و در به در پی واژه برای گفتن تو
و کوچه کوچه دویدن برای جُستن تو
هزار دفتر و کاغذ ، هزار برگِ سفید
و واژه واژه ترنم به زیر سایه بید
جنون عشق تو در من شروع می گردد
و حالت دل من در رکوع می گردد
و با سجود نمازم به روی تربــتـتان
به روی فرق سرم نازنین، همه غمتان
فقط نگاهی و رحمی همین برایم بس
نگاهتان برهاند مرا ز بند و قفس
میانه های خزان گشته با دل زردم
نفس نفس پی فصل بهار می گردم
خزان و زردی دل با هزار آه دگر
بگوش ای همه عالم! رسیده ماه دگر
و باز ماه عطش ، ماه آب می آید
صدای گریه ی طفل رباب می آید
به گریه های علی اصغرت قسم آقا
به ناله های سکینه که دم به دم بابا
به اسم اعظمتان تا رسد قلم هر دم
تمام دفتر دل می شود پر از ماتم
دلم هوای سفر می کند ولی ... اما
سفر به کوی شما گشته مثل یک رویا
من و شما و زیارت ، وَ خواب شش گوشه
نه من... نمی شود اینجا... بدون ره توشه
بدون یک چمدان عشق ، نه نمی خواهم
میان لشکر عشّاق ذره ای کاهم
بریده ام ز خودم ، ناامیدم و خسته -َم
و گوشه پر شالم نشسته در دستم
که باد می وزد و شال مشکی ام اما
به قلب خسته ام انگار می دهد گرما
و دست یخ زده ام می خورد تکانی و بعد
مهیب واژه ای انگار آسمانی و رعد
به روی دفترم اسم شما شود پیدا
و دل به دیدن اسم رفیعتان شیدا
و خیره خیره نگاهی به اسمتان دارم
و ذکر نام شما روز و شب شده کارم
گمم میان ح و سین و یای اسم شما
و وای نون که به نی میبرند جسم شما
تمام فکر و توانم اگر شود واژه
و شعر من پر معنی و پر ز گلواژه
عطش ، غریبی و غربت ، نه کل کرب بلاست
که لحظه لحظه ی روز دهم ثمین و طلاست
زهره رجبي شيزري
برچسبها :