شعر ميلاد حضرت على ع
اندیشۀ ما پراست ازیاد علی مائیم وغبار پای اولاد علی امسال بهار شادی وغم داریم بایاد امام وجشن میلاد علی
برچسبها : شعر ميلاد حضرت على ع,اشعار ناب,مدح,ولادت اميرالمؤمنين ع
اندیشۀ ما پراست ازیاد علی مائیم وغبار پای اولاد علی امسال بهار شادی وغم داریم بایاد امام وجشن میلاد علی
خواندیم ولی نوشته می شد خیرالعملی نوشته می شد هر جا غزلی نوشته می شد در شأن علی نوشته می شد به چه پسری حسین دارد جز نام علی نمی گذارد ای دلخوشی جناب ارباب تکرار ابوتراب ارباب ارباب میان قاب ارباب شیرین عسل رباب ارباب تنها نه تحول آفریدی لبخند زدی گل آفریدی نور به نظر رسـیده تبریک در شهر خبر رسیده تبریک یک یار دگر رسیده تبریک سرباز پدر رسیده تبریک آیینه ای از نگاه باباست او یک تنه خود سپاه باباست
ای آمد و رفت دل ما سمت تو رایج ما حاجت محضیم و شما باب حوائج ما آمده ایم از کرمت بال بگیریم این قصه ی دل را همه دنبال بگیریم تا در طمع و بخل و حسد گیر نیفتیم روزی بنما آن چه که گفتیم و نگفتیم بخشیدی و دستم تو بهانه که ندادی هر کار کنی آخرش آقا تو جوادی حالا تو و این دست دل ما که دراز است درب حرم از لطف به روی همه باز است از فقر نشستیم که باران برسانی بر سفره ی این بی سر و پا نان برسانی باید ز در خانه ی تو رزق بگیریم خوشحال از آنیم که ما قشر فقیریم افتاده به پایت دل و بر فیض تو بند است هرگز نخورد آب زمینی که بلند است ای کاش که در ساحلتان موج بگیریم یک جرعه بنوشیم و فقط اوج بگیریم تا حال و هوای حرمت باز بیاییم با پا که نشد، با پر پرواز بیاییم این شعر لبالب همه اش شرح فراق است این ماه رجب یکسره صحبت ز عراق است حالا که دو دستم به ضریحت نرسیده میلم طرف پنجره فولاد کشیده پابوس رضا زائر و پابوس تو هم هست در طوس رضا جلوه ی ملموس تو هم هست باید در آن خانه نفس چاق نماییم در باب جواد حرم اطراق نماییم یک شعبه در ایران زده ای جود بگیریم تا اذن دخولی، ز شما زود بگیریم ظرفی بدهی تا پدرت پر کند آن را اندیشه ی ما خوب تفکّر کند آن را ما نذر شما روضه ی ماهانه گرفتیم از لطف و عنایات شما خانه گرفتیم ای کاش به بالا برسم، کج نروم من حیف است تو آقای منی، حج نروم من شاید بشود گفت که شاهانه گداییم بیمه شده ی حرز جواد بن رضاییم بیتی بده از گریه معطّر شود آقا این طبع برایم نکند شرّ شود آقا این طبع مرا سمت مدینه بکشانید ابیات مرا محضر زهرا برسانید در انس عمیق تو به مادر سخنی نیست یک جلوه، حدیثی ز روایات بزنطی ست از کودکیت گریه کن فاطمه بودی در کوچه ای از شهر که در زمزمه بودی دستت به دل خاک چونان تیشه فرو رفت چشمان ملیح تو در اندیشه فرو رفت وقتی پدرت آمد و این گونه تو را دید از علّت اندیشه ی پُر حزن تو پرسید ... گفتید: مراعات زن و کوچه نکردند! با مادر ما، حضرت زهرا چه نکردند!؟ ما اشک ز چشمان پر از فیض تو داریم ای کاش که تا آخر این عمر بباریم
يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَة وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ
از درد زمانه ی فلج میخوانم
از ساحت آخرین حجج میخوانم
در خلوت "لیلة الرغائب" آری
"عجل لولیک الفرج" میخوانم
****
العفو...العفو...العفو
رجب آمد خدای من العفو
آمدم آشنای من العفو
غلطی کردم و نفهمیدم
در گذر از خطای من العفو
نظری کار من گره خورده
یار مشکل گشای من العفو
کرم تو امیدوارم کرد
یا سریع الرضای من العفو
پرده پوشی تو جسورم کرد
وای من آه وای من العفو
توبه کردم ولی نتیجه نداد
چه کنم توبه های من... العفو
کاری از دست من که ساخته نیست
تو خودت از برای من... العفو
شب جمعه نوای من الغوث
شب رحمت نوای من العفو
حاجت لیلة الرغائب من
یا شریف الجزای من العفو
فارج الهَمّ و کاشِفَ الغَّمی
یا کَثیرالوَفای من العفو
یا من إِحسانُهُ القَدیم تویی
یا قَدیمَ السَّنای من العفو
سَیِّدی أَنتَ یَسمَعُ النَجوی
یا جَمیلَ الثَّنای من العفو
دائِمُ اللُطفُ و کاشِفُ الضُّری
یا بَدیعَ السَّمای من العفو
من گدای توام مَدَدتُ یَدی
"إِستَجِب لی دُعا" ی من العفو(1)
بارالها تو را بحق نبی
خاتم الانبیای من العفو
بارالها تو را بحق علی
سیدالاوصیای من العفو
بارالها بحق "فاطمه جان"
مادر بی ریای من العفو
بارالها تو را بحق حسن
شاه جود و عطای من العفو
بارالها تو را بحق حسین
شاه کرببلای من العفو
بارالها به زینبت سوگند
عمه ی باصفای من العفو
بارالها به رایت عباس
ساقی سر جدای من العفو
*غزل فوق الهام گرفته از دعای جوشن کبیر میباشد.
(1)فرازی از دعای کمیل/...يا رَبِّ نَصَبْتُ وَجْهى وَ اِلَيْكَ يا رَبِّ مَدَدْتُ يَدى فَبِعِزَّتِكَ اسْتَجِبْ لى دُعاَّئى...
عليرضا خاكسارى
اي کعبه ي دل کوي تو يا حضرت هادي
وي قبله ي جان روي تو يا حضرت هادي
اي چشم همه سوي تو يا حضرت هادي
اي خلق ثناگوي تو يا حضرت هادي
آيينه ي اجلال نبي کيست؟ تويي تو
چارم علي از آل نبي کيست؟ تويي تو
*****
تو اختر برج نبوي شمس هدايي
ماه علوي آينه ي حُسن خدايي
فرمانده ي ملک قدر و جيش قضايي
آري تو عليّ بن جواد ابن رضايي
خوبان جهان نور هدايت ز تو دارند
ارواح رُسل روح ولايت ز تو دارند
*****
تو جاني و در کالبد کلّ وجودي
تو وجه خدا آينه ي غيب و شهودي
تو نيّت و تکبير و قيامي و قعودي
تو رابطه ي خلق و خداوند ودودي
از فيض تو منّت به سر خلق نهادند
با مهر تو دادند به ما آنچه که دادند
*****
اي گوهر توحيد به دُرج دهن تو
روييده به هر سو گل وحي از چمن تو
انوار خدا در تو و حُسن حَسن تو
ما جامعه داريم ز فيض سخن تو
زين جامعه دل سوي تولاي تو راهي است
هر جمله ي آن جلوه اي از وحي الهي است
*****
از سامره خيزد به فلک نور حقايق
دلها به طواف حرم قدس تو شايق
مرهون تو روز و شب و ساعات و دقايق
روزي خور خوان کرمت جمله خلايق
مدح تو نداي حق و جبريل منادي
نام تو علي کنيه ي زيباي تو هادي
*****
من آبرو از خاک در سامره دارم
من خاطره ها از سفر سامره دارم
من جلوه ي طور از شجر سامره دارم
من عشق دو قرص قمر سامره دارم
هر جا که روم مرغ دلم در حرم توست
چشمم به تو و لطف و عزا و کرم توست
*****
تو حجت حق خلق به تأييد تو بنده
توحيد و نبوت به تولاي تو زنده
جبريل به بام تو يکي مرغ پرنده
در بين قفس رام تو شيران درنده
کردند چو بر ماه جمال تو نظاره
پروانه صفت دور تو گشتند هماره
*****
نور تو که از صبح ازل تافته در دل
خاموش نگردد به هزاران متوکل
هرگز نشود محو، حق از فتنه ي باطل
آري نرسد بار کج خصم به منزل
قرآن همه را با سخن وحي دهد پند
هر چيز بود فاني، جز وجه خداوند
*****
اي جود تو همچون يم و افلاک حبابت
آوخ که رسيد از ستم خصم عذابت
گريم به تو و غصه ي بي حد و حسابت
افسوس که بردند سوي بزم شرابت
برخيرگي خصم و به بي شرم او اف
خاکم به دهن جام مي ات کرد تعارف
*****
تو آيه ي تطهيري و رجس از تو به دور است
دل جاي خدا و دهنت چشمه ي نور است
واي از متوکل که چه بي شرم و جسور است
مست مي و مست ستم و مست غرور است
با آن شرف و عزت و اجلال معاني
مي خواست که در محفل او شعر بخواني
*****
خواندي دو سه بيتي که بهم ريخت سرورش
بر خاک فکندي زبر تخت غرورش
گفتي سخن از آدمي و تنگي گورش
افتاد به تن لرزه بدان قدرت و زورش
لرزيد ولي در پي اظهار ندامت
مي زد همه دم تيشه به طوباي امامت
*****
فرياد که زد زهر ستم شعله به جانت
افسوس که مسموم شدي چون پدرانت
آوخ که ز تن رفت برون تاب و توانت
سوزد جگرم بر تو و غمهاي نهانت
«ميثم» که به دل سوز و به سر شور تو دارد
باشد که به خاک حرمت چهره گذارد
استادسازگار
عالم شده است مومن ایمان طور تو
روشن مسیر سبز اجابت ز نور تو
تفسیر می کند نفحاتت بهشت را
برپاست شیعه از برکات حضور تو
عمری کنار هر قدمت در مسیر فیض
گل می دمید از سر راه عبور تو
روشنگر صراط سماوات می شود
تصویر زندگی سراسر غرور تو
ما بین آسمان و زمین در طلوع شکر
وردی نبود مثل زبان شکور تو
درس رضا به تیغ قضا می دهد به ما
تسلیم محض ِ قلب سلیم و صبور تو
ای بی کران ِ اوج نگاه تو آسمان
هر آینه نگاه تو را می خرم به جان
اعجاز می کند کلمات قصار تو
دل می برد ز سینه ی سینا قرار تو
درس عظیم بندگی و عشق می کرفت
یک عمر جبرئیل امین در کنار تو
ماندند شاعران همه مبهوت و مات در
توصیف آسمانی مجد و وقار تو
ترسیم جایگاه ولایت رسالتت
یک جامعه است مخلَص عمر و شعار تو
ای معدن علوم الهی ، نشسته اند
چشمان خلق خیره به این شاهکار تو
شد زنده از کلام تو ایمان شیعیان
عزّت گرفت شیعه از این ابتکار تو
نام تو چلچراغ مسیر هدایت است
ای مهربان گدای تو بودن سعادت است
گاهی بخر برای خودت این غریب را
گاهی نگاه کن به دل خسته ی گدا
نام تو را تجلّی رحمت نوشته اند
یعنی منم گدا و تویی روح هل اتی
آقا سحاب لطف و کرامات بی حدت
باریده بی حساب به قلب کویرها
شوق زیارت حرمت را که داده ای
حالا ببر مرا به حوالی سامرا
گلدسته ها و گنبد تو گرچه ریختند
با همّت دوباره ی ما می شود به پا
شش گوشه ی ضریح تو را می توان نوشت
از محضرت سلام به سلطان کربلا
این عبد بی مرام خودت را قبول کن
ای با صفا غلام خودت را قبول کن
وحيدمحمدي
شکرلله شکرلله که همه شیعه ی اثنی عشریم به گدایی در خانه ی تو مفتخریم تو ز آن طایفه ای که همه دلدار شدند ما همان طایفه ی سینه زن در به دریم مبتلای غم و درد و تب و آه و شرری مبتلای غم و درد و تب و آه و شرریم "امشبی را شه دین در حرمت مهمانی" به تمنای حضورت همگی نوحه گریم ما شنیدیم تو را بزم جسارت بردند بی سبب نیست اگر غمزده و خون جگریم زچه رو در وسط کوچه کشاندند تو را بر سر سفره ی اغیار نشاندند تو را همه در باده خوری و تو معذب بودی ز غم و غصه و اندوه لبالب بودی با جسارت به شما نیز تعارف کردند با جسارت به شمایی که محجب بودی بد دهان ها به مقام تو اهانت کردند عوضش ای ولی الله مودب بودی بیشتر از همه کس جام بلایت دادند حجت الله در آن بزم مقرب بودی ؟؟ بی سبب نیست نوشتند به سینه زده ای یاد رأس و طبق و گریه ی زینب بودی یاد روزی که سگی طعنه به خوبان می زد خیزران را به دهان و لب و دندان می زد شکرلله که جمال حسنی داشته ای شکرلله که مجال سخنی داشته ای شکرلله دم آخر پسرانت بودند وقت جان دادن خود سربه تنی داشته ای شکرلله که تن پاک تو پامال نشد شکرلله که عزیزم کفنی داشته ای شکرلله که لباس تن تو باقی ماند شکرلله که شما پیرهنی داشته ای گرچه دور از وطن افتاده و تنها بودی شکرلله که عقیق یمنی داشته ای شکر لله که همه هست تو تاراج نشد خواهرت بر دو سه تا مقنعه محتاج نشد عليرضاخاكسارى
لحظه هاي ناب حسن فطرس
شبي من را به سوي آب خواندند
مرا در عالم مهتاب خواندند
نمي دانم چه حالي داشتم من
به بيداري و يا در خواب خواندند
مرا با خود به كوي يار بردند
به بانگ عشق را دريّاب خواندند
به دستم جامي از كوثر نهادند
به سوي لحظه هاي ناب خواندند
شدم چون قطره بر برگ وجودم
مرا هم شبنم نمناك خواندند
نظر بر قامت نوري نموديم
كه نامش با دلي بي تاب خواندند
تمام دل به دستان بي محابا
علي گفتند و يا ارباب خواندند
به بالاي سرش قابي غزل بود
همه آن قطعه را بر قاب خواندند
جهان مولود زيباي علي را
به كعبه معجزي ناياب خواندند
گمانم وقت ضربت خوردن عشق
محل سجده را محراب خواندند
علي در علم، بعد از مصطفي بود
محمد شهر و او را باب خواندند
بدان فطرس كه يار مهدي اش را
در اين دنيا بسي كمياب خواندند
موضوعات
آرشیو
لینکستان
درباره ما
پیوند های روزانه
آمار وبلاگ