضرت قمر ! بخدا آب تشنه بود

بیش از سکینه ، ساقی ما ! آب تشنه بود

 

دستی در آب بردی و بردی قرار آب

سقای عشق ! روح وفا ! آب تشنه بود

 

تا دید روی ماه تو برخاست موج او

مانند دست های دعا آب تشنه بود

 

دریا خمار و چشم تو جام شراب ناب

عباس من ! مپرس چرا آب تشنه بود !

 

دریا ز نور روی تو در جذر و مد فتاد

ای ماه ! قطره قطره تو را آب تشنه بود ...

ياسمين صباغيان طوسي


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

 انگشترتان چه می دانست

روزی روضه ای خوهد شد

برای خودش


برچسب‌ها :
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/25 - 15:35 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر