شعر شهادت حضرت علي اكبر ع

دسته بندی : حضرت علي اكبر ع,

عالمی تیره شده در نظرم بابا جان

کس نداند که چه آمد به سرم بابا جان

رفتی و دشمنت انگار که فهمید تویی

زخم کاری به روی جگرم بابا جان

لب اگر وا نکنی من ز غمت می میرم

جمله ای حرف بزن ای ثمرم بابا جان

جگرم سوخت ز مرگت به خداوند قسم

قسمت این بود بسوزد جگرم بابا جان

پیش دشمن مپسند این همه من گریه کنم

چشم وا کن به رویم من پدرم بابا جان

اگر امروز شدی تشنه بدان مثل شما

تشنه کامند همه اهل حرم بابا جان

لب تو منتظر قطره ی آبی بود و

اشک غم ریخت ز چشمان ترم بابا جان

من که خود خضر رهم بر سر تو پیر شدم

جان زینب ز تو من تشنه ترم بابا جان

هر طرف می نگرم تکه ای از جسم تو را

بینم و داد زنم ای جگرم بابا جان

اصغر چرمی


برچسب‌ها : ,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/19 - 16:31 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت علي اصغر ع

دسته بندی : حضرت علي اصغر ع,

امروز و فردا عالمی در التهاب است


از این مصیبت کوه صبر من خراب است

بیمار گشتم از هوای بی تو بودن

روضه برای درد من داروی ناب است

امشب که می سوزم ز داغ شیرخواره

تصویر او روی دلم گویا که قاب است

در هر حسینیه که جای ذکر مولاست

اَمّن یُّجیبِ درد مندان مستجاب است

بر روی لب امشب نوای لای لایِ

یک مادر دلخسته با نام رباب است

باید عمو از علقمه بیرون بیاید

در گاهواره کودکی محتاج آب است

یک کودک شش ماهه در دستان بابا

با لای لایِ تیر انگاری که خواب است

پاشید خون بر روی بابای غریبش

تصویر خورشید زمان گویا خضاب است

آرام شد بعد از کمی بی تاب بودن

حالا زمان ناله های آب آب است

با خنده وُ کف حرف او را قطع کردند

ارباب عالم را که خود فصل الخطاب است

اصغر چرمی


برچسب‌ها : ,,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/19 - 05:48 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت مسلم علیه السلام

دسته بندی : حضرت مسلم,

سفیر حضرت مولا  خدا نگهدارت

به کوفه شهر دورنگی کسی نشد یارت

تو با تمامی هستت شدی فدای حسین

تمام عالم هستی فدای ایثارت

به کف گرفته ای و داده ای تو جان خویش

به روی دارالاماره کشیده شد کارت

به را خُدعه و نیرنگ دست تو بستند

که آن حرامی ملعون نماید احضارت

به روضه ی تو نشستم کنار سفره ی حق

قسم به حضرت مسلم منم گرفتارت

به پای حضرت ارباب شد جدا سر تو

به خون کشیده شد آخر تمام رخسارت

عطش گرفته تمام وجود ناز تو را

تو تشنه کام غریبی شبیه سردارت

به خون پاک تو ای کشته ی فتاده به خون

تمام عالم امکان شده عزادارت

اصغر چرمی




برچسب‌ها : ,,,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/8/10 - 12:22 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت امام صادق ع ،شعرجديد

دسته بندی : شهادت امام جعفر صادق ع,

در راه خـداونــد خـريـدي تـو بـلا را

بــر جامعه آموخته اي درس وفا را

شد شيعه ي اثني عشري زنده زنامت

دادي تـو حيات ابدي مذهب ما را


-----

اي حـضـرت صـادق سـر و جانـم بـفـدايت

دريـاب دلي را كه نِشسته است به پايت

من بـر در ايـن خانـه گدا بـوده و هـسـتم

اي يـوسف زهـرا مـددي كـن بـه گـدايـت

اصغر چرمي


برچسب‌ها : ,,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/6/10 - 13:49 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت امام صادق ع ،شعرجديد

دسته بندی : شهادت امام جعفر صادق ع,

من خادم دربار توام مهدي جان

در سايه ي ديوار توام مهدي جان

در روز شهادت امام صادق(ع)

لب تشنه ي ديدار توام مهدي جان

اصغر چرمي


برچسب‌ها : ,,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/6/10 - 12:26 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت امام صادق ع ،شعرجديد

دسته بندی : شهادت امام جعفر صادق ع,

مذهب پاك شما الگوي عشقُ بندگيست

هــر كــلام نـابـتـان نـــور چـراغ زندگيست

ذوالجلاليد و جهان مبهوت اجلال شماست

علم بي نور شما هم باعث شرمندكيست

اصغر چرمي


برچسب‌ها : ,,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/6/10 - 12:23 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت امام صادق ع ،شعرجديد

دسته بندی : شهادت امام جعفر صادق ع,

ديده ها تا به ابد در غمتان گريان است

اشك روز و شب ما موهبت يزدان است

چشم عشاق شده خيره به دستان شما

صحن دل منتظر آمدن باران است

لاعلاج است تب عشق شما در سر من

چقدر درد عزيزيست كه بي درمان است

سهمم از مهريه ي مادرتان ناچيز است

قطره اشكيست كه برچهره ي من مهمان است

حرف از مهريه و كوچه وُ آب آمده است

اصلاً انگار فلك در غم او نالان است

حسّ سرماي زمستان به دلم رخنه نمود

اين چه حاليست خدا در دل تابستان است؟

نكند باز كسي فزتُ و ربّي گفته

يا كه در كوچه ي غربت بدني لرزان است

گفت منصور تو را مي كشد از بغض درون 


يارب انگار فلك بر سر اين پيمان است

بارالاها فرج مهدي ما را برسان

اين دعا ذكر لب دائمي ياران است

اصغر چرمي


برچسب‌ها : ,,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/6/10 - 12:13 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت امام صادق ع ،شعرجديد

دسته بندی : شهادت امام جعفر صادق ع,

دل ز داغ غم تو شعله كشيد آقاجان

تا عدويت به سوي خانه دويد آقا جان

بشكست قلب مرا ظالم دون وقتي كه

نيمه شب از روي ديوار پريد آقا جان

يادم آمد روضه ي مادرتان آنــدَم كه

شعله در دست به آن خانه رسيد آقا جان

جان عالم بفداي قطره ي اشك شما

كه گُهربار روي گونه چكيد آقا جان

شرر سينه ام افروخته شد وقتي كه

سوزش زهر صداي تو بُريد آقا جان

اصغر چرمي


برچسب‌ها : ,,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/6/10 - 11:55 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت امام صادق ع ،شعرجديد

دسته بندی : شهادت امام جعفر صادق ع,

حضرت صادق همان آئينه ي روي خداست

نـور علمش تـا قيامت بر خلائق رهنماست

كوچه هاي دل پر از عطر حضورش مي شدند

در مسير لطفشان گويي هياهويي بپاست

نيمه شب با دست بسته ، پاي خسته ، واي من

جُرم او احياي آيـيـن عليِّ مــرتـضـي ست

از مـديـنـه نـالـه ي واغـربـتـا آيـد به گوش

گـوئـيـا شـهـر پيمبر در عزايش كـربلاست

كــربــلايـي شــد امـــامِ صـادقِ آل عـبـا

قلب شيعه تا قيامت در عزايش نينواست


اصغر چرمي


برچسب‌ها : ,,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/6/10 - 10:01 | 1 2 3 4 5

شعر شهادت حضرت امام صادق ع ،شعرجديد

دسته بندی : شهادت امام جعفر صادق ع,

دل دریایی ام دریای خون شد

پر از انّا الیه راجعون شد

هوا را از جفا لبریز کردند

برای عشق دندان تیز کردند

خدایا جای ما را غصب کردند

به جایش تخت خود را نصب کردند

غضب های خدا را هم خریدند

محبت را به مسلخ می کشیدند

به پای حرفشان صادق نبودند

به خویشاوندی ام لایق نبودند

من آنم که نبی را جانشینم

برای دست ها حبل المتینم

من آنم که فلک غرق تماشاست

مَلَک گوید که این فرزند زهراست

من آن نورٌ علی نورم که فرمود

تمام خلقتم از نور او بود

منم گنجینه ی اسرار توحید

منم باران، منم دریا و خورشید

منی که عالمی را دست گیرم

میان بند نااهلان اسیرم

دو دست ظلم بر در آتش انداخت

همانی که به مادر آتش انداخت

درِ آتش گرفته کنده شد باز

هوا از بوی دود آکنده شد باز

قدم های ستم در خانه وا شد

درون خانه هم آتش به پا شد

 و اهل خانه آتش را که دیدند

از این حجره به آن حجره دویدند

یکی از دخترانم دامنش سوخت

خودم دیدم یکی از تب تنش سوخت

سر سجاده بودم، که کشیدند

زمین خوردم، جلالم را ندیدند

مرا چون صید تا ویرانه بردند

چه گویم، با لباس خانه بردند

دو دستم بسته بود و می کشاندند

مرا دنبال مرکب می دواندند

چرا حرف دواندن پیش آمد

پیِ مرکب کشاندن پیش آمد

میان کوچه بودم یادم آمد

که باد تند روی برگ را زد

برای کودکی اینگونه سخت است

کبودیِّ به روی گونه سخت است

سه ساله گر بُوَد رویش لطیف است

نکش نامرد گیسویش لطیف است

دو گوش پاره تاوان چه چیزی ست

غم سیلی به جبران چه چیزی ست

نیندازیدش از مرکب، نحیف است

توان استخوان هایش ضعیف است

دو قطره آب... خشکیده لبانش

کمی رحمی بر این لکنت زبانش

ع...ع...عمّه تنم آتش گرفته

دا...دا...دا...دامنم آتش گرفته

همه پیر و جوان و کودک ما

(اسیرِ) ظلم دنیا شد، خدایا !!!

حميدرمي


برچسب‌ها : ,,
نویسنده: اصغر چرمي | نسخه قابل چاپ | 1392/6/10 - 09:52 | 1 2 3 4 5

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

موضوعات

درباره ما

آمار وبلاگ

کد های کاربر